پیامی که جام میدهد وجان میستاند....

هر لحظه وحی آسمان آيد به سر جان ها
کاخر چو دردی بر زمين تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پايان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او يابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانيست چون شعله ولی دودش ز نورش بيشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننمايد ضيا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوري
از نور تو روشن شود هم اين سرا هم آن سرا
در آب تيره بنگری نی ماه بينی نی فلک
خورشيد و مه پنهان شود چون تيرگی گيرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر اين صيقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سينه را ز اندوه صيقل می زند
گر يک نفس گيرد نفس مر نفس را آيد فنا
جان غريب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهيمی در چرا چندين چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفير پادشا
غزلیات او...
یادداشت:
این کلمات را آسان نگرید٬ هر کلمه در عمق جان حان میدهد.