فکر نو خرقه نو...

دين در دوران مدرن به كجا مي رود؟
 
متن مقاله دکتر سروش در همايش 'دين و مدرنيته' *
  
به نام خدا

 
بس  ستارة  آتش از  آهن  جهيد         وين دل سوزيده پذ رُفت و چشيد
ليك در ظلمت يكي دزدي نهان            مي‌نهد   انگشت     بر    استارگان
مي‌كشد استارگان را يَك به يَك          تا   كه   نفروزد  چراغي   بر فلك


تحريم‌ها و تهديدها، مانع‌ از حضور من در آن محضر مبارك گرديد. مسوولان حفظ امنيت، يعني وزارت اطلاعات خود پيام‌آور ناامني و حامل وعيد وتهديد بودند، و من به شكستن اين سبو رضايت دادم تا سر خُم خانه بسلامت باشد. از دادرسي و عدالت‌پروري دستگاه قضا پاك نوميدم و با اين اشارت كوتاه، به دادگاه خلق و درگاه خالق شكايت مي‌برم تا در سينه تاريخ بماند كه ناظمان امور اين مرز و بوم حاملان اميني براي امانت امنيت نبودند و علم و آزادي و حقوق شهروندي را آسان و ارزان به شرارت‌جويي آشوبگران  فروختند و شدّاد وار ابراهيم فضيلت را در آتش رذيلت سوختند و فغان الم‌ از نهاد قلم برآورند و چهره سپيد عدالت را به مركّب جهل  و ضلالت سياه كردند.

             حالي درون پرده بسي فتنه مي‌رود             
تا آن زمان كه پرده برافتد چه‌ها كنند
 
دين در دوران مدرن به كجا مي رود؟

متن این مقاله را در بخش ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

خبری از جمهوری اســـــــــــــــــــــــلامی ایران.

نعمت الله محرابی مسئول واحد اتباع بيگانه در وزارت آموزش و پرورش ايران،  گفته است فرزندان اتباع بيگانه،

دانش آموزان مهاجر افغان در ايران

حق تحصيل

 در مراکز پيش دانشگاهی، مکاتب (مدارس) نمونه دولتی، مراکز آموزشی ويژه استعدادهای درخشان و هنرستانهای فنی و حرفه ای را

ندارند.

از شرم و ادب نظم  نگارش قلم٬ بقیه آن خبر را  پنهان کردم در خانه (ادامه مطلب).

قابل یاد آوری است که این تصمیم قانونی است بنا به قانون وزارت کشور جمهوری اسلامی ایران.

 خوب است که این هم میگزرد و نشانه ای چند در تاریخ خواهد ماند.... 

ادامه نوشته

شب قدر شخصی است....

 

Image hosting by TinyPic

 (ما) آن (= قرآن‏) را در شب قدر نازل كرديم‏! «1» و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست‏؟! «2» شب قدر بهتر از هزار ماه است‏! «3» فرشتگان و (روح‏) در آن شب به اذن پروردگارشان براى [تقدير] هر كارى نازل مى‏شوند. «4» شبى است سرشار از سلامت [و بركت و رحمت‏] تا طلوع سپيده‏! «5»

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
 
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
 
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
 
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
 
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
 
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
 
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
 
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
 
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
 
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
 
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
 
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
 
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
 
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
 
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
 
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

منابع: غزلیات دیوان شمس

برای شنیدن این غزل با صدای شرین آواز خوان تاجیکی اینجا را اشارهکنید. حیلت رها کن عاشقا...

 

چند سخن از دریا برای تشنه گان لب دریا....

از سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت)

 الهى انت ذو فضل و من و انى ذو خطايا فاعف عنى و ظنى فيك يا ربى جميل فحقق يا الهى حسن ظنى. (على عليه السلام)

ايا من ليس لى منك المجير
بعفوك من عذابك استجير
انا العبد المقر بكل ذنب‏
و انت السيد الصمد الغفور
فان عذبتنى فالذنب منى‏
و ان تغفر فانت به جديرفصل

ترجمه
 
اى كسيكه غير از تو مرا پناه دهنده‏اى نيست،از عذاب و عقوبت تو بعفو و بخشش تو پناه مى‏برم.
من آن بنده‏اى هستم كه بتمام گناهانم اقرار ميكنم،و تو هم خداى بزرگ و بى نياز و آمرزنده‏اى .
پس اگر مرا عقوبت فرمائى گناه از من است (و تو عادلى) و اگر بيامرزى در اينصورت تو (بآمرزيدن) سزاوارترى.

فلا تجزع اذا اعسرت يوما
فقد ايسرت فى دهر طويل‏
و لا تيأس فان الياس كفر
لعل الله يغنى عن قليل‏
و لا تظنن بربك ظن سوء
فان الله اولى بالجميل‏
رأيت العسر يتبعه يسار
و قول الله اصدق كل قيل

ترجمه:

اگر روزى دچار سختى و مشكلات شدى بى‏تابى مكن كه در يك دوران طولانى در فراخى بوده‏اى .
از لطف خداوند مأيوس مباش كه يأس (از رحمت خدا) كفر است،شايد خداوند ترا باندك زمانى بى‏نياز كند.
بپروردگار خود گمان بد مبر زيرا كه خداوند (مهربان) بنيكوئى كردن سزاوارتر است. سختى را ديدى كه بدنبال آن فراخى است و قول خدا راست‏تر از هر قولى است (اشاره است بايه شريفه ان مع العسر يسرا و آيه و من اصدق من الله قيلا) .

(3)

اربعة فى الناس ميزتهم‏
احوالهم مكشوفة ظاهرة
فواحد دنياه مقبوضة
تتبعه آخرة فاخرة
و واحد دنياه محمودة
ليس له من بعدها آخرة
و واحد فاز بكلتيهما
قد جمع الدنيا مع الاخرة
و واحد من بينهم ضايع‏
ليس له الدنيا و لا الاخرة

ترجمه

چهار نفر را من در ميان مردم تشخيص داده‏ام كه احوال آنها واضح وآشكار است. (بطور كلى مردم چهار نوعند) . يكى از آنها امور دنيايش بسختى و تنگى است ولى بدنبال آن آخرت نيكوئى دارد.
و يكى هم دنيايش پسنديده است (دنيا را بخوشى و راحتى ميگذراند) ولى پس از آن ديگر آخرتى براى او نخواهد بود. (آخرتش خراب است.) و يكى هم بر هر دو موفق و فائز گشته و او دنيا را با آخرت جمع كرده است. و يكى هم از ميان آنها تبهكارى است كه نه دنيا دارد نه آخرت.

برای خوانش کامل این یاد داشت ادامه مطلب را فشار دهید.

ادامه نوشته

تولدت مبارک ای پاک زاده...

زین ســـبب پیغامبر با اجتهاد  
نـــــــام خود وان علی مولا نهاد
 
گفــت هر کو را منم مولا و دوست  
ابـــــــــن عم من علی مولای اوست

کیــــــــست مـــــــــــولا آنک آزادت کند  
بـــــــــند رقیــــــــــــــــــــت ز پـایت برکند

چـــــــــــون بـــــــــــه آزادی نبوت هادیست  
مـــــــــــــمـنـــــــــــــــــان را ز انبیا آزادیست
ای گــــــــــــروه مـــــــمنان شـــــــــــــادی کنید  
هـــــــــــــم‌چـــــــــــــو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گـــــــــویید هــــــــــــــــــــر دم شــــــکر آب  
بـــــــــــی‌زبــــــــــــــــان چــــون گلستان خوش‌خضاب

بـــــــــی‌زبــــــــــــان گــــــــــــوینــــــــــد سرو و سبزه‌زار  
شــــــــــــــکر آب و شــــــــــــکر عــــــــــــــدل نــــــــوبهار
حلـــــــــــــــــه‌هـــــــــــــــــــا پــــــــــــوشــیده و دامن‌کشان  
مســــــــــت و رقاص و خـــــــــوش و عنـــــــــــــــبرفشان

جـــــــــزو جـــــــــــــــزو آبـــــــــــــــستـــن از شـــاه بــهار  
جـــــــــــسمشان چـــــــــــــون درج پـــــــــــــــر در ثـــــمار

مریــــــــمان بــــــــــــــــی شـــــــــــــوی آبـــست از مسیح  
خامـــــــــشان بــــــــــــــی لاف و گفـــــــــــــــــتاری فصیح
مــــــــــاه ما بــــــــــــی‌نــــــــــــــــطق خــــوش بر تـافتست  
هــــــــــر زبـــــــــان نـــــــــــــــــــطق از فر ما یــــــافتست

نــــــــــطـــــــق عیــــــــــسی از فـــــــــــــــــــر مــــریم بود 
نــــــــطق آدم پـــــــــــرتــــــــــــــــــو آن دم بـــــــــــــــــــود

تـــــــا زیـــــــادت گــــــــردد از شــــــــــــکر ای ثـــــــــقات  
پــــــــــــــــــــــس نبــــــــــــات دیـــــــــــــگرست اندر نبـات

عکـــــــــــــس آن اینـــــــــــجاســـــــــــــت ذل مـــــــن قـنع 
انــــــــــــدریــــــــــن طـــــــــورست عـــــــــــــز مـــن طمع
در جـــــــــوال نـــــــــــــفس خــــــــــــود چنـــــــــــدین مرو  
از خــــــــریـــــــــداران خــــــــــــــــود غــــــــافـــــــل مشو

(مثنوی معنوی دفتر ششم) در وصف مولا علی(ع).
و تصویر بالا هم یکی دیگر از تابلو های ناب استاد فرشچیان است بنام تولد در خانه کعبه

تولد آن بزرگمرد را به تمامی دوست دارانش و تمام آزاد مردان مبارکباد میگویم.

در اینجا بیاد دعای افتادم که شاید شمارا هم لحضه ای به خود متمرکز سازد. آن دعا از زنده یاد دکتر علی شریعتی است که گفت:

خدایا: "عقیده " مراازدست "عقده ام" مصون بدار.
خدایا: به من قدرت تحمیل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا: رشد علمی و عقلی مرا ازفضیلت"تعصب" و" احساس" و" اشراق" محروم نساز.

خدایا: مرا همواره آگاه و هشیار دار تاپیش از شناختن "درست" و " کامل " کسی یا فکری، مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا: جهل آمیخته با خود خواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست، نساز.

خدایا: شهرت منی راکه: "می خواهم باشم" قربانی منی که: " میخواهند باشم" نکند.

خدایا: مرا از چهارزندان بزرگ انسان: "طبیعت، تاریخ، جامعه و خویشتن" رهاکن، تا آنچنان که توای آفریدگارمن، مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم،  نه که همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیقدهم.

خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش،  تا قالبهای بی ارزش را بشکنم، تا دربرابر "قالب ریزی" غرب! بایستم و تا همچون اینها و آنها دیگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تکان دهم.

خدایا: مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه "کتاب، ترازو و آهن" استوار کنم، و دل را از سه سرچشمه" حقیقت، زیبائی، و خیر" سیراب سازم. مذهب بی عوام، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی حامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهائی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، روزی کن.

خدایا: به من زیستنی عطاکن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردن عطا کن که بر بیهودگیش سوگوانباشم.
بگزار تا آنرا من خودم انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری.

خدایا: "چگونه زیستن" راتو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود حواهم آموخت.
خدایا: میدانم که اسلام پیامبر تو با " نه" آغازشد و تشیع دوست تو نیز با " نه" آغاز شد( نه ای که علی در دشواری عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا ای فرستنده محمد دوستدار علی، به "اسلام آری" کافر گردان.

خدایا: "مسئولیتهای * مسلمان بودن" راکه علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن است، و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار  کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است همواره فرایادم آر.

به عنوان یک" من علی وار" یک روح در چند بعد: خداوند سخن در منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنارمحمد (ص)، خداوند مسئولیت در جامعه، حداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پارسائی در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوتد انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، حداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدری و انسان پروری در خانواده،
 و ... بنده خدا در همه جا و همه وقت.

خدایا:" آینها" علی را تا خدا بالا می برند، و آنگاه که اورا در سطح کسی که از ترس،
 به " خلاف شرع" رای میدهد و با خائن بیعت میکند پائین می آورند!
تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که : نعمت ولایت علی داریم.

خدایا: "اخلاص" و"اخلاص" و "اخلاص"
و به عنوان یک* مسلمانی(شیعه)مسئول، و فادار به مکتب، و حدت و عدالت که سه فصل زندگی اوست، رهائی و برابری که مذهب اوست، و فداکردن همه مصلحتها، در پای حقیقت که رفتار آوست.

خدایا: رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را درخطرایمانم افکنم، تا از آنهاباشم که پول دنیارا میگیردند و برای دین کارمیکنند، "نه" از آنها که پول" دین" را میگیرند و برای "دنیا" کار میکنند.
 
خدایا: همواره تو را سپاس میگزارم که هر چه در راه "تو" و در راه "پیام" توپیشتر میروم٬ بیشتر می آموزم، آنها که باید مارا بنوازند "میزنند"٬ و آنها که باید هم گام ما باشند سد راه مان میشوند، آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی میکنند، آنها که باید دستمان را بفشارند سیلی میزنند، آنها که باید در مقابل دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله میکنند، و آنهای که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایش مان کنند  تقویت مان کنند، آمیدوارمان کنند، تبرعه مان کنند سرزنشمان میکنند، تضعیف مان میکنند ، نا آمید مان میکنند، متهم مان میکنند، سپاس میگزاریم همین نعمت بزرگی است، به جز این آدم از" اخلاص"(یکتائی) برخوردار نمی شود. تا در راه توازتنها پایگاه که چشم یاری داریم و پاداشی گیریم نا امید شویم تا تنها امید مان تو شود، چشم انتظارمان تنها به راه تو بازماند، تنها از تو یاری طلبیم، تنها از تو پاداش طلبیم، و در حساب که با تو داریم شریک دیگر نباشد، تا تکلیف مان با تو روشن شود، تا تکلیف مان با خود مان معلوم گردد.

خدایا: درروح من، اختلاف در "انسانیت " را، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در " رابطه"، باهم میامیز، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا ازهم را بازشناسم.

خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غر، عملهء آماتور ظلمه مگردان.

خدایا: خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا: مرا،  در ایمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان " عصیان مطلق" باشم.

 خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم  را برحم عطاکن.

خدایا: اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار، و پلید " شبه آدمهای اندک" را متوجه شوم.

{{{{{{{{{{{{{{{{{{ آمین }}}}}}}}}}}}}}}}}}

و دکتر سروش...

"ما همه در سر یک دسترخانیم صاحب اصلی آین دسترخان آن بزرگ منش است مولانا جلالدین محمد بلخی. سید قطب٬  سید جمال٬ علامه اقبال و داکتر علی شریعتی و غیره در همین راه اند.... "

"من در طول عمرم سعی کردم که همیشه مولانای بلخ را بشناسم و این راهم میگویم آن بزرگ مرد خاتم العارفین است چرا که خاک فعلی زمین دیگر عارف پرور نیست"

«گفته های دکتر سروش»

آقای دکتر سروش شاعر نیست اما گه گاهی چیزی میسراید که در زیر میخوانید.

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى
بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى

ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود
تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
 از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى
رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى
كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى
آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى
شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى
نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى
بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى
در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت
سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

 

خدایا....

خدایا...

زهی عشق زهی عشق که ما راســـت خــــدایا                                                      
چه نغزست و چه خوبــست و چه زیباست خدایا                                                   
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چـو خورشید                                               
چه پنـــــهان و چه پنــــهان و چـه پیداست خدایا                                        
زهــــــی مـــــــاه زهــــــی مـاه زهی باده همراه                                     
کــــه جـــــــان را و جهان را بیــــــاراست خدایا                               
زهـــــی شور زهـــــــــی شور که انگیخته عالم                           
زهـــــــی کار زهـــــــــی بار که آن جاست خدایا                       
فــــــــــــروریخت فــــروریخت شهنشاه سواران                  
زهــــــــی گرد زهـــــــی گرد که برخاست خدایا              
فتــــــادیم فتــــــــــــــــادیم بدان سان که نخـیزیم              
نـــــــــــدانیم نــــــــــــــدانیم چه غوغاست خدایـا                
ز هـــــــر کوی ز هــــر کوی یکی دود دگرگـون                        
دگــــــــــربار دگــــــــــــربار چه سوداست خـدایا                           
نــــــــــه دامیست نــه زنجـیر هـمه بسته چراییم                                  
چـــــــه بندست چــــــه زنجیر که برپاست خدایا                                      
چـــه نقشیست چـــه نقشیست در این تابه دل‌ها                                           
غریـــــــبست غریبـــــــــــــست ز بالاست خدایا                                              
خمــــــوشید خمـــــــــــوشید که تا فاش نگردید                                                   
که اغـــــــیار گرفتست چـــــــپ و راست خدایا                                                        

دیوان کبیر: غزلیات. تابلو فوق "خدایا" نام دارد یکی از اثرات زیبا نگار استاد فرشچیان است که آن با مطلب غزل هم زبان است.

ما (انسانها) همه در گیر هیچ هستیم و هر لحظه از خود دور تر و دورتر میشوم. زندان های از تعلقات عالم ساخته ایم که خود  رادر گیریم میکنیم و هیچ ثمری نسیت جز دورشدن راه راست.

غوطه ای در دریاچه خود کاوی....

     

danesh

                                              گفت ای ناصح خمش کن چند چند  
                                            پند کم ده زانک بس سختست بند
                        سخت‌تر شد بـند من از پند تو  
                         عشق را نشناخت دانشمند تو
 آن طرف که عشق می‌افزود درد  
بوحـــنیفه و شافعی درسی نکرد
تو مکن تهدید از کشتن که من                            
تشنه‌ی زارم به خون خویشتن                           
  عاشــقان را هر زمانی مردنیست                                                     
مردن عشاق خود یک نوع نیست                                                       
او دو صد جان دارد از جان هدی                                                                                 
وآن دوصد را می‌کند هر دم فدی              
                                                                    
  هر یکی جان را ستاند ده بها        از نبی خوان عشرة امثالها
                        گر بریزد خون من آن دوست‌رو  
                 پای‌کوبان جان برافشانم برو
                                        آزمودم مرگ من در زندگیست   
                                          چون رهم زین زندگی پایندگیست
                                                      اقتلونی اقتلونی یا ثقات  
                                                          ان فی قتلی حیاتا فی حیات
                                                                                 یا منیر الخد یا روح البقا  
                                                                                 اجتذب روحی وجد لی باللقا
                                                                                                      لی حبیب حبه یشوی الحشا   
                                                                                                    لو یشا یمشی علی عینی مشی

  پارسی گو گرچه تازی خوشترست       عشق را خود صد زبان دیگرست
  بوی آن دلبر چو پران می‌شود                         
آن زبانها جمله حیران می‌شود                         
  بس کنم دلبر در آمد در خطاب                                           
گوش شو والله اعلم بالصواب                                              
  چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس                                                        
کو چو عیاران کند بر دار درس                                                            
  گرچه این عاشق بخارا می‌رود                                                                                  
نه به درس و نه به استا می‌رود                                                                               
  عاشقان را شد مدرس حسن دوست                                                                                           
دفتر و درس و سبقشان روی اوست
                                                                                       
  خامشند و نعره‌ی تکرارشان          می‌رود تا عرش و تخت یارشان
                          درسشان آشوب و چرخ و زلزله  
                    نه زیاداتست و باب سلسله 
                                          سلسله‌ی این قوم جعد مشکبار  
                                         مسله‌ی دورست لیکن دور یار 
                                                               مسله‌ی کیس ار بپرسد کس ترا   
                                                             گو نگنجد گنج حق در کیسه‌ها 
                                                                                 گر دم خلع و مبارا می‌رود  
                                                                                بد مبین ذکر بخارا می‌رود 
ذکر هر چیزی دهد خاصیتی         زانک دارد هرصفت ماهیتی 
آن بخاری غصه‌ی دانش نداشت                   
چشم بر خورشید بینش می‌گماشت                       
هرکه درخلوت ببینش یافت راه                                               
او ز دانشها نجوید دستگاه                                                     
با جمال جان چوشد هم‌کاسه‌ای                                                                   
باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌ای                                                                   
دید بردانش بود غالب فرا                                                                                           
زان همی دنیا بچربد عامه را                                                                                        
زانک دنیا را همی‌بینند عین        وآن جهانی را همی‌دانند دین
 

(((مثنوی مولانای بلخ دفتر سوم ))) 

چگونه انسان را از خودش تهی میکنند؟

 

سينه خواهم شــــرحه شرحه از فراق 
 تا بـــگويــــم شـــرح درد اشــــــتـــياق 
هر كسي كو دور ماند از اصل خويـش 
  بـــــــــاز جويد روزگار وصـــل خويـش  
 مـــــــــن به هر جمــــــعيتي نالان شدم 
جفـــــت بدحالان و خــــــوش‌حالان شدم

*****یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا****

تــــو چنين نبودي تو چنين چرايي 
 چه كني خصومت چو از آن مايي   
      دل و جان غلامت چو رسد سلامت  
       تـــو دو صد چنين را صنما سزايي  
            تــــــــــو قمرعراري تو دل بهاري  
             تو مـــــلك نژادي تو مـــــلك لقايي  
                  فلك از تو حارس زحل از تو فارس 
                  زبــــراي آن را كه در اين سرايـــي  
                        دل خــــسته گشته چـو قدح شكسته  
                         تو چو گم شدستي تو چه ره نمايي  
                                بــــــده آن قـــدح را بگشا فرح را 
                                كه غــــــم كهــن را تو بهين دوايي  
                                        دل وجان كي باشد دوجهان چه باشد 
                                         هـــــمه سهل باشد تو عجـــب كجايي   
                                                   بگرار دستان برسان به مستــان 
                                                    ز عــــطاي سلطـان قدح عــطايي  
                                                              همگي اميدي شكري سپـــيدي 
                                                               چو مــــرا بديدي بكن آشـــــنايي  
                                                                        شكري نباتي همگي حــــــياتي 
                                                                         طبــــــق زكـــــــــاتي كرم خدايي 
                                                                                طــــــرب جهــــــاني عجب قراني 
                                                                                 تو ســــــماع جــان را تر لايلايي  
بـــــزنــــــــي ز بالاتر لايــــلالا 
تو نه يك بلايي تو دو صد بلايي  
        دل مـــــن ببردي به كجا سپردي   
         نه جواب گـــويي نه دهي رهايي  
                بفــــــزا دغـــــــا را بفريب ما را  
                بر توست عــــــالم همه روستايي   
                         سر ما شكستي سر خود ببستي 
                         كه خـــرف نگردد ز چنين دغايي  
                               به پلاس عوران به عصاي كوران   
                                چـــــه طــمع ببستي ز چه مي‌ربايي    
                                        به طـــــــمع چنـــاني به عطا جهاني  
                                        عجـــــــب از تو خيره به عجب نمايي 
                                                 خـــــــــمش اي صفورا بگرار او را 
                                                 تو ز خويــــــشتن گو كه چه كيميايي  
                                                       نه به اخـــــــــتياري همه اضطراري  
                                                       تو به خود نگردي تــــــــو چو آسيايي   
                                                              تو يـــــــــكي سبويي چو اسير جويي 
                                                              جز جو چــــــه جويي چو ز جو برآيي  
                                                                       تو بـه خود چه سازي كه اسير گازي  
                                                                         تــو ز خود چه گويي چو ز كه صدايي  
                                                                                 خــــــــــمش اي ترانه بجه از كرانه 
                                                                                  كـــــــه نواي جاني همگي نــــــوايي 

 ۱: مثنوی دفتر اول (خداونگار بلخ)

۲: غزلیات (خداونگار بلخ)

 

قسمت پایانی این یادداشت:

ادامه یاداشت فبلی از کتاب انسان بیخود اثر از زنده یاد دکتر شریعتی ....

برگردیم وبشریت را بسازیم

  

میگوییم قبل از هرکاری وقبل از اینکه به هرچیزی ایمان بیاوریم، قبل ازینکه هر مکتبی را بپذیریم، باید به خویش برگردیم. گفتیم به خویش برگردیم، نه بدین معنی که گذشته گرا باشیم، نه این که اُمل بشنویم و قدیمی بشنویم، یا خرافه پرست شویم، مرتجع شویم یا به پیش برگردیم، نه این که نژاد پرست باشیم، نه اینکه به برتری نژاد خودمان تفاخرهای بیهوده کنیم. به خویش برگردیم، یعنی خویش راکشف کنیم؛ به خویش برگردیم معنی آن این نیست که از انسانیت، از دین اندام بشری میخواهیم برگردیم به حالت ارتجاعی قبیله ای محصور در قالب بومی خودمان، نه! بقول سارتر: پانصد میلیون انسان و یک میلیارد و پانصد میلیون بومی * [در دنیا وجود دارند] کی میتواند بشریت تحقق پیداکند؟ بشریت وقتی تحقق پیدامیکند که این یک میلیارد و پانصد میلیون نفری که ظرف های رام و بلند گوهای های آن پانصد میلیون نفرند به مرحلۀ آن پانصد میلیون نفری که خود را انسان می دانند و این یک میلیارد پانصد میلیون نفر را بومی و آدم دست دوم، [برسند و] انسان بشوند.

 

چه جوری انسان میشود؟ وقتی که خودآگاهی بشری پیدا کند، وقتی که با سرچشمه های گذشتۀ تجربه شده که انسان ساخت وانسان خوب می ساخت متصل بشود. تاریخ که میگوییم، نه این که اجساد مردگان را بازنبش کنیم؛ تاریخ که می گوییم، یعنی چشم هایمان را به سر چشمه های اساسی که ماهیت انسانیمان و فرهنگ ما ومبنای اخلاقی و بشریمان از کجامیجوشد، بدوزیم.

 

 نه میگوییم به گذشته برگردیم، [بلکه] گزشته را به زمان حال بیاوریم، و به آن متصل شویم. اگر هم یک سنت خرافی، اگرهم  بسیاری ازبیماریها و نقص ها در تاریخ ما، در جامعۀ ما و در آن روح ما با خود ماهست، کی میتوانیم آن نقص رارفع کنیم؟ و قتی که بازخود را بشناسیم و به خود باز گردیم؛ یعنی اینکه خود را به نام موجود انسانی کشف کنیم؛ یعنی آنچه که ماهیت وصفت اصیل مارا میساخت آن هارا حس کنیم؛ یعنی فرهنگی را حلول دهندۀ روح بشری بود و ما را انسان سازندۀ مبتکر و تولیدکنندۀ معنوی و مادی می ساخت، آنهارا در خور داشته باشیم، تا دربرابرآن پانصد میلیون دست خالی نباشیم؛

 

زیرا وقتی که کسی دستش خالی است با کسی دیگر که دستش پر است، متحد شود این اتحاد شومی است به ضرر آن کسی که دستش خالی است. ما وقتی میتوانیم با آن پانصد میلیون نفر بشریت رابسازیم که به خود برگردیم، خویش را ترگ نکنیم، اصالت پیداکنیم و شخصیت انسانی نیرومند و قوی خود راحس کنیم،  وبه خود ایمان داشته باشیم. و آگاهی یعنی حق انتخاب و قدرت وتشخیص و استعداد خلق؛ و آن وقت برگردیم و باآن بشریت را بسازیم. والسلام.

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------

* جمعیت جهان این طور تقسیم می شوند: آن پانصد میلیون می اندیشند و [این] یک میلیارد و پانصد میلیون [باید] فقط ظرف های خالی باشند که آن پانصد میلیون هرچه که خواسته باشند و از هر چیزکه بخاهند پرشان بکنند.

چگونه انسان را از خودش تهی میکنند؟

 

 

دکتر علی شریعتی با همسرش در موریخ ۱۳۵۵

 مصریان افتاده در گرداب نیل           ســـست رگ تـورانیان ژنـده پیل

          آل عثمان در شکنج روزگار         مشرق و مغرب زخونش لاله زار

             عشق را آئین سلمانی نماد              خاک ایران ماند و ایرانی نماند

                سوز ساز زنگی رفت از گلشن          آن کهن آتش فسرده اندر دلش

                         مــسلم هندی شکم را بنده ئی         خود فروشی دل زدین بر کنده ئی

                            در مسلمان شآن محبوبی نماند      خالد و فـــــاروق و ایّوبی نـــماند

(علامه اقبال لاهوری)

 

ادامه یاداشت فبلی از کتاب انسان بیخود اثر از زنده یاد دکتر شریعتی ....

 

 

کاش همۀ اندوخته های انسانی که مارا می ساخت، به ما شخصیت، ثروت،  قدرت و ایمان به خویش می بخشید، از ما می گرفت و ظرف های خالی از خویش می کرد؛ ولی نکرد. اما تنها رابطه را با خود ما نبرید و ماهیت ما مجموعۀ سرمایه و غنا وثروت انسانی که ما از آن تغذیه میکردیم، از دست ما نگرفت؛ {بلکه} تاریخ را، فرهنگ را و همۀ خصوصیاتی که شخصیت ما، قدرت ما، واستعداد انسانی ما را می ساخت، نفرت انگیز، زشت، مسخ شده، منجمد، وعیرقابل تحمل ساخت و به ما معروفی کرد. بطوری که به روشنی حس میکنیم که چنین هست، {یعنی} به گونهای که تا چشم ما به خود ما می افتد وحشت میکنیم، تا چشم ما به آنچه که مربوط به ماست می افتد، بیزار میشویم. و می فهمیم و فرار میکنیم.به طرف چه کسی؟ من که وابسته به نژادی شدم که فقط صوفی ساز است، منتسب به مذهب شدم که تنها بامالیات به وجود آمده است وبه شمشیر وابسته شدم، به ملتی که این ملت دین ملی خودش را به خاطر جزیه ندادن عوض کرده، {وابسته شدم}، وابسته به ادبیاتی شدم که جز مداحی چیزی نیست، و وابسته به شخصیت های تاریخی که مفاخر ما را میسازندشدم (که عبارتند از چند خواجه....)، خود بخود، طرف او که چنان سیمای مطلق جاوید و بی عیب رادارد، { کشیده میشوم}.

 

برای ما که نژادی داریم  که همواره ذلت و زبونی آن در چشم ما کوبیده می شود، فضایلش که حکایت میشود فضایلی است که قابل باورکردن نیست،  وستایش های هم که در گذشته از مذهب مان، از ادبمان و از هرچه که داریم و ما را میسازد می شود، ستایش های است بد تر و نکبت آورتر از مسخ شدن ما حکایت میکند.

 

دین همۀ زیبایی ها، همۀ سرچمه های زلالی که انسانهای بزرگ در تاریخ میساختند، همۀ سرچمه های اساسی که انسانیت- بدان معنی که گفتم- در طول تاریخ از آن تغذیه میکرد، همۀ خطوط که تاریخ ما به آن فخر میکرد، و همۀ اندوخته ها و همۀ ساخته های که طول تاریخ تمدن باشکوه ما، مذهب انسانی متحرک ما، که افراد بسیار برجسته ای که سرمشق زیبایی امروز انسان هم هستند ساخته است،  و گذشته ای این همه غنا ثروت انسانی و معنوی وفرهنگی و ....همۀ این ها سراس زشت و چنان منجمد وچنان خرافی و چنان ذلت آوردر چشم ما مجسم شد که عکس العملی که در ما به و جود آمد، بیزاری از خود بود، بیماری خود{کم}بینی بود؛ بیماری ای که حس می کنیم: محکوم کردن هرچه بیشتر هر فکری، هر زیبایی ای، هر نظریه ای، هر عقیده ای که از دهان یکی از کسانی که تنها جرمش این است منسوب به آن «ما»ی  منفور و محکوم است، و عکس العملش پزیرفتن هر چیزی است که منسوب به «او» است.

 

او کیست؟ او کیست که ما را قانع کرد؟ نژادش از نژادما برتر[است]؟ ادبش از ادب ما بهتر است؟ فرهنگ او تنها فرهنگ شایستۀ انسانی بوده؟ تمدن اش تنها صورت ممکن برای تمدن بشری است؟ کاش مارا تنها فاقد از خویش، خالی از خود و بیگانه بافرهنگ خودمان میکرد؛ اما فرهنگ ما رامسخ کرد وبه خودمان نشان داد، و فرهنگ خودش را به زیبایی نقش و نگار کرد و بما نشان داد. و طبیعی است در میان این دو به طور دروغی ساخته شده، ما کدام را  انتخاب میکنیم. این است که بصورت درآمدیم که حتی مزۀ نوشدنی را که می خوریم نه جرأت  اخلاقی آن را داریم و نه شهامت فکری آن را که خود مان انتخاب کنیم.

 

در اوروپا یک سنفونی که گزارده می شود از ده نفر،  شاید شش نفر، هفت نفراعتراض می کنند که خاموشش کن؛ یک جاز که زده میشود، از ده نفر، شاید هفت یا هشت نفربگویند که این وزوزها چیست، سرو صداها چیست، خاموشش کن، اعتراض میکنند؛ با این که با جاز آشنا هستند، با این که با سنفونی آشنا هستند، مال خودش است، موسقی خودش است. اما کدام شرقی است که جرأت چنین اعتراضی را داشته باشد؟ در اینجا همه آنهارا دوست دارند! چرا؟ برای ما جاز یکی از انواع موسیقی نیست، برای ما سمبلی است که حکایت از یک فرهنگ بهتر، یک سلیقۀ تلقین یافته ترو یک زیبایی هنر شناسانۀ برتراز ماست؛ بنا برین، نه تنها تحملش میکنیم، بلکه میکوشیم آن را بپذیریم؛ چرا که اگر نپذیریم، اعتراف کرده ایم که وابسته به همان نژاد پست تریم.، وابسته به یک ذائقۀ وحشی تریم، و وابسته به فرهنگ بومی هستیم. این است که خیال کردیم که روشن فکر اوروپاشناس شدیم. در صورتی که او مارا روشن فکر اورپایی شناس نمی داند. ما را اسیمیله مینامد، یعنی آدم های که ادای مارا درمی آورند، آدم های که خودشانرا شبیه ما میسازند، یعنی آدم هایی که نه خود شان هستند نه ما، یعنی هیچ. و چود بی ماهیت قدرت انتخاب ندارد، آزادی اندیشیدن ندارد، جرأت تشخیص در هیچ کاری ندارد، و چنین کسی چگونه می تواندتمدن بسازد؟ چگونه میتواند مستقل از ارزش هایی که برای آن قائل میشود، ارزش های بیافریند؟ و چگونه میتواند انسان باشد؟ زیرا انسان موجودی است که تشخیص میدهد، خود آگاه است، افتخار میکند.

 

ادامه دارد...

مثنوی از خداونگار بلخ که خواندنش نقش در جان میبندد.

داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را

برای خوانش آن ادامه مطلب را اشاره کنید..

ادامه نوشته

انسان بی خود.

مهمان شاهم هر شبي بر خوان احسان و وفا
   مهــمان صــــاحب دولـــتم که دولتش پاينده با
      بر خوان شيران يک شبي بوزينه‌اي همراه شد
        استــيزه رو گر نيــستي او از کــجا شير از کجا
          بنگر که از شمشير شه در قهرمان خون مي‌چکد
             آخر چه گستاخـــي است ايــن والله خطا والله خطا
               گر طفل شيري پنـــجه زد بـــر روي مــادر ناگهان
                  تـــو دشمــن خـــود نيـــستي بــر وي مـنه تو پنجه را
                     آن کو ز شيران شير خورد او شير باشد نيست مرد
                        بـــسيار نــقـــش آدمــــي ديـــدم که بــــود آن اژدهـــا
                           نوح ار چـــه مــــردم وار بـــد طوفان مردم خوار بد
                              گـــر هســــت آتــــش ذره ‌اي آن ذره دارد شـــعله‌هـا 
                                  شـــمشيرم و خـــون ريـــز من هم نرمم و هم تيزمن 
                                       همـــچون جهان فانـــيم ظــــاهر خــوش و باطن بلا

(دیوان کبیر)                                                                                       . 

 

دکتر علی شریعتی یکی دیگر از فارغ التحصیلین مکتب خداونگار بلخ مولانا جلالدین محمد بلخی.

 

توسط دکتر سروش از زبان دکتر علی شریعتی نقل شده است:  

" مثنوی معنوی مولانا جلالدین بلخی من را دوبار از مرگ نجات داد"

 

چگونه انسان را از خودش تهی میکنند؟

 

خالی از خویش کردن شرقی، خالی ازخویش کردن انسان با جامعه، یعنی بریدن او از خودش، یعنی بیگانه کردن او با خودش. {غرب} چنین چنین امتیازی را چگونه به دست آورد؟ غرب با بد معروفی کردن ما، و خوب نشاندادن خودش به ما، و همچنین با بد نشاندادن خود ما به ما، خود ش را به صورت یک کلی، مطلق بی نقص، بی عیب، دارای نژاد برتر، دارای همۀ فضایل انسانی و دارای همهۀ امکاناتب که نوع برگزیده و برترانسان می تواند داشته باشد، معرفی کرد، که هرچه می اندیشد بهترین است و هرکاری میکند کاری است که بهترین است، و هرچه دارد و هر صفتی که به آن متصف است بهترین است، نقصی ندارد، ضعف ندارد، از چیزی رنج نمی برد، دانشمند غربی نظریه ای که میدهد قابل انکار نیست، تمام کوشش فقط باید صرف فهمیدن نظریۀ او بشود، صرف پذیرفتن نظریۀ او بشود، او میزان الاعمال است، او مجموعۀ همۀ ارزش های است که انسان دارد، تمدن او تمدنی  است که باید باشد، فرهنگ او فرهنگی است که در دنیا حق خیات دارد، و هرچه با فرهنگ او نمی خواند خرافات است، و هرتمدنی که با تمدن او ساز گار ندارد تمدن کهنه و پوسیده است، و هر مذهبی که با مذهب او نمی خورد موهاماتی است که باید دور انداخت.

 

اما چه کار کرد که ما این چهره را باور کردیم؟ چهرۀ خود مان را به زشتی کشید. اول کارش این بود که رابطۀ مارا با خود ما قطع کرد. کاش ما خود مان را،یعنی مجموعۀ ثروت ها و امکانات معنوی و اجتماعی وفرهنگی خود مان را، نمی شناختیم؛ کاش ضرف های میشدیم خالی از خود، بی محتوا؛ کاش روی این دفتر وجود از آغازهیچ چیز نقش نبود، و بعد ها تاریخ به صورت ماهیت انسانی روی آن نقش می بست، فقط این خطوط را می شست و از ما یک دفتر سفید برای اینکه هرچه می خواهد در آن بنویسد، می ساخت. اما چنین کاری نکرد.

 

ادامه دارد..