غـم به کناره مــی​رود مــه بــه کنـار می​رسد

 moon and star on earth

آب زنیـــــد راه را هیــــن که نگار مـی ​رسد 

مـــژده دهیــــد باغ را بــــوی بهارمی رسد

               راه دهـــــید یـار را آن مـــــــه ده چـــهاررا       

               کـــز رخ نـوربخــــش او نور نثــار می​رسد

                           چاک شدست آسمـان غلغله ایسـت در جـهان 

                           عـــنـبر و مشـک می​دمد سنجق یار مـی​رسد

                                      رونق باغ می​رسد چـشم و چـــراغ مــی​رسد 

                                     غـم به کناره مــی​رود مــه بــه کنـار می​رسد

تــیر روانــه مـــی​رود سوی نــشانه می​رود   

مـا چه نشسته​ایـم پس شه ز شــکار می​رسد

              بـاغ سـلام مـی​کـند ســـرو قــیـام مـــی​کـــند      

             ســبزه پیـاده می​رود غـــنچه ســوار می​رسد

                         خلوتیان آســـمان تـــا چــه شراب می​خورند      

                         روح خـراب و مسـت شد عقل خـمار می​رسد

                                       چون برسی به کوی ماخامشی است خوی ما      

                                        زان که ز گفت و گوی ما گرد وغبار می​رسد

دیوان کبیر

نام تصوی بالا "ماه و ستاره در روی زمین" است که توسط یک عکاس هندی بنام اجیت کمار طراحی شده است. این تصویر را همسرم به من نشان داد که بنظرم خیلی  زیبا آمد شاید شما هم پسندیدید. دور از عمق مطلب آن ییام نیست.

    عقل آمد عاشقا خـود را بپــــوش
    وای ما ای وای ما از عقل و هوش
            یا بـــرو از جمع ما ای چشم و عقل
            یا شوم از ننگ تو بی​چشم و گوش
                   تو چــــــو آبــــی ز آتـــش ما دور شو
                   یـــا درآ در دیــــــــگ ما با ما بــــجوش
                           گر نمــــی​خواهــی که خردت بشکند
                           مرده شــــــــو با موج و با دریا مــکوش
                                    گر بگــویــی عاشقم هــست امتحان
                                   سر مپیــچ و رطــل مـــردان را بنــوش
                                          می​خروشم لیکن از مســتـــی عشق
                                          همچو چنگم بی​خبــر مـــــن از خروش
                                                 شمـــــس تبـــریزی مــــرا کـــردی خراب
                                                  هم تو ساقی هم تو می هم می فروش

(دیوان کبیر)

خسرو ناقد: پژوهشگر و نويسنده ايرانی - آلمان

آيا فلسفه و دين با هم در تعارض‌اند؟

آيا فلسفه و دين با هم در تعارض ‌اند؟ عقلانيت و ديانت با هم چه نسبتی دارند؟ آيا خردورزی و معنويت در تضاد با يکديگر قرار دارند؟ کوشش برای پاسخگويی به ‌اين پرسش ‌ها و طرح مسايل و مباحثی از اين گونه در کانون اصلی همايشی قرار داشت که در روزهای ۱۳ تا ۱۶ ژوئيه (۲۲ تا ۲۵ تيرماه) سال جاری در دانشگاه شهر کلن آلمان برگزار شد.

فيلسوفان در يونان باستان

 

اساتيد دانشگاه‌ و صاحب‌نظرانی از کشورهای آلمان، آمريکای شمالی، اتريش، ترکيه، تونس، دانمارک، ژاپن، فرانسه و هلند گرد هم آمده بودند تا با تبادل نظر پيرامون مسايل مربوط به دين و فلسفه و عقلانيت و معنويت، ديدگاه‌ های خود را به ‌بحث و مناظره گذارند. با آنکه سخنرانی از ايران در اين همايش شرکت نداشت، اما دو صاحب‌نظر ايرانی مقيم آلمان، دکتر مرتضی قاسم ‌پور از دانشگاه کلن و حميدرضا يوسفی از دانشگاه تريير آلمان در شمار سخنرانان همايش بودند.

هدف از برگزاری اين همايش جهانی را به‌ طور کلی می ‌توان پاسخگويی به ‌اين دو پرسش اساسی خلاصه کرد:

  • کسانی که در مواضع و آرا خود بر اعتبار عقلانيت به‌ عنوان آخرين افق برای توصيف و تفسير جهان تأکيد دارند، چگونه قابليت معيارهای عقلانی را در مباحث و مجادلات کنونی ميان نسبت دين و فلسفه و در چالش با گسترش روزافزون معنويت و ديانت می‌ توانند به ‌اثبات رسانند؟
  • از سوی ديگر، آنان که در عقايد و نظرات خود بر معنويت و دين يا امور فراتجربی تأکيد می‌ ورزند و آنها را غايت امور می ‌دانند، چگونه می‌ توانند به ‌ابزار تفاهمی دست يابد تا بوسيله‌ی آن، علايق و خواست‌ های خود را بيان و آنها را برای ديگران نيز روشن و قابل درک کنند؛ بدون آنکه با تعصب و جزم ‌انديشی، بين خود و ديگران جدايی افکنند.

مراسم افتتاحيه با خوش ‌آمدگويی رئيس دانشکده فلسفه دانشگاه شهر کلن، پرفسور هانس پيتر اولمان آغاز شد و با سخنان کوتاه آکسل کوهلر، دبير شورای مسلمانان آلمان ادامه يافت. در نخستين شب همايش نيز رئيس داشگاه کلن، پرفسور آکسل فرايموت با شرکت‌ کنندگان و ميهمانان به ‌گفت ‌و گو نشست.

 

ريشه های مشترک عقلانيت و معنويت

در سخنرانی افتتاحيه، پرفسور کلاوديا بيکمان، دبير علمی اين همايش و رئيس "جامعه فلسفه ميان فرهنگی"، در ضرورت برگزاری چنين گردهمايی‌ها و لزوم گفتگوهای ميان‌فرهنگی گفت: امروزه در مباحث بسياری که در گستره فلسفه معاصر در جريان است، به ‌گونه‌ای آشکار و بيش از پيش، بر تعارض عقلانيت و خردورزی با معنويت و ديانت و نيز بر تنش فلسفه با دين تأکيد می‌ شود.

به ‌ويژه در چند دهه اخير شماری از نظريه ‌پردازان با برجسته نمودن تقابل اين دو حوزه، منشاء برخی از مسايل مهم جهان معاصر را در اين رويارويی جستجو می‌ کنند. در واقع خرد خودمختار و عقلانيت خودسامان ديرزمانی است که خود را در برابر مراجع و منابع فراعقلانی پاسخگو نمی ‌داند.

از سوی ديگر، معنويت بی ‌سرپناه و ديانت متحرک نيز، در عصری که گفتمان‌های فلسفی بر مباحث چيره شده و در کل سازمانی عقلانی يافته ‌اند، به‌ سختی قادرند در محدوده استدلال‌های فلسفی در مقابل حريف تاب آوردند و خواست و برداشت خود از جهان را تبيين کنند.

اما می‌ دانيم که هميشه چنين نبوده است. آنچه اکنون از هم جدا و دور به ‌نظر می ‌آيد، در بسياری از سنت‌های و نظام ‌های انديشگی اروپايی و غير اروپايی، با هم در ارتباط بودند و از هم تأثير پذيرفته ‌اند. به ‌سادگی می ‌توان نشان داد که در گستره فرهنگ مغرب‌زمين، چه در عهد باستان و چه در قرون وسطی، دين و فلسفه سعی در برقراری رابطه ‌ای تکميلی داشته و همواره مکمل و متمم يکديگر بوده‌ اند.

تنش متأخر عقلانيت و معنويت

 اکنون ميان طرحی که عقلانيت وابسته به ‌دانش از جهان به‌ دست می ‌دهد با تفسيری که معنويت به‌ عنوان آخرين افق در پيش روی ما می ‌گشايد، تنشی فزاينده‌ بوجود آمده است
 
پروفسور کلاوديا بيکمان

پرفسور بيکمان سپس شواهدی نيز برای اين مدعای خويش برشمرد و گفت: "کافی است که به ‌اشکال مختلف فلسفه‌ورزی دوران پيش‌ سقراطيان نگاه کنيم تا چنين روابط تکميلی را به‌ وضوح ببينيم. در دوره بعد از آن نيز می‌توان 'خير فراحسی' در نزد افلاطون و ايده ارسطويی 'والاترين اصل الهی' را در نظر بگيريم که برای ما آدميان در موقعيت‌ هايی بسيار نادر و استثنايی قابل دسترسی است. نو افلاطونيان تا آنجا پيش می ‌رفتند که قلمرو فلسفه و دين را در امتزاج و آميزش مستقيم با هم می ‌ديدند و معتقد بودند که عقلانيت صورت ضروری بيان امر الهی است."

حتی مرز مشخصی که امانوئل کانت ميان دين و دانش می‌ کشيد، در خدمت احترام به‌ دين و پذيرش ايمان فراتر از عقلانيت به ‌نيرويی فراحسی است و نه به‌ منظور نقد و نابودی آن. فيشته، شلينگ و هگل نيز بر اثر پيامدهای جدايی اين دو حوزه، در صدد اند که دوباره وحدت و يکپارچگی دين و دانش را يادآور شوند. آنان خاطرنشان می‌ کنند که فلسفه و دين، اگر نه نوع مناسبات خود، حداقل می‌ بايد موضوعاتی مشترک برای مباحث خود بيابند.

اين کوشش‌ها تا قرن بيستم و در آثار مؤخر مارتين هايدگر و نيز نظريه ‌های کسانی چون لودويگ ويتگنشتاين ادامه می ‌يابد. اما اکنون ميان طرحی که عقلانيت وابسته به ‌دانش از جهان به‌ دست می ‌دهد با تفسيری که معنويت به‌ عنوان آخرين افق در پيش روی ما می ‌گشايد، تنشی فزاينده‌ بوجود آمده است. از اين‌رو اهميت همايش‌هايی از اين نوع در آن است که می‌ کوشند در عرصه‌ ای ميان اين تنش و کشمکش ‌های افراطی، نقشی ميانجيگر داشته باشند.

دين و فلسفه در شرق

ابن رشد
برخی از آثار ابن رشد اينک از آثار مهم در تبيين فلسفه اسلامی به شمار می روند

موضوع اغلب مقاله‌ ها و رساله‌ هايی که به‌ همايش دين و فلسفه ارائه شده بود، از سويی تبيين ديدگاه‌ ها و از سوی ديگر نشاندهنده‌ کوشش در ايجاد تفاهم ميان نظرگاه متفاوت و يافتن نقاط مشترک به ‌منظور تداوم گفت و گو ها بود.

يکی از جالب ‌ترين سخنرانی‌ها را پرفسور محمد ترکی از تونس ارائه کرد. موضوع مقاله‌ وی "جدل ميان فلسفه و دين در آثار ابن رشد" بود که در آن پيش از هر چيز به نظرات ابن رشد در ‌کتاب "فصل‌المقال فيما بين الحکمة و الشريعة من لاتصال و مناهج الادله" پرداخت.

اين کتاب که تا قرن نوزده ميلادی مهجور و گمنام مانده بود، اينک يکی از آثار مهم در تبيين فلسفه اسلامی است و نشان می‌ دهد که متفکران مسلمان از ديرباز خود را با اين معضل مهم مشغول داشته‌ اند.

دکتر مونيکا کيرلوسکار- اشتاين‌باخ نيز در سخنرانی خود با عنوان "غلبه بر تقابل خرد و معنويت"، معيارهای عقلانيت را در مکتب ادويتا- ودانتا بر اساس الگوی انديشگی ساروپالی راداکريشنان، رئيس جمهور اسبق هند (۱۹۶۲ تا ۱۹۶۷) و يکی از برجسته ‌ترين فيلسوفان دين، مورد بررسی قرار داد.

"شهود" و "تجربه شهودی" در انديشه‌های راداکريشنان از جايگاهی ممتاز برخوردارند و نقشی مهم در فرايند شناخت دارند. او معتقد است که آدمی تنها از طريق "شهود" می‌ توان عمق حيات را بيشتر تجربه کند؛ از اين ‌رو علم نيز می‌ بايد خود را با "تجربه شهودی" مشغول دارد. سخنران سعی در پاسخ به ‌اين پرسش داشت که آيا بر اساس معيارهای عقلانيت، می‌ توان نظريه "تجربه شهودی" را بکار بست؟


عنوان و موضوع برخی ديگر از سخنرانی‌ها:

  • دين وعرفان
  • دين در کشاکش ابزارسازی سياسی و معنويت «راستين»
  • ويژگی‌های ساختاری تجربه‌ دينی و فلسفی
  • مسيحيت جهانی؛ سرنوشت ايده‌ فلسفه مسيحی
  • نگرش فلسفی به ‌معنويت آئين بودايی
  • گناه و آمرزش در ديوان ابونواس؛ نقش شعر در رهايی خرد در فرهنگ اسلامی
  • درباره فايده و بی ‌فايدگی دين؛ فلسفه و اقتصاد ژاپن در گفتگو پيرامون نسبت عقلانيت و ديانت
  • نسبت دين و فلسفه در انديشه ‌های هگل
  • فلسفه ميان‌فرهنگی و سنت‌ های دينی
  • روح‌ باوری و خردورزی؛ نگرشی آفريقايی
  • دين به ‌رغم روشنگری؟
  • خدای فلاسفه و خدای ابراهيم؛ دکارت و پاسکال نماينده دو نوع متافيزيک
  • مکتب افلاطون؛ جهان‌روايی حکمت
  • معارف دينی و گفتگوی فرهنگ ها؛ ديروز و امروز
  • تائوئيسم و ايده ‌اليسم در گفتگو پيرامون جاودانگی و ناپايداری
  • ديانت با سکوت؛ چشم‌ انداز فلسفه بودايی
  • بازگشت شاعرانه فلسفه باستان در روح الاهيات مسيحی
  • دريدا و الاهيات تنزيهی
  • نسبت دين و فلسفه در مکتب نو افلاطونی و در آئين ودانتا
  • دين به ‌مثابه بيان خرافات؛ اشاراتی به ‌نقد دين در نزد اسپينوزا و اهميت آن در عصر حاضر
  • مفهوم کانتی ايمان؛ سهم فلسفه اروپايی در بحث ميان‌فرهنگی دين و دانش
  • رهايی من و رهايی از من؛ مسيحيت و آئين بودايی در انديشه‌ های ارنست کاسيرر
  • فلسفه وجودی سورن کی‌يرگارد در کشاکش بنيادگرايی مسيحی و انديشه گفتمانی
  • معنای فلسفی مفاهيم دينی در انديشه‌های امانوئل لويناس

کتابی شامل متن کامل تمام سخنرانی‌های اين همايش تا يکسال ديگر منتشر خواهد شد.

منبع: بی بی سی

عاقلانش بندگان بندی‌اند ))×((عاشقانش شکری و قندی‌اند  

 

آب چون پیگار کرد و شد نجس

 

تا چنان شد که آب را رد کرد حس

حق ببردش باز در بحر صواب

 

تا به شستش از کرم آن آب آب

سال دیگر آمد او دامن‌کشان

 

هی کجا بودی به دریای خوشان

من نجس زینجا شدم پاک آمدم

 

بستدم خلعت سوی خاک آمدم

هین بیایید ای پلیدان سوی من

 

که گرفت ازخوی یزدان خوی من

در پذیرم جمله‌ی زشتیت را

 

چون ملک پاکی دهم عفریت را

چون شوم آلوده باز آنجا روم

 

سوی اصل اصل پاکیها رو

دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر

 

خلعت پاکم دهد بار دگر

کار او اینست و کار من همین

 

عالم‌آرایست رب العالمین

گر نبودی این پلیدیهای ما

 

کی بدی این بارنامه آب را

کیسه‌های زربدزدید از کسی

 

می‌رود هرسوکه هین کومفلسی

یا بریزد بر گیاه رسته‌ای

 

یا بشوید روی رو ناشسته‌ای

یا بگیرد بر سر او حمال‌وار

 

کشتی بی‌دست و پا را در بحار

صد هزاران دارو اندر وی نهان

 

زانک هر دارو بروید زو چنان

جان هر دری دل هر دانه‌ای

 

می‌رود در جو چو داروخانه‌ای

زو یتیمان زمین را پرورش

 

بستگان خشک را از وی روش

چون نماند مایه‌اش تیره شود

 

هم‌چو ما اندر زمین خیره شود

===

هر دکانی راست سودایی دگر

 

===

مثنوی دکان فقرست ای پسر

در دکان کفشگر چرمست خوب

 

قالب کفش است اگر بینی تو چوب

پیش بزازان قز و ادکن بود

 

بهر گز باشد اگر آهن بود

مثنوی ما دکان وحدتست

 

غیر واحد هرچه بینی آن بتست

ادامه نوشته

متفکر بیدار , روشن و بیدارگر خفته گان آشنا!

 Pic. Allama Iqbal

 

میــرسد مردی که زنجیر غلامان بشــــکند

دیده ام از روزن دیــــوار زندان شـــــــما

 

اگر در تاریخ چند روزه بشر نگاهی عمیق تری بیندازیم. می بینیم که گاه گاهی کسانی می آید و با آمدن خود تغیرات در تاریخ می گزارند و میروند. گاه خوب و گاه بد. هر چند این حقیر کم تجربه  دانش عمیقی از تاریخ ندارم اما در همین تنگدستی خواستم غوطه ای در اقیانوس خوش اقبالان بزنیم  و نتیجه ای آنرا در دسترس شما صاحب دلان بگزاریم.

 

با پیمودن راهی چند ساله چشم کم بین مان در نام یک آشنا خورد. تلاشکردم تا دید خود را شفّاف تر سازیم در تصویر خوشنما ای آن خوش اقبال.

 

 

بلی٬ او محمد اقبال است . یکی از شاگردان مکتب معنویت اندیشی مولانا جلالدین محمد بلخی بود. در طول عمر چند روزه خویش در اطراف این کره خاکی چراغ بدست دنبال چیزی می گشت که آن چیز را در خانه دوست یافت. اقبال زبان ها آموخت تا آن چیزک را آسانتر بدست آورد. زبان مادری اش پنجابی بود و بعد تکلم زبان هندی یا اردو را فراگرف و بعد از آن زبان انگلسی را آموخت. بعد از اتمام دوران متوسطه در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور  دریافت که برای رسیدن به منزلگه مقصود زبان فارسی دری و عربی را نیاز مبرم دارد تا هرچه سریعتر فراگیرد.

پارسي از رفعت انديشه ام

در خورد با فطرت انديشه ام

 

برا مطالعه ادامه مطالب ( اینجا) را اشاره کنید.

ادامه نوشته

متفکر بیدار , روشن و بیدارگر خفته گان آشنا!

متفکر بیدار , روشن و بیدارگر خفته گان آشنا!

او یکی دیگر از شاگردان مکتبی معرفت و معنویت اندیشی مولانا جلاالدین محمد بلخی بود.

 

در صدد نوشتن یادداشتی هستم  در خصوص آن زنده یاد که گفت:

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشودست گرفتار تر است
عجب این نیست که اعجاز مسیحا داری
عجب این است که بیمار تو بیمار تر است

یادش جاویدان باد و راهش پایدار.

مبحث گفتارم در زمینه ای:

 اقبال و مولا نا

اقبال و حافظ

اقبال و فلسوفان و متفکران مغرب زمین

اقبال در مشرق زمین

اقبال و فارسی

اقبال و خودی

اقبال و تنها در نبرد برای صلح

 اقبال و دیانت او

از دوستان و  قلمداران دور بین و روشن گران تمنا دارم تا یاری ام کنند در این زمینه. 

باز هم شمس و قمرم آمد

شخصی در قضیه ای که دعوی کرده بود و گواه خواسته بودند٬ ده صوفی را ببرد.

قاضی گفت: یک گواه دیگر بیار.

گفت: ای مولانا...... من ده آوردم.

قاضی گفت: این هر ده یک گواهاند٬ و اگر صدهزار صوفی بیاوری همه یکی اند!

(کیمیا ۳۲۰)

 

شمـــس و قـــمـــرم آمـــد ســـمع و بصرم آمد

 

وان ســـــیمـــبرم آمــــد وان کـــان زرم آمد

مســــــتی ســـــرم آمـــــد نــــــور نـــظــرم آمد

 

چـــیـــز دگــر ار خــواهـی چــــیز دگــرم آمد

آن راه زنـــــم آمــــــد تـــوبـــــه شـــکنــــم آمد

 

وان یــــــــوسف سیمین بر نــاگه به برم آمد

امــروز بــه از دیــنـه ای مونــس دیـــرینـــــه

 

دی مــــست بدان بــــودم کـــز وی خـبرم آمد

آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را

 

امـــــروز چــــو تــــنگ گــل بـر ره گذرم آمد

دو دســــت کمـــر کـــرد او بگـرفت مرا در بر

 

زان تـــاج نـــکورویــان نـــادر کــــمــرم آمد

آن باغ وبهارش بین وان خمر وخمارش بین

 

وان هضم وگوارش بین چون گلشـکـرم آمد

از مـــرگ چـــرا تـــرسم کـــو آب حــیات آمد

 

وز طـــعنه چـــرا تــرسم چون او سپـرم آمد

امـــــروز ســـــلیمــــانم کانــــگشتریـــم دادی

 

وان تـــــاج ملــــوکـــانه بـــر فرق سـرم آمد

از حــــد چــــو بشد دردم در عشق سفر کردم

 

یـــا رب چه سعـــادت‌ها که زیـــن سفرم آمد

وقــــتست که می نوشــــم تا برق زند هوشـم

 

وقـــتست کــه بــرپـــرم چــون بال و پرم آمد

وقتــــست کــه درتابم چون صبح در این عالم

 

وقـــتست که برغـــرم چـــون شـــیر نـرم آمد

بـــیتی دو بــــماند امـــا بــــردنـــد مرا جـــانــا

 

جـــایی که جهـــان آن جا بس مــختصرم آمد

 (دیوان کبیر)

چـــیـــز دگــر ار خــواهـی چــــیز دگــرم آمد

یا

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

 

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

بلی آن چیزی دیگر است که دلهارا میبرد. وخود پنهان میماند. در واقع رسیدن خداونگار بلخ به شمس رسیدن به وجود خود او بود که از تن قبلی خویش بیرون آید و به سر مستی نوی رسد.