نیایش زمینی ها

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما  
انـــا فتــــحنا الـــــصـلا بـــــــازآ ز بـــــــام از در درآ 
ای بــــحر پرمرجان من والله سبک شد جان من  
این جــــان ســــرگـــردان من از گردش این آسیا 
ای ســــــاربــــــان با قافله مگذر مرو زین مرحله  
اشــــتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا 
نی نــی برو مجنون برو خوش در میان خون برو  
از چون مگو بی‌چون برو زیراکه جان رانیست جا 
گـــر قالبت در خـــاک شد جــان تو بر افلاک شد  
گر خرقـه تو چــــاک شد جان تو را نبـــــود فــــنا 
از ســر دل بـــــیرون نــــه‌ای بنمای رو کایینه‌ای  
چـــون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها 
گویی مراچون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی  
بنـــگر که در خــــون می‌روی آخر نگویی تا کجا 
گفـــتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل  
مـــی غلـط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا 
هردم رسولی می‌رسدجان راگریبان می‌کشد  
بر دل خیالــــی مــی‌دود یعنی به اصل خود بیا 
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو  
نعــــره زنان کــــان اصل کو جــامه دران اندر وفا

غزلیات از دیوان شمس 

عهد

115368.jpg

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی   
دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی 
دی بایزید بودی و اندر مزید بودی  
و امروز در خرابی دردی فروش و مستی 
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان  
ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی 
امروز بس خرابی هم جام آفتابی  
نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی 
افزونی از مساکن بیرونی از معادن  
آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی 
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی  
آن بسته را گشودی رستی تمام رستی 
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود  
حیوان نه‌ای تو حیی جستی ز کار جستی 
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی  
تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی 
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی  
شد مرهم جهانی هر خسته‌ای که خستی 
(غزلیات دیوان کبیر(شمس)