یا مقلب القلوب ول ابصار....

  

بـــــــــهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را

 

از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستـــــان را

زبان سوسن از ساقی کرامت‌های مســـــتان گفت

 

شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مسـتان را

ز اول باغ در مجلس نـــثار آورد آنگه نقل

 

چو دید از لاله کوهی که جام آورد مســتان را

ز گریه ابر نیسانی دم سـرد زمستانی

 

چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مســتان را

سقاهم ربهم خوردند و نام و ننــــگ گم کردند

 

چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مســــــتان را

درون مجمر دل‌ها سپــــند و عود می‌سوزد

 

که سرمای فراق او زکام آورد مســــــتان را

درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی

 

ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مســـــــتان را

چو خوبان حله پوشیدند درآ در بــــــاغ و پس بنگر

 

که ساقی هر چه درباید تمام آورد مســتان را

که جان‌ها را بهار آورد و ما را روی یـــار آورد

 

ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مســــتان را

ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت

 

به جام خاص سلطانی مدام آورد مســــتان را

پیشاپیش سال ۱۳۸۶ شمسی را به تمام هم نوعان از صمیم قلب تبریک عرض میکنم. امیدوارم که سال پر بار و نیکوای داشته باشیم. به صلح وآرامش برسیم٬ خود گذری را بیاموزیم٬ همزیستی را از سر گیریم. حق را از ناحق جداسازیم٬ دست یاری به هم نوع نیاز مند دراز کنیم و قلب پر از بخشش نصیب همه گردد.

و در آخر...

خدایا ما را هرچه بهتر برما بشناسان تا تورا بهتر بشناسیم. 

منبع: دیوان شمس٬ غزلیات

تصویر بالا از سایت فروغ

 

الــهـــه ي عــــــشــــــــــــــــق

مـونـس و هـمـدم و نـــواي من است
من چه گويم صدا، صـداي زن است

در شـدايـــد رفـيــق و يـاور مـاست
عشق سوزان بـسر هـمـاي زن است

هـمـه رنـج و شـکـنـج و حـادثـه هـا
محـو در چـشـم و در لـقاي زن است

آنـچـه قــرآن بـگـــفــت مـوقـف زن
آيـــه هـــاي نـثـا ً، بـــراي زن است

آن خــداي مـــــن و خــــداي هـمــه
لطف بـي چـون ِ آن خـداي زن است

گـفـت پـوشـش بــُـود لـبـاس و وجـود
مـظهر عـشق چـون صفـاي زن است

چــون ز آغــــوش آدم اســـت ، حــوا
مادر است زن به هر کـجاي زن است

عـفـت و حــرمــــت و نـجـــابــت زن
پـيـمـبر را حــديــث ، بـراي زن است

جـنـت وعــــرش وکــرسي و قـلم اش
وصف مـادر بـــُـود اِعــلاي زن است

اي زن اي تــــو الــهـــه ي عــشــــق
همچو موسي عصا، عصاي زن است

چـون مـشـاور شـريـک زنــدگي است
ســرپــرسـت و عـزيز لواي زن است

در ســجــود و طـــواف و بنده به حق
در تــســـاوي حـقـوق ، راي زن است

هــمـچـو گــل پــــرورش کـنـد زن را
گــفـتــه ي حـق بـــود رواي زن است

بـهــتر از زن کـجـاســـت محرم مـرد
زان سبب مرد جسم و راي زن اسـت

روز زن جشن مـادر است خـــواهر!
روز انصاف و عهد ، وفاي زن است

ســـخــت آزرده مـــادر ِ وطـــــن ام
هر شهيدي که در رثـــــــاي زن است

لالـــه وســرو گــل حـمــيـــرا شـــــد
بهر ايـــن خــــستـه دل نماي زن است

هـمـچــو زرغــــون هــزار ها چو پدر
مـتـمـني مـحــبـت و فــضـاي زن است

۶ مارچ ۲۰۰۶

 منبع: وبگاه الحاج محمد ابراهيم زرغون

تصویر از استاد فرشچیان

نور نور نور نور.......

The Solar System

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم  
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم 
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی  
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم 
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم  
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم 
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم  
به میانه قشورم همه از لباب گویم 
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم  
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم 
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش  
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم 
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ  
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم 
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن  
تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم 
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم  
به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم 
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم  
نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم 
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد  
به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم 
بر رافضی چگونه ز بنی قحانه لافم  
بر خارجی چگونه غم بوتراب گویم 
چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم  
چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم 
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم  
دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم