مصاحبه آقای جان هامفریز با پرو فیسر طارق رمضان

John Humphrys

John Humphrys

 حان هامفری یکی از جورنالیست های پر اعتبار شبکه بی بی سی است که کارش رابا این شبکه از سال ۱۹۸۷ میلادی شروع کرد. ابتدا خبرنگار دپلماتیک بی بی یس در آمریکا و آفریقا بود٬  او بیشتر  سمت گزارشگر خارجی بی بی سی انجام وظیفه میکرد.

برای اصلاع بیشتر اینجا را اشاره کنید.جان هامفریز

آقای هامفریز هیچ وقت مصاحبه ای با متفکرین و صاحب نظران دینی نداشته است اما دراین برنامه هفته پیش با داکتر روان ولیامز اسقوف اعظم کانتربری انگلستان مصاحبه داشت و این هفته با پروفیسر طارق رمضان، مسلمان و اسلام شناس سویسی که هم اکنون میشنوید انجام داد. و در هفته آینده با سیر جاناتان سَکس رباعی  یهودی مصاحبه خواهد داشت.

برای اطلاع بیشتر اینجارا اشاره کنید:(در جستجوی خدا جان هامفریز)

در اینجا مصاحبه از ایشان را که برای من جالب بود٬ خواستم که شما هم گوش کنید.

منبع این مصاحبه رادیو: چهار بی بی سی

برای شنیدن این جا را اشاره کنید: 

 قسمت اول   listen 

قسمت دوم  listen  

برای خوانش متن کامل آن مصاحبه اینجارا اشاره کنید:   read

( Programme as broadcast on Tuesday 7th November)

مشخصات پروفیسر (طارق رمضان)

مصاحبه داکتر روان ولیامز اسقوف اعظم کانتربری انگلستان:

مصاحبه جاناتان سَکس رباعی  یهودی:read

Sir Jonathan Sacks, Chief Rabbi

آین ایام را به شما و تمام نیک خو یان از صمیم قلب مبارک باد میگویم.

ما در کجا هستیم؟

عیـــــــــــد آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد       برگیر و دهــــــــل می‌زن کان ماه پدید آمد 
عیـــــــــد آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون        کان معــــــــتمد سدره از عرش مجید آمد 
عیــــــــــــد آمد ره جویان رقصان و غزل گویان        کان قیـــــصر مه رویان زان قصر مشید آمد 
صــــــــد معدن دانایی مجنون شد و سودایی        کان خوبــــی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد 
زان قـــــــــدرت پیوستش داوود نبی مستش         تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد 
عید آمـد و ما بی‌او عیــــــــدیم بیــــــــــا تا ما         برعید زنیـــم این دم کان خوان و ثرید آمد 
زو زهــــــر شکـــــر گــــــــردد زو ابر قمر گردد       زو تــــــــازه و تر گردد هر جا که قدید آمد 
برخیـــز به میـــــــدان رو در حــــــلقه رندان رو         رو جــــــــــــانب مهمان رو کز راه بعید آمد 
غم‌هاش هــــــمه شـــادی بندش همه آزادی         یک دانه بــــــــــدو دادی صد باغ مزید آمد 
مــــــن بنــــــده آن شــرقم در نعمت آن غرقم         جز نعـــــــــمت پاک او منحوس و پلید آمد 
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن         رو صبر کـــــن از گفتن چون صبر کلید آمد