دوستان عید تان مبارک باد

بهار می آید

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد       
          مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد


راه دهید یار را آن مه ده چهار را       

          کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد


چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان        

        عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد


رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد      

         غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد


تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود          

        ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد


باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند       

         سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد


خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند          

         روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد


چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما      

        زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

 

 سال نو خورشیدی را به همه همنوعانم در جهان تبریک میگویم وامید وارم که

 سال تازه را با تندرستی آغاز کنید وسرشار ازکامیابی وپیروزی سپری کنید.

اسرار خودی..

اقبال.JPG

علامه اقبال لاهوری و یا سِر محمد اقبال لاهوری، ۹ نوامبر ۱۸۷۷ تا ۲۱ آوریل ۱۹۳۸)، 

هنديم از پارسي بيگانه ام

ماه نو باشم،تهي پيمانه ام

گرچه هندی در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شيرينتر است

فکر من از جلوه اش مسحور گشت

خامهء من شاخ نخل طور گشت

پارسي از رفعت انديشه ام

در خورد با فطرت انديشه ام

خرده بر مينا مگير ای هوشمند!

دل به ذوق خردهء مينا ببند

شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان هندی بود، که اشعار زیادی نیز به زبان فارسی دری و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود.

اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دوصد سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود. اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در اسکاط مشن کالج (Scoth Mission College) گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن دانشگاه کمبریج  در انگلستان تحصیلاتش را ادامه و بعد به دانشگاه  مونیخ در آلمان رفت و  مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.

اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و نیکلسون مراودات علمی داشت. (نیکلسون که مثنوی معنوی اثر خداوندگار بلخ جلاالدین محمد بالخی (رومی) را  به ترجمه درآورد) که یکی از مشهور ترین کتابهای است در جهان. هرچند کلمن بارکس هم در مشهورکردنش بیثواب نیست.

اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان می‌کرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیش‌نویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در الله آباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.

اقبال همواره کوشیده‌است که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ ازاین رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمارشدهٔ اسلامی پیرامون خود داشت و با نظر به ویژگی‌های سیاسی آن زمان واندیشه‌های اسلامی، او پذیرش ویژه‌ای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهٔ فرامرزی وی را می‌توان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.

اقبال یکی از فلیسوفان بزرگ اسلامی ھستند۔ ومنبع فکری ایشان با قرآن ارتباط دارد۔اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاری‌ها از اعتماد به یونانی‌ها ناشی شده است. از نظر وی از آن‌جا که روح قرآن به امور عینی توجه داشت و فلسفهٔ یونانی به امور نظری می‌پرداخت، کوشش مسلمانان برای قهم قرآن از منظر تعالیم یونانی بفهمند محکوم به شکست است. 

در باب فهم تجربی و پوزیتیو او معتقد است که اندیشهٔ مسلمانانی مانند ابن‌حزم در خصوص ادراکات حسی به‌عنوان منبع شناخت و ابن‌تیمیه در تبین اهمیت روش استقرا، کندی در خصوص احساس متناسب با انگیزه و استعمال آن در روان‌شناسی، مقدمات نظری مباحث تجربی جدید غرب را پدید آورد. . اقبال شکوفایی روش تجربه و مشاهده را در تمدن اسلامی در نتیجهٔ جدال ممتد با اندیشهٔ یونانی می‌داند. وی در تأیید پیشگامی مسلمین در روش تجربی شاهد مثال‌هایی را از آثار و نظریه‌های علمی جاحظ و مسکویه در نظریهٔ تکامل، بیرونی در ریاضیات و مسئلهٔ زمان، خوارزمی در جبر و اعداد و عراقی و خواجه محمد پارسا در روان‌شناسی دینی ذکر می‌کند.

دل‌بستگی و وابستگی اقبال به مولانا را می‌شود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس او مجذوب کرده‌است:

به کام خود دگر آن کهنه می‌ریز

که با جامش نیرزد ملک پرویز

ز اشعار جلال‌الدّین رومی

به دیوار حریم دل بیاویز

سراپا درد و سوز آشنائی

وصال او زبان‌دان جدائی

جمال عشق گیرد از نی او

نصیبی از جلال کبریائی

به‌روی من در دل بازکردند

ز خاک من جهانی سازکردند

ز فیض او گرفتم اعتباری

که با من ماه و انجم سازکردند

خودی تا گشت مهجور خدائی

به فقر آموخت آداب گدائی

ز چشم مست رومی وام‌کردم

سروری از مقام کبریائی


گروهی از روشنفکران به این مسئله که اقبال مفهوم ابرمرد نیچه را مقبول دانسته خرده گرفته‌اند. باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته‌است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر می‌دانند. در نظر بسیاری پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه می‌رساند.

در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد می‌شود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهام‌بخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.


کر رنگينم کند نذر تهی دستان شرق

پاره لعلی که دارم از بدخشان شما

ميرسد مردی که زنجير غلامان بشکند

ديده ام از روزن ديوار زندان شما

 

و علامه اقبال در سال 1312 هـ ش برابر با 1933 م بدعوت محمد ظاهر شاه پادشاه سابق به افغانستان مهمان شد. او در وطن افغانها آنقدر صميميت ديد که در بازگشت کتاب «مسافر» را نوشت، اکثراً در ستايش کابل زيبا و غزنی و قندهار، در بارهء احمد شاه بابا، در باره سلطان محمود غزنوی، در باره محمد ظاهر شاه در مورد شاعر بلندآوازه غزنه سنايی و مردمان نجيب افغانستان در آن کتاب با ارزش سخنان دل پذير و دلنوازی و پرمحبت سروده است. که هر بیت آن پندیست برای هر باشندگان آن سرزمین.


پانوشت: 

کسانی مثل آن روشن فکرانی که آمدند و رفتند اما نام روشن گری را برجا گذاشتند. آنها هیچوقت به یکجا ساکن نشدند وهر گلی را بوکردند و هر سنگی را برگرداندند تا بیابند آن گمشده خویش را. اقبال نه به سوفی گری پیوست  که فقط سماع کند ویا در ریاضت باقی بماند،  نه در سیاست مندی و سیاست گری بسنده کرد که حکمرانی کند. و نه به حزب روحانیت گرائید که خود را نمایینده خدا معرفی کند به خلق خدا فتواگری کند.

او مانند شمعی بود که سوخت ورفت اما نورش را بجا ماند تاباشد که کسی روزی از روشنی آن روشن شود. او یک مسلمان تمام واقعی بود که فقط به وظیفه مسلمانی اش جامه عمل پوشانید. و بهتر بگوییم که او یک انسان روشن فکر و روشن بین بود. سبک بال ، چالاک و آزاد فکر، آزاد اندیش و آزاد مرد صفات دیگری است که میتوان به او لقب داد. 
 
در نیابد حال پخته هیچ خام        پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر       چند باشی بند سیم و بند زر
 گر بریزی بحر را در کوزه‌ای          چند گنجد قسمت یک روزه‌ا
  
م .ج . بلخی

درود خدا بر او و بزرگان مانند او که هریک شمعیست در این تاریک خانه جهان.


آثار:


ناله یتیم نخستین اثر اقبال بود و وی آن را در سال ۱۸۹۹ در جلسه سالیانه انجمن حمایت‌الاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلی عبارت‌اند از:
علم‌الاقتصاد: نخستین کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ ۱۹۰۳ در لاهور.
تاریخ هند
اسرار خودی (منظوم، فارسی)
رموز بیخودی (منظوم، فارسی)
پیام مشرق (منظوم، فارسی)
بانگ درا
زبور عجم (منظوم، فارسی)
جاویدنامه (منظوم، فارسی)
پس چه باید کرد ای اقوام شرق (منظوم، فارسی)
احیای فکر دینی در اسلام (انگلیسی) 
توسعهٔ (سیر) حکمت در ایران (انگلیسی) 
مثنوی مسافر
بال جبرئیل
ضرب کلیم
ارمغان حجاز
و یادداشت‌های پراکنده
 
قسمتی از اثار ارزشمندش را در اینجا میتوان یافت: کتابها رادر ایجا اشاره کنید.


مراجع

صفحهٔ ۹ The Sayings of Rumi and Iqbal
Pakistan Times (November ۹, ۲۰۰۴)‎‏
شورای گسترش زبان فارسی(برگرفته از مهر) (در تاریخ سپتامبر ۲۰۰۶). گفت‌وگویی با محمدکاظم کاظمی دربارهٔ گمنامی بیدل دهلوی. بازدید در تاریخ سپتامبر ۲۰۰۶.
تقوی: ص ۵۵
تقوی: ص ۵۶
تقوی: ص ۵۷
رادفر، ابوالقاسم، گزیده اشعار فارسی اقبال لاهوری، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹خ، صص۱۲-۱۴.
عنوان انگلیسی: The Reconstruction of Religious Thought in Islam
عنوان انگلیسی: Development of Metaphysics in Persia

قوی، محمد ناصر، دوام اندیشهٔ سیاسی در ایران: ارزیابی تحلیلی نظریهٔ زوال اندیشهٔ سیاسی، قم: بوستان کتاب قم، ۱۳۸۴

 
 


نقش بند جان

این دو غزل را بارها بارها خواندم و لذت بردم و امیدوارم که شما هم آن  لذت را ببرید. آن دو غزل دنیای از پند و اندرز را در خود جاداده است. خداوندگار بلخ نمایشی را ازجنگ عقل و زبان به تصویر کشیده است. راهی را هموار ساخته است تا پیروانش از همان خط راهی را بپیماید تا در حلقه اصل خویشتن  وصل شود.

گاهی انسان لازم است به موجودیت خود تمرکز عمیق تر کند و خویشتن را باز یابی کند. ما انسانها هر لهظه راه را گم میکنیم و مدتها طول میکشد تا به جای اول پا بگذاریم، چه خوب است تا دست مان را در دست پاک روحان بگزاریم تا آنان وصل را به اصل رساند. 

ما در پشت پرده های هستیم که جز تاریکی هیچ چیزی دیگر را نمی بینیم وبرای اینکه در این تاریک خانه ها راه را گم نکنیم،  نیاز به روشنی داریم که تا آن چهره پنهانی خود وهم زیست خود را باز یابی کنیم ، و چه لذت آور است که در روشنی آن چراغی باشیم تا خاموشی نداشته باشد. 


نــقش بند جــــان که جــــان‌ها جانب او مایلست           عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست 

آنک باشد بــــــر زبــــــان‌ها لا احـــــب الافــلین           باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست 

دل مثال آســــمان آمــــــد زبان همـــچون زمین           از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست 

دل مــــــثال ابـــــر آمد سیــــــنه‌هـــا چون بام‌ها           وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست 

آب از دل پـــــاک آمـــــد تا بـــــه بـــــام سینه‌ها           سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست 

این خود آن کس را بـــود کز ابر او باران چکد           بام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست 

آنک برد از نـــاودان دیگــــــران او سارقــست           آنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست 

هر که روید نرگـس گل زآب چشمش عاشقست           هر که نرگس‌ها بچیند دسته بند عاملست 

گر چـــــــه کـف‌های ترازو شد برابر وقت وزن           چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست 

هر کی پوشیده‌ست بر وی حـال و رنگ جـان او           هر جوابی که بگوید او به معنی سائلست 

گر طبـــــــــیبی حــــــــاذقی رنجور را تـلخی دهد           گر چه ظالم می‌نماید نیست ظالم عادلست 

پا شنــــــاسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود           دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست 

در دل وکشتی نوح افکن دراین طوفان توخویش           دل مترسان ای برادر گر چه منزل‌هایلست 

هر که را خــــواهی شناسی همـــنشینش را نگر           زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل‌ست 

هر چه بر تو نــــاخــــوش آید آن منه بر دیگران           زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست 

پنبـــــه‌هـــــا در گوش کـن تا نشنوی هر نکته‌ای           زانک روح ساده تو زنگ‌ها را قابلست 

هر کــه روحش از هـوای هفتمین بگذشت رست           می خور از انفاس روح او که روحش بسملست 

ایـــــن هــــوا انــدر کمــین باشد چو بیند بی‌رفیق           مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل‌ست 

وصــل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند           وصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل‌ست

گـــــرد مســــتان گـرد اگر می کم رسد بویی رسد           خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست 

نــــــکته‌ها را یــــــاد می‌گـــیری جـــواب هر سال           تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست 

گــــر بــــنتوانی ز نقــــص خــود شدن سوی کمال           شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست


شمارا به خوانش غزل دیگری از خداونگار بلخ دعوت میکنم، که بسیار هم صدا است با غزل بالا.

برای خوانش آن ادامه مطلب را اشاره کنید. وکام تان را شرین کنید باسر زدن به دکان شکر فروش.

ادامه نوشته

شناسایی واژه گان زبان دری


 

بنام خداوند یکتا و بی همتا

شناسایی واژه گان زبان دری

« دانش، دانش آموز، دبیر، دانشگاه، دانشکده، دانشجو، آموزش، آموزگار و بازرگان، واژه های زبان دریست.»/ زبان ما، زبان مولانا، سنایی، جامی، ناصر خسرو بلخی و بلخی های دیگر، نظامی، و بیدل و ... می باشد، و ما وارثین این زبان، استفاده و کاربرد این واژه گان را، حق مسلم خود می دانیم.

پنج شنبه 25 فوريه 2010, نويسنده: عبدالسمیع رفیع صافی



اينجا را کليک کنيد و اين صفحه را به دوستان تان بفرستيد;
آيا می خواهید يکی از نويسندگان کابل پرس باشید؟ کليک کنيد!

بنام خداوند یکتا و بی همتا

« گریز از حقایق فرهنگی به سود ما نیست»

قسمت دوم

شناسایی واژه گان ِ زبان دری

اينجا را کليک کرده و بخش نخست اين نوشته را بخوانید.

« دانش، دانش آموز، دبیر، دانشگاه، دانشکده، دانشجو، آموزش، آموزگار و بازرگان، واژه های زبان دریست.» استفاده و کاربرد این واژه گان، برای هم وطنان عزیز ما مجاز است.

در این تازه گی ها، هم وطن ارجمندی از آسترلیا، ذریعه ی یک ایمل از این حقیر پرسیده:

" « من از شما که مانند من مدافع زبان دری هستید می پرسم که آیا کار برد واژگان دانشگاه و دانشکده توسط دری زبانان چه عیب دارد و چه گناهی دارد؟

چرا در کشور دری زبانان واژگان دری به دار زده می شوند و بر آن ها بر چسپ حلال و حرام کوبیده می شود؟"»

........................................

من، با این هم وطن عزیز خود هم نوا بوده، این نبشته را که در مورد واژه گان دری و کاربرد آن ها است، به وی و به ملت عزیز خود تقدیم می کنم. در این مقال، به یک قسمت محدودی از واژه گان تماس گرفته شده و با مثال از پیش کسوتان زبان دری، به صحت و طریق کاربرد آن در زبان، اشاره ها شده. با تاسف باید یادآور شوم که تلاش های مزورانه برای رنگ دادن زبان، سیاست های ناکام بوده که با رجوع به تاریخ زبان و ادبیات ما، به حقیقت آن ملتفت می شویم. زبان ما، زبان مولانا، سنایی، جامی، ناصر خسرو بلخی و بلخی های دیگر، نظامی، و بیدل و ... می باشد، و ما وارثین این زبان، استفاده و کاربرد این واژه گان را، حق مسلم خود می دانیم. از چندی بدین سو، استفاده ی بعضی از واژه گان جنجال برانگیز بوده و نزد بسیاری از هم وطنان عزیز ما تا هنوز گنگ مانده که امیدوارم این کوتاه نبشته، گره از کار فروبسته ی ما بگشاید، و اینک از واژه ی دانش آغاز می کنم:

دانش:

دانش ، از دانستن گرفته شده. به معنی، دانندگی ، دانایی، علم و فضل و دانستن چیزی باشد. از پیش کسوتان زبان دری در مورد این واژه می خوانیم:

دانش و خواسته است نرگس و گل .. که به یک جای نشکفند بهم .. شهید بلخی

........................................

دانش اندر دل چراغ روشن است .. وز همه بد بر تن تو جوشن است .. رودکی سمرقندی

.......................................

دانش به خانه اندر و در بسته .. نه رخنه یابم و نه کلیدستم

.......................................

به کار آور آن دانشی کت خدیو .. بداده ست و منگر به فرمان دیو

.......................................

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن .. مصلحی تو ای تو سلطان سُخن « مولانا»

عبدالسمیع رفیع صافی

منبع مجله رها.

ادامه نوشته