zarghoon
عشق

عشق اگر بر دل زند جان در تنم یاری کند

نفس آتش سوز ما از خویش بیزاری کند

جسم خاکیم التجای ما به حق دایم بّود

گر قبول افتد ثنای ما مددگاری کند

یار گردد یاور ما عشق گردد سایبان

ناله همسویی کند دلدار دلداری کند

درمصیبت ها توانِ میدهد این عشق مرا

در غم و درد وجدایی یار غمخواری کند

از مجازی گر بیرون آیی حقیقت واثق است 

معرفت گردد نصیب و بخت بیداری کند

تا ابد خواهم به بند عشق زندانی شوم

صید بسمل کی چو فریاد از گرفتاری کند

مست جامٍ باده و مینای عشق او شدم

وعدهً عیشش مرا سرمستِ هوشیاری کند

اشک ها مانند مروارید سفتن بایدت

تا ز بحر و موج، رحمت ها گهر باری کند

ساغر عجزم شکستن بردر آزمون عشق

زین تحمل صبر می باید که بسیاری کند

عشق می شوید غبار زنگ از دلهای ما

آتش کبر و هوس بر ما بسی خواری کند

شوق منزل دارم و تا در رهش قربان شوم

جذبه های عشق اسماعیل ره داری کند

سر بسایم بر در آن آستانش صبح و شام

تا اگر معبود ما رحم چو پنداری کند

این سعادت را زهی از عجز تفویضم نمود

از برای عشق، زرغون خویشتن داری کند