چگونه انسان را از خودش تهی میکنند؟
سينه خواهم شــــرحه شرحه از فراق
تا بـــگويــــم شـــرح درد اشــــــتـــياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويـش
بـــــــــاز جويد روزگار وصـــل خويـش
مـــــــــن به هر جمــــــعيتي نالان شدم
جفـــــت بدحالان و خــــــوشحالان شدم
*****یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا****
تــــو چنين نبودي تو چنين چرايي
چه كني خصومت چو از آن مايي
دل و جان غلامت چو رسد سلامت
تـــو دو صد چنين را صنما سزايي
تــــــــــو قمرعراري تو دل بهاري
تو مـــــلك نژادي تو مـــــلك لقايي
فلك از تو حارس زحل از تو فارس
زبــــراي آن را كه در اين سرايـــي
دل خــــسته گشته چـو قدح شكسته
تو چو گم شدستي تو چه ره نمايي
بــــــده آن قـــدح را بگشا فرح را
كه غــــــم كهــن را تو بهين دوايي
دل وجان كي باشد دوجهان چه باشد
هـــــمه سهل باشد تو عجـــب كجايي
بگرار دستان برسان به مستــان
ز عــــطاي سلطـان قدح عــطايي
همگي اميدي شكري سپـــيدي
چو مــــرا بديدي بكن آشـــــنايي
شكري نباتي همگي حــــــياتي
طبــــــق زكـــــــــاتي كرم خدايي
طــــــرب جهــــــاني عجب قراني
تو ســــــماع جــان را تر لايلايي
بـــــزنــــــــي ز بالاتر لايــــلالا
تو نه يك بلايي تو دو صد بلايي
دل مـــــن ببردي به كجا سپردي
نه جواب گـــويي نه دهي رهايي
بفــــــزا دغـــــــا را بفريب ما را
بر توست عــــــالم همه روستايي
سر ما شكستي سر خود ببستي
كه خـــرف نگردد ز چنين دغايي
به پلاس عوران به عصاي كوران
چـــــه طــمع ببستي ز چه ميربايي
به طـــــــمع چنـــاني به عطا جهاني
عجـــــــب از تو خيره به عجب نمايي
خـــــــــمش اي صفورا بگرار او را
تو ز خويــــــشتن گو كه چه كيميايي
نه به اخـــــــــتياري همه اضطراري
تو به خود نگردي تــــــــو چو آسيايي
تو يـــــــــكي سبويي چو اسير جويي
جز جو چــــــه جويي چو ز جو برآيي
تو بـه خود چه سازي كه اسير گازي
تــو ز خود چه گويي چو ز كه صدايي
خــــــــــمش اي ترانه بجه از كرانه
كـــــــه نواي جاني همگي نــــــوايي
قسمت پایانی این یادداشت:
برگردیم وبشریت را بسازیم
میگوییم قبل از هرکاری وقبل از اینکه به هرچیزی ایمان بیاوریم، قبل ازینکه هر مکتبی را بپذیریم، باید به خویش برگردیم. گفتیم به خویش برگردیم، نه بدین معنی که گذشته گرا باشیم، نه این که اُمل بشنویم و قدیمی بشنویم، یا خرافه پرست شویم، مرتجع شویم یا به پیش برگردیم، نه این که نژاد پرست باشیم، نه اینکه به برتری نژاد خودمان تفاخرهای بیهوده کنیم. به خویش برگردیم، یعنی خویش راکشف کنیم؛ به خویش برگردیم معنی آن این نیست که از انسانیت، از دین اندام بشری میخواهیم برگردیم به حالت ارتجاعی قبیله ای محصور در قالب بومی خودمان، نه! بقول سارتر: پانصد میلیون انسان و یک میلیارد و پانصد میلیون بومی * [در دنیا وجود دارند] کی میتواند بشریت تحقق پیداکند؟ بشریت وقتی تحقق پیدامیکند که این یک میلیارد و پانصد میلیون نفری که ظرف های رام و بلند گوهای های آن پانصد میلیون نفرند به مرحلۀ آن پانصد میلیون نفری که خود را انسان می دانند و این یک میلیارد پانصد میلیون نفر را بومی و آدم دست دوم، [برسند و] انسان بشوند.
چه جوری انسان میشود؟ وقتی که خودآگاهی بشری پیدا کند، وقتی که با سرچشمه های گذشتۀ تجربه شده که انسان ساخت وانسان خوب می ساخت متصل بشود. تاریخ که میگوییم، نه این که اجساد مردگان را بازنبش کنیم؛ تاریخ که می گوییم، یعنی چشم هایمان را به سر چشمه های اساسی که ماهیت انسانیمان و فرهنگ ما ومبنای اخلاقی و بشریمان از کجامیجوشد، بدوزیم.
نه میگوییم به گذشته برگردیم، [بلکه] گزشته را به زمان حال بیاوریم، و به آن متصل شویم. اگر هم یک سنت خرافی، اگرهم بسیاری ازبیماریها و نقص ها در تاریخ ما، در جامعۀ ما و در آن روح ما با خود ماهست، کی میتوانیم آن نقص رارفع کنیم؟ و قتی که بازخود را بشناسیم و به خود باز گردیم؛ یعنی اینکه خود را به نام موجود انسانی کشف کنیم؛ یعنی آنچه که ماهیت وصفت اصیل مارا میساخت آن هارا حس کنیم؛ یعنی فرهنگی را حلول دهندۀ روح بشری بود و ما را انسان سازندۀ مبتکر و تولیدکنندۀ معنوی و مادی می ساخت، آنهارا در خور داشته باشیم، تا دربرابرآن پانصد میلیون دست خالی نباشیم؛
زیرا وقتی که کسی دستش خالی است با کسی دیگر که دستش پر است، متحد شود این اتحاد شومی است به ضرر آن کسی که دستش خالی است. ما وقتی میتوانیم با آن پانصد میلیون نفر بشریت رابسازیم که به خود برگردیم، خویش را ترگ نکنیم، اصالت پیداکنیم و شخصیت انسانی نیرومند و قوی خود راحس کنیم، وبه خود ایمان داشته باشیم. و آگاهی یعنی حق انتخاب و قدرت وتشخیص و استعداد خلق؛ و آن وقت برگردیم و باآن بشریت را بسازیم. والسلام.