killing human for the sake of the animal welfare
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم
کشتن انسانها برای رفاه چهارپان.
- ما به تغییری که مورد اشاره قرآن است ضرورت داریم. اما باید قبل از همه بپرسیم که تغییر در چه چیز؟ به تعبیر قرآن، تغییر در نفس. تغییر در نفس یعنی تغییر در همه آنچه متعلق به ما و خود ماست: تغییر در فکر، در باور، در رفتار، در سیاست، در روابط و خلاصه در همه چیز ما. شاید حرف هایی که من امروز با شما دارم نیز نشانه ای از همین تلاش برای تغییر و یا آرزوی تغییر باشد.
- از دیری است که دارم به این نکته فکر می کنم آیا جایی در حرکت و کار ما عیب ندارد که هیچ گاهی از زحمات و رنج های خود ثمر چندانی نمی گیریم؟ اگر جامعه ای در مرتبه ای از رشد فرهنگی و مدنی خود رسیده باشد که بتواند مسایل را در ابعاد و جنبه های مفهومی آن درک کند شاید بتوان به سادگی از مفاهیم به مصداق ها راه برد و مثلا وقتی می گوییم چرا جامعه ای گرفتار بیداد و استبداد و ظلم و حق کشی است بدون ذکر روشن همه بتوانند مصداق های آن را درک کنند و اگر از مفهومی به نام بحران رهبری و سیاست سالم یاد کرد همه بتوانند درک کنند که مصداق این حرف چیست و در کجاست. اما وقتی جامعه از لحاظ فرهنگی و مدنی خود در مرحله ابتدایی تری از رشد قرار داشته باشد قاعدتا از مصداق ها به سوی مفهوم حرکت می کند. یعنی وقتی کسی فقیر بود باید اول تر از همه فقر را در دسترخوان خالی خود ببیند و بعد از آن خط را تعقیب کند تا دریابد که چه کسی و چه کسانی در خالی کردن دسترخوان او نقش و سهم داشته اند. همین طور است حادثه ای که امسال در بهسود اتفاق افتاد. اگر صد بار می آمدیم و از تفکر و باورهای قبیلوی در زیربنای سیاست های حکومت حرف می زدیم و اگر صد بار می آمدیم و بحران رهبری و رهبریت را تحلیل می کردیم شاید عده کمی از مخاطبان را می یافتیم که به این نکته با جدیت توجه کنند. اما وقتی می بینیم که یک بار مردم در خانه های محقر و گلین خود هدف حمله و تهاجم قرار گرفتند و در یک آن شاهد شدند که به زور تفنگ و چماق از خانه و منزل خود رانده می شوند و خانه و مایملک شان در پیش چشمان شان به آتش کشیده می شود و خود ناچار می شوند کوچه های آوارگی و بی خانمانی و بی سرنوشتی را در کابل تک و پی کنند به ناگهان تکان می خورند و متوجه می شوند که چیزی اتفاق افتاد و حادثه ای رخ داد. از اینجاست که می توان این واقعیت را به عنوان یک تجربه ملموس و جزئی و محسوس محکم گرفت و بعد آهسته آهسته رفت تا به درک ریشه ها و عوامل آن راه پیدا کرد. بحث عدالت و دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی نیز عین قصه را دارد. ما شش سال است که در این خصوص بحث مفهومی داریم و فکر می کنیم با این بحث مصداق های آن هم تحقق می یابد. حالانکه چنین نشده و چنین هم نخواهد شد. حتی کسانی که آن بالا نشسته و دم از دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی می زنند تا هنوز درک نکرده اند که دموکراسی با خون و حرمت آدم پیوند دارد و اگر در جامعه ای به خون و جان و عزت آدم اعتنا صورت نگیرد بحث دموکراسی و امثال آن تصویر شرمناکی پیدا می کند.
- از کجا می توان مصداق این مفاهیم را شناسایی کرد؟ فکر می کنم از سرنوشت و حرف هزاره. بگذار بعضی ها کمی تکان بخورند چون هنوز هم فکر می کنند که هزاره یعنی شرم و جرم و مرادف با قوم گرایی و تبارگرایی و امثال آن است. این تکان خوردن عجیب نیست اما نباید ما را از درک ریشه مشکل باز دارد. هزاره گفتن نه به معنای اینکه بیاییم و نوحه هزارگی بخوانیم یا اکت و ادای فاشیستی در بیاوریم. هزاره گفتن یعنی تعیین مصداق برای بحث های مفهومیی که داریم با آن ذهن و اعصاب خود را خورد می کنیم و به هیچ نتیجه ای هم نمی رسیم. وقتی هزاره گفتیم و این مصداق را روی دست خود گرفتیم اولا از همین خانه و از همین مسجد خود می توانیم شروع کنیم و هیچ کسی را اجازه ندهیم که بحث را وارد مقوله های ذهنی و شعاری کند و بعد همه را هم وامدار و قرضدار خود حساب کرده از اینجا تا خانه خود باد در غبغب اندازد که گویا من بودم که بر همه شما منت گذاشتم و لحظه ای وقت گرانبهای خود را صرف شما کردم تا برای شما سخن بگویم و شما را به راه راست هدایت کنم.
- هزاره گفتن یعنی اینکه حق هزاره چیست؟ نمی گویم ما سیاستمدار نداریم و نمی گویم که ما در قدرت سیاسی مشارکت نداریم. اما این سیاست و مشارکت سیاسی برای من هزاره بهسودی و دایزنگی و غزنی چی و دره صوفی چه داده است؟ شش سال است مشارکت سیاسی داریم اما در قلب پایتخت کسی حضور میلیون ها انسان ما را احساس نکرده است و این حضور برای هیچ کسی الزام و مسئولیت خلق نکرده است. تازه وقتی مشاور ارشد رییس جمهور هم دهن باز می کند به سادگی می گوید که هزاره ها در حکومت کنونی این و آن امتیاز را به دست آورده و گویا مفت معاون رییس جمهور شده و مفت معاون اداره امور شده و مفت چند تا وزیر و وکیل و رییس شده است. چرا این حرف را می گوید؟ به خاطر اینکه ما حضور جدی نداریم و به خاطر اینکه وقتی حق گفته ایم و مشارکت گفته ایم مصداق آن را تعیین نکرده ایم. چوکی فلان آقا کاردی بر گلوی حق ما شده است و هر گاهی که می گوییم چرا در بهسود تاراج می شویم و چرا کشته می شویم و چرا آواره می شویم به جرم همین اعتراض برای ما می گویند که این و آن امتیاز را گرفته ای کم است که حالا شکایت هم می کنی؟ می بینید که مفهوم حق بدون مصداق مانده و مصداق آن وقتی فلان و فلان شخص شده است صدای وزیر داخله طالب از گلوی مشاور ارشد آقای کرزی بیرون می شود و همان حرفی را می گوید که آن وزیر داخله طالب می گفت. یاد تان هست که زمانی مردم هزاره کابل از برچی و قلعه شاده چند نفر جمع شدند و اعتراض کردند که طالب چرا هر شب وارد خانه شان می شود و چرا هر روز شلاق می زند و شکنجه می کند و این حرف ها. وزیر داخله طالبان اینها را نزد خود خواست و صریح برای شان گفت که حالا شما را زنده مانده ایم که در این شهر بگردید کم است که اعتراض هم می کنید؟ حالا آقای اسمعیل یون هم خطاب به من و همه کسانی مثل من که از دامن فراخ دولت پشتونی به امتیاز و نان و نوا و معاونت و وزارت و وکالت رسیده ایم می گوید که این همه امتیاز را گرفته اید کم است که دم از اعتراض و شکایت هم می زنید؟
- اینجاست که می گویم چرا باید مشخص از هزاره حرف زد. این کمکی برای من و آقای سپنتا و آقای اتمر و آقای کبیر رنجبر و آقای اشرف غنی احمدزی و همه مدعیان دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی است تا بدانیم که مصداق حرف ما در کجاست و از کجا باید آغاز کنیم. وقتی آقای علم گل کوچی در پارلمان ما را جاروکش و بیگانه و نوکر خطاب کرد یکی از دموکرات های نامدار پشتون که در جلسه حضور داشتند اعتراض نکردند که این حرف اهانت به انسانیت و باورهای مدنی ماست. در کابینه کرزی تمام وزرای دموکرات و مدنیت اندیش حتی حس نکردند که این سوال وجدان مدنی آنان را فشار می دهد و می پرسد که باید در برابر آن چه کار کنند و حد اقل چه بگویند. امروز وقتی هزاران انسان در بهسود مورد تاراج و تهاجم کوچی قرار می گیرد و وقتی مزرعه و درخت و خانه مردم زیر پای گوسفند و شتر و شترسواران قرن بیست و یک می شود حتی یک وجدان مدنی هم در اینجا نمی لرزد و فشار این حادثه را خطاب به خود احساس نمی کند. در اینجا وقتی من از هزاره سخن می گویم برای این دوستان و همراهان مدنی و دموکرات خود خطابی دارم و می گویم که باید اندکی با حوصله و تحمل حرفم را گوش کنند و نسبت به آن التفات داشته باشند. بحث را به جاهای کج و کوله نکشانند. اینجا بحث ایران و نوکران ایران و این حرف ها را کنار بگذارند. بحث اینکه در ایران برای اقلیت ها چقدر حق و حقوق قایل اند یا نیستند نیز از این دایره خارج است. اینجا سرزمینی است که اسمش را افغانستان گذاشته اند و اینجا با کسی به نام هزاره طرف اند که سوال مشخص خود را دارد و پاسخ مشخص خود را می خواهد. اگر فکر می کند انتقام اقلیت های ایرانی را از هزاره های افغانستانی می گیرد باز هم حوصله داشته باشد چون در صد سال این انتقام را گرفته اند و دیگر چیزی نمانده است که فروگذار کرده باشند. این هزاره در قرن بیست و یکم دم دروازه کسانی ایستاده است که به جهان تعهد سپرده اند که نه شیوه و نورم های سیاسی امیرعبدالرحمن را می پذیرند و نه هم شیوه و نورم های سیاسی رژیم حاکم بر ایران را. اینها دم از دموکراسی و حقوق بشر زده اند و قانون اساسی نیز بر رغم تمایل و خواست باطنی آنان شهروندان افغانستان را به عنوان شهروند مخاطب ساخته است نه به عنوان هزاره و پشتون و اکثریت و اقلیت و شیعه و سنی و امثال آن.
- حرف زدن مشخص از هزاره این فایده را دارد که دیگران را هم وادار می کند که بیایند و بدون نقاب از پشتون و تاجیک و ازبک حرف بزنند و خود را بدون آنکه به کوچه حسن چپ بزنند روی خط قرار دهند. امروز من از تریبونی حرف می زنم که پایه های آن را بر اجساد شهدایی استوار کرده اند که در عصر دموکراسی و حقوق بشر و در زیر لوای دموکراسی و حقوق بشر توسط کسانی تیرباران شده اند که صد فتوا و فرمان از دولت دموکراتیک و مدافع حقوق بشر در آستین خود داشته اند. وقتی از هزاره سخن می گویم در واقع محاکمه ای تشکیل می دهم که معلوم شود این فتوا و فرمان از کجا صادر شده و کسانی که این فتوا و فرمان را صادر کرده اند آیا حاضر اند پیامد و مسئولیت های آن را هم بر عهده بگیرند یا نه.
- برعلاوه این، حرف زدن از هزاره به طور مشخص صف و جبهه خود ما را نیز روشن و شفاف می سازد. کسانی که در مرجعیت رهبری و سازماندهی امور هزاره قرار دارند اینها هم ناگزیر می شوند باید حساب خود را روشن و شفاف پس دهند. برای این مراجع مردم هزاران هزار قربانی داده و در هیچ مرحله از فداکاری و ایثار در حق آنان دریغ نکرده است. بهای این فداکاری و ایثارها حد اقل همین است که روزی از آسیب کوچی و غیر کوچی در امان باشند و اگر احیانا حادثه ای از این دست روی داد این مراجع باید در صف اول بایستند و حتی به قیمت سپر ساختن خود اجازه ندهند که تیر کوچی سینه بی پناه آنان را سوراخ کند. نمی گویم که این مراجع کاری نکرده اند، اما می گویم که همه کارهای آنان حد اقل جلو فاجعه تکراری در بهسود و دایمیرداد را گرفته نتوانسته و سال دیگر جلو فاجعه دایکندی و شهرستان و گیزاب و غزنی را هم گرفته نمی تواند. به تعبیر دیگر کار این مراجع کافی نبوده و به هیچ وجه برای مردم ضمانت خلق نکرده است.
- وقتی هزاره گفته شد این مراجع خود را در برابر موکلین و رای دهندگان خود مسئول احساس می کنند. آقای کرزی حق دارد و خوب هم می کند که از کوچی و هر پشتون هم تبار خود در سراسر دنیا دفاع کند و صدای شان را بلند کند. چون او می داند که حوزه رآی او کجاست و کی از حکومت او حمایت می کند و فردا کی از او سوال جدی می کند. اما این مراجع ما نیز باید بدانند که حوزه رأی شان در افغانستان کنونی در کجاست و در برابر چه کس و کسانی مسئولیت دارند و از چه کس و کسان مورد بازخواست قرار می گیرند. مشکل مراجع ما همین بوده است که اینها مخاطب های واقعی خود را به طور درست شناسایی نکرده اند و یا حد اقل جدی نگرفته اند. این است که بیست در دروازه را می تکانند و در آخر با صورت سرخ شده از سیلی و شرم به خانه بر می گردند حالانکه هیچ چیزی در دست و هیچ آبی در چهره ندارند.
- گریز از حرف و سوال مشخص هزاره مشکلی را که برای ما خلق کرده این است که به شدت دچار سردرگمی و دستپاچگی شده ایم. از رهبر تا پیرو، از روشنفکر تا روحانی و از بازاری تا دانشگاهی همه حیران مانده ایم که چه می کنیم و به کجا می رویم. این دریغ بزرگ است. می دانید که یکی از رازهای بزرگ در موفقیت موفقیت کابل و در رهبری بابه مزاری این بود که حرف مشخص و روشنی را مطرح کرد و همه را به پاسخ گفتن به همان حرف دعوت کرد. دوست و دشمن مجبور بودند که جدی ترین و اصلی ترین چهره خود را در برابر این حرف برملا سازند. او از حق هزاره سخن گفت و از اینکه دیگر هزاره بودن جرم نباشد. این همان حرفی است که هنوز هم ما گرفتار آن هستیم اما چون صراحت و روشنی گفتار بابه مزاری را کنار گذاشته ایم راه ترکستان را در پیش گرفته ایم و به جایی می رویم که به طور واضح کعبه مقصود ما نیست.
- هزاره نفی پشتون و تاجیک نیست. هزاره اسم من است که تو از آن شرم داری و تا این شرم موجود باشد ما نمی توانیم با همدیگر درست و حسابی کنار بیاییم. همچنانکه پشتون اسم توست و تا من این اسم را در تو احترام نکنم کار ما به جایی نمی رسد. حق هزاره مانند حق هر شهروند دیگر کشور ما محترم است و اگر دیگران حق دارند از شمله و لنگی و دستار و تاریخ خود با افتخار یاد کنند و آن را بخشی از فرهنگ و ارزش های جامعه افغانستان قلمداد کنند هزاره نیز عین حق را دارد. رأی پشتون رأی طلایی نیست که باید بهای طلایی به آن داده شود و رأی هزاره هم رأی حلبی زنگ زده نیست که بهای حلبی زنگ زده به آن داده شود و هر وقتی که دل اسمعیل و کرزی بد شد این زنگ زدگی را به رخش بکشد. رأی رأی است، مال فرد است و مال هر شهروندی که در این کشور بود و باش دارد و سند شهروندی این کشور را در اختیار دارد.
- بنابراین باید به طور مشخص از هزاره حرف زد تا بحث های مجرد و انتزاعی و پا در هوا باقی نماند. باید از هزاره حرف زد تا از شر نقاب و بازی در نقاب خلاص شویم و برای کارهای جدی تری که در این کشور پیش روی ماست آمادگی بگیریم.
- امروز ما در مراسم تجلیل از شهدا گرد آمده ایم. به احترام شهدا باید اندکی صریح تر و جدی تر باشیم. این شهدا بهای گزافی اند که برای روشنی و درک بهتر خود از دموکراسی و حقوق بشر و نورم های زندگی مدنی پرداخت کرده ایم. شاید برای ما که همیشه در نقاب های ضخیم در برابر همدیگر ظاهر شده ایم سخت باشد که عریان و بدون نقاب حرف بزنیم یا عمل کنیم اما باید تمرین کنیم و عادت کنیم که برخی وقت ها کارهای سخت را نیز تحمل داشته باشیم.
- در سخنی از امام علی علیه السلام در مورد فلسفه شهادت گفته شده است که والشهادت استظهارا علی المجاهدات. یعنی شهادت وسیله ای برای ظاهر ساختن آن چیزهایی است که پنهان و کتمان می کنند. در حضور شهیدانی که ایمان داریم زنده و شاهد اند بدون نقاب حرف زدن و ظاهر شدن حد اقل تعهد ما به این حرف است که به راستی به زنده بودن و شاهد بودن شهید ایمان داریم.
- حالا با این مقدمه ای که خدمت عرض کردم می خواهم چند نکته هزارگی برای تان بگویم. یکی اینکه در صد سال قبل برای ما جنگ جنگ نامیمون و تباه کننده ای بود، اما هنوز هم ضرورت داریم بدانیم که پس از صد سال تجربه ما از این جنگ چیست. به همین ترتیب، جنگ کابل و جنگ های طالبان که اغلب حاضرین این مجلس به نحوی شاهدان زنده تمام وقایع و حوادث این دوره هستند برای ما چه تجربه و چه عبرت هایی را به همراه داشته است.
- ببینید همه ما بعد از شهادت بابه مزاری و سقوط مقاومت کابل دچار تکان شدیدی شدیم و برای همیش این سوال را با خود داشتیم که چرا نتوانستیم بعد از دو سال و هشت ماه مقاومت و قربانی و رنج حتی برای حفظ رهبر خود ضمانت خلق کنیم.
- فراموش نکنیم که جنگ شدید بود، مقاومت هم شدید بود، فداکاری هم بی نظیر بود، اما در آخر نتیجه ما چه بود؟ امروز حرف پرغرور اکثریت ما این است که جنگ و مقاومت کابل اساس تمام دستاوردهای امروز ماست و امروز هر چه داریم به برکت مقاومت کابل بود. اینها همه شاید درست باشد اما این سوال را پاسخ نمی دهد که آیا دستاوردهای کنونی ما واقعا محصول و برایند مقاومت کابل بوده است؟
- پس از مقاومت کابل رهبر ما را دست و پا بسته پیش کامره گرفتند و با گوش هایش بازی کردند و بالاخره هم بدن شقه شقه شده اش را در دشت غزنی تحویل مان دادند. آیا واقعا این نتیجه مقاومت کابل نبود؟ فرض کنیم اگر حادثه یازده سپتامبر اتفاق نمی افتاد و اگر نیروهای بین المللی به جنگ طالبان به افغانستان نمی آمدند و اگر همین حالا هم فشار جامعه بین المللی نباشد می توانیم باز هم به نتیجه مقاومت کابل تکیه کنیم و بگوییم که این همه دستاوردها برای مان باقی می ماند؟
- نمی گویم که جنگ کابل بیهوده بود. بالاخره ما همه به نحوی در این جنگ سهم و شرکت داشتیم و بعد از آن هم برای تثبیت ارزش های آن به حد توان خود کارهایی کردیم اما می خواهم بگویم که تجربه خود از این جنگ و ارزش های آن را نباید فراموش کنیم و نباید بکوشیم عین تجربه را باز هم تکرار کنیم.
- بگذارید بگویم که مقاومت بهسود برای من از لحاظ اهمیت خود به اندازه مقاومت کابل اهمیت دارد. نگویید که در این مقاومت دو ماه خون و آوارگی و رنج داشتیم و آخرش هم هیچ دستاوردی نداریم. نه خیر. پایان مقاومت بهسود عین پایان مقاومت کابل است. اما نتیجه ای که مقاومت کابل داشت همین دو ماه مقاومت بهسود نیز عین نتیجه را داشته است. نتیجه جنگ کابل چه بود جز اینکه چهره ها در این جنگ مجبور شدند عریان شوند و از زیر نقاب بیرون شوند.
- دوست و دشمن، خوب و بد، صادق و خاین در جریان مقاومت کابل بود که برملا شد. مقاومت بهسود نیز عین معجزه را داشت. خیلی از چهره ها که قبل از مقاومت بهسود در لفافه های بی شمار پنهان بودند در جریان این مقاومت از لفافه بیرون آمدند. دولت قبیله گرا و غیردموکراتیک کرزی تنها در جریان مقاومت بهسود بود که ماهیت واقعی خود را نشان داد. فرمان آخر کرزی در جدی شدن وضعیت به خاطر مقاومت بهسود بود که صادر شد. تظاهرات بی نظیر مردم کابل و مزار و بامیان در جریان مقاومت بهسود بود که شکل گرفت. این کار من و ما نبود. کار هیچ کسی دیگر هم نبود. کسی فکر کند که به خاطر این تظاهرات می تواند سکه به نام خود ضرب کند و طبل اناالرجل بزند. این مقاومت بهسود بود که مردم را تکان داد و از خواب بیدار کرد و چشم های شان را باز کرد و دست و پای شان را به حرکت آورد.
- اما باید توجه داشت که برای بهره سیاسی این قدر نتیجه و اینقدر دستاورد کافی نیست. بالاخره در دنیای سیاست، هزینه ما نباید بی ارتباط با دستاورد ما پرداخت شود. در کابل برای آنچه به دست آوردیم هزینه ما سنگین بود و در بهسود هم هزینه ما به مراتب بیشتر از دستاورد ماست.
- می شد کارهای دیگری هم کرد که چهره های نقاب پوش برملا شوند و هیچ نیازی نباشد که این همه خون های گرانبها را بر زمین بریزیم. شاید منطق زمان ما هنوز هم نیاز به خون داشته باشد اما ما نباید تنها به این جنبه پاسخ خویش اتکا کنیم. می توانیم راه های دیگر و پاسخ های دیگر نیز جستجو کرد.
- نکته دوم اینکه اسارت و محرومیت ما ریشه تاریخی دارد و برای ریشه کن ساختن آن نیز باید کار تاریخی کنیم. مشکل ما امروز و دیروز خلق نشده که ما هم به رفع امروز و فردای آن دل خوش باشیم. صد سال پس از امیرعبدالرحمن ما را از لحاظ تاریخی سرکوب کردند و نابود کردند و به اسارت کشاندند. اکنون نیز باید کاری کنیم که این تاریخ دگرگونه شود و این کار پاسخ نظامی ندارد. حد اقل تنها پاسخ آن پاسخ نظامی نیست. ببینید که امسال هر چقدر آدمی که در بهسود قربانی داده باشیم به عنوان انسانی از جامعه فقیر و محروم و عدالتخواه قربانیان گزاف بوده اند. نمی گویم که نباید قربانی می دادیم و نباید مقاومت می کردیم اما می گویم که برای هدفی که داریم باید عبرت های بیشتری بگیریم. زمین افغانستان هنوز هم شاید تشنه خون باشد اما ما نباید تسلیم این تشنگی شویم. باید یاد بگیریم که فرهنگ شهادت و شهادت طلبی بخشی از تاریخ ماست که باید از آن عبور کنیم. امام حسین در عصر دشوار حاکمیت یزید ناچار گزینه شهادت را انتخاب کند. اما فراموش نکنیم که امام حسین ها برای ماندن و امامت کردن اند نه برای رفتن و شهید شدن. یزیدها باید بروند نه امام حسین ها. بعد از امام حسین این جنبه از مسئولیت خود را کمتر توجه کرده ایم. بابه مزاری ها برای این نیستند که پاتوق منبر من و ما باشند تا برای شان روضه بخوانیم و خودی نشان دهیم. بابه مزاری ها برای ماندن و رهبری کردن اند. امروز خلای بابه مزاری را وقتی احساس می کنیم می فهمیم که او نباید می رفت و باید به هر قیمتی می شد او را حفظ می کردیم تا بی کسی و بی پناهی امروز خود را نمی داشتیم. داکتر محمد علی برای رفتن نبود. او تا از دامان یک مادر فقیر و در آغوش یک پدر فقیر به جایی رسید که داکتر محمد علی شود خیلی رنج برد و خیلی امید و آرزو را به دنبال خود ردیف کرد. او باید می ماند تا هزاره و پشتون دایمیرداد و بهسود از پنجه های او طعم زندگی را می چشیدند نه اینکه می رفت و امروز در خلای او هم هزاره و هم پشتون بنالد.
- قدرت نظامی خوب است. اما به یاد داشته باشیم که قدرت نظامی معطوف به قدرت علمی و فرهنگی و سیاسی است. امروز قدرت غرب را در قدرت نظامی آن نبینیم. قبل از مغرب زمین امروز قدرت های نظامی بزرگی داشته ایم که هیچ کدام دوام نیاوردند. قدرت غرب در علم و دانش و فرهنگ و سیاست غنی آن است. برای شهید شدن زحمت زیادی به کار نیست، اما برای اینکه نگذاریم خون شهید پایمال شود و نگذاریم که خون شهید دستاویز معاملات ذلتبار فردی و گروهی شود کارهای شاق و دشواری ضرورت است. به این لحاظ تأکید من این است که انسان های فرهیخته خود را برای کار بیشتر حفظ کنیم نه اینکه بعد از رفتن شان فاتحه بگیریم و سخنرانی کنیم و نوحه بخوانیم.
- نکته آخر من این است: بیایید چشم های خود را از ظاهر بینی نجات دهیم. به تعبیری می توان گفت که ظاهربینی نشانه این است که هنوز از تجربه های گذشته خود عبرت نگرفته و درس نیاموخته ایم. بیایید نه به پیروزی های ظاهری خود دلخوش باشیم و نه از شکست های ظاهری خود دچار یأس و دلمردگی شویم. هر آنچه امروز داریم کف ها و حباب هایی بر روی آب اند. این کف ها و حباب ها دیر یا زود محو می شوند اما آنچه می ماند آب است و دریا است. چشمان خود را بمالیم و از خواب بیدار شویم و مسئولیت خود را جدی تر و سنگین تر بدانیم.
دوستان، یاد بگیریم که هر آنچه داریم بخشی از هویت و تاریخ و فرهنگ ماست. یاد بگیریم که بی پرده تر ظاهر شویم و بی پرده تر سخن بگوییم. این حد اقل کاری است که می تواند ما را در یافتن راه فردا و در نقطه ای که از آنجا باید آغاز کنیم، کمک کند.
و الله نعم المولی و نعم المستعان
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۱۴ ساعت 2:12 PM توسط رضا
|