گفتمان بین گلها و باغبان

bahar

بهار آمد بهار آمد بـــهار خــــوش عــــذار آمــــد
خــــوش و سرســـبز شـــد عالـــم اوان لالــه زار آمـــــد

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت

هـــــــمی‌گویـــد خوشــم زیــــرا خـوشــــی‌هــا زان دیـــار آمد
سمن با سرو می‌گوید کـــه مـــستانه همـی‌رقـصی
به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد
بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

هــمـی‌زد چــشمـــک آن نــرگـــس بـــه ســـوی گـــل که خندانـــی

بــــــدو گفتا کـــه خــنـــدانــــم که یـــارانـــدر کــــنار آمــــد

صنوبـــر گفـــت راه ســـخـــت آسان شد به فضل حق
که هر بـــرگی به ره بـــری چـــو تیـــغ آبدار آمد

ز تــــرکستان آن دنـــــــیا بنه ترکان زیبارو
به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد
بـــبیـــن کان لک لک گویــــا برآمد بر ســـر منـــبر

کــــه ای یـــاران آن کـــاره صـــلا کـــه وقـــت کـــار آمــــد

((((م.ج.م بلخی))))

روشنفکرامروز افغانستان و جهان متفاوت

مولانا و غرب

  

س: جناب داكتر موسوي‌! با تشكر از اين كه فرصت را به ما داديد. با اين سؤال آغاز مي‌كنيم كه شما مؤلفه‌ها يا مشخصه‌هاي دنياي امروز را در چه مي‌بينيد و ما يعني افغانستاني امروز چه جايگاهي در اين جهان داريم‌؟

 

ج: جهان امروزي به‌طور كلي به دو شاخصة بسيار بسيار برجسته‌، با جهان ديروز فرق دارد. يكي از اين مشخصه‌ها، تكنولوژي است‌. تكنولوژي جديد مخصوصاً با انقلابهاي پشت سر هم كه در كامپيوتر، اينترنت و اينها به وجود آمده‌است‌، تأثير بسيار بسيار شگرفي در فكر و فرهنگ‌، و حتي قطع و وصل جامعة امروزي داشته است‌. يعني از يك نگاه تمام جهان يك دهكده است‌. از نگاه ديگر بخشي از جهان امروز خارج از آن دهكده است‌، وصل نيست به اين تحول امروزي‌. ويژگي ديگر جهان فعلي يك‌قطبي‌شدن آن است‌. يك‌قطبي‌شدن جهان كه بحثهاي بسيار خاص خودش را در دنياي غرب دارد، عملاً يك بحث اقتصادي است‌. اينكه جهان يك دهكده است‌; پس بايد از يك تبادله يا تعامل مشترك‌، متابعت بكند; نتيجة مستقيم يك‌قطبي شدن جهان است‌. به همين خاطر هم هست كه تحولات پس از سقوط رژيم شوروي‌، مخصوصاً در دورة پيش از به قدرت رسيدن بوش دوم‌، تحولاتي است بسيار بسيار شگفت‌آور. به اين مفهوم كه يك نوع كلونپاليزم برتر، يك نوع استعمار برتر، كه بعضي استعمار نوين گفته‌اند، وجود دارد; بدين مفهوم كه قدرت شگرف اقتصادي و دست‌آورد تكنولوژي غرب‌، مخصوصاً امريكايي‌ها، ديكته كنندة درستي و نادرستي امور است و حتي درستي و نادرستي رژيم كشورهاست و براي نخستين بار در تاريخ ما اصلاحاتي از قبيل تغيير رژيم‌ها در همين افغانستان خود ما به وقوع پيوست‌، چيزي كه در گذشته اصلاً در تخيل ما هم نمي‌گنجيد. اينك ماي افغاني در همچين دنيايي ضميمة نامتجانسي هستيم كه هر سو يا هرجايي كه اين موج يا اين تحولات برود، ما را نيز با خودش مي‌برد.

برای خوانش ادامه مصاحبه خط سوم با داکتر سید عسکر موسوی محقق و استاد در دانشگاه آکسفرد ادامه مطلب را در پائین صفحه فشار دهید.

ادامه نوشته

رهبر شناسی (خطبه اى86) نهج البلاغه

اى بندگان خدا ، محبوب‏ترين بندگان خدا در نزد او بنده‏اى است ، كه خدايش در مبارزه با نفس يارى دهد . پس اندوه را جامه ، زيرين خود سازد و خوف را پوشش رويين . چراغ هدايت در دلش افروخته است و براى روز مرگ خود توشه‏اى مهيا كرده ، مرگى را كه ديگران دورش مى‏پندارند ، نزديكش انگاشته . تن به سختيها سپرده .

نگريسته و نيكو نگريسته ، خدا را ياد كرده و فراوان ياد كرده . از آبى گوارا كه راه آبشخورش سهل و آسان بوده ، سيراب گشته و با همان جرعه نخستين تشنگيش فرو نشسته است . راه هموار زير پاى كوفته را در پيش گرفته است . جامه‏هاى شهوت و هوس از تن به در كرده و از هر غمى [ و همّى ] دل را بپرداخته جز غم دين . از زمره‏اى كه به كوردلى موصوف بوده‏اند خود را به يك سو كشيده و از مشاركت اهل هوا و هوس دورى جسته است . كليد درهاى هدايت گرديد و قفل درهاى هلاكت و ضلالت . راه خود را بشناخت و در آن قدم نهاد و نشانه‏هاى راه را بشناخت و از گردابهاى مهالك برست و به ساحل نجات رسيد . به استوارترين دستگيره‏ها و محكمترين ريسمانها چنگ زد .

به مرحله‏اى از يقين رسيد كه چهره يقين را ، كه چون آفتاب تابان بود ، مشاهده كرد . خود را وقف برترين كارها ، يعنى فرمان خداوند ، ساخت تا هر وظيفه كه بر عهده اوست ، به انجام رساند و هر فرعى را به اصلش بازگرداند .

چراغ تاريكيهاست و روشن كننده راه ظلمت زدگان است و كليد هر كار فروبسته‏اى است و دفع هر معضلى . راهنماى گمشدگان است در بيابانهاى پهناور نادانى . اگر سخن گويد ، مى‏فهماند و اگر خاموشى گزيند از آن روست كه خواهد از شر بدان در امان ماند . از روى اخلاص عبادت كند ، خدا نيز او را خاص خود گرداند .

او يكى از معادن دين و كوههاى زمين است . خود را ملزم ساخته ، كه به عدالت رفتار كند و نخستين قدمش در اين راه ، دور ساختن هواهاى نفسانى است از خود .

حق را مى‏شناسد و به كارش مى‏بندد و هيچ كار نيكى را رها نمى‏كند تا آهنگ آن كند و هر چيز را ، كه در آن فايدتى پندارد ، قصد آن نمايد . عنان اختيار خود به كتاب خدا سپرده ، پس كتاب خدا به منزله رهبر قافله اوست ، كه هر جا بار افكند ، او نيز بار افكند و هر جا منزل كند ، او نيز منزل كند .

از ميان بندگان ، ديگرى است كه خود را دانشمند نامد و از دانش در او نشانى نيست . مشتى افكار جاهلانه از جاهلان و گمراهيهايى از گمراهان فرا گرفته ، بر سر راه مردم دامهاى فريب گسترده و سخنان باطل گويد و كتاب خدا را به رأى خود تفسير كند و حقيقت را به مقتضاى هواى خويش به اين سو و آن سو متمايل سازد . مردم را از خوف و خطر قيامت ايمن گرداند و گناهان بزرگ را خوار مايه جلوه دهد . مى‏گويد :

چون امر شبهه ناكى پيش آيد ، توقف كنم ، ولى ، خود در آن مى‏افتد . مى‏گويد : از بدعتها كناره مى‏جويم و ، خود همواره با بدعتها دمساز است .

صورتش صورت انسان است و دلش دل حيوان . درگاه هدايت را نمى‏شناسد ،

كه بدان روى نهد ، آستان كورى و جهالت را نمى‏داند ، كه از آن رخ برتابد .

مرده‏اى است در ميان زندگان . پس به كجا مى‏رويد ؟ و كى بازگردانده شويد .

دليلها برپاست و نشانه‏ها آشكار است و علامتها را نصب كرده‏اند . اين گمراهى و حيرانى تا چند ؟ و حال آنكه ، خاندان پيامبرتان كه زمامداران حق‏اند و اعلام دين و زبان راستين ، در ميان شما هستند . آنان را حرمت داريد ، همانگونه ، كه قرآن را حرمت بايد داشت و چون تشنه كامان كه به آب مى‏رسند از سرچشمه فيض ايشان سيراب شويد .

اى مردم ، اين سخن از پيامبرتان ( صلى اللّه عليه و آله ) فراگيريد ، كه فرمايد : به ظاهر مرده است از ما آنكه مى‏ميرد ، ولى در حقيقت نمرده است و ، بظاهر پوسيده شود از ما آنكه پوسيده شود و بواقع پوسيده نشده است . چيزى را كه نمى‏دانيد مگوييد . زيرا بيشترين حق ، آن چيزهايى است كه انكارش مى‏كنيد . و معذور داريد كسى را يعنى مرا كه شما را بر او حجت و دليلى نيست .

 آيا من در ميان شما به « ثقل اكبر » [ يعنى قرآن ] عمل ننموده‏ام ؟ آيا « ثقل اصغر » [ يعنى عترت ] را در ميان شما نگذاشتم ؟ رايت عدالت را در ميان شما برافراشتم و بر حدود حلال و حرام آگاهتان كردم و از عدالت خويش جامه عافيت بر تنتان پوشاندم و معروف را با گفتار و كردارم ، در ميان شما ، گسترش دادم و اخلاق كريمه را با رفتار و منش خود به شما نشان دادم . و در چيزى كه بصيرت به ژرفاى آن نمى‏رسد و فكر و انديشه را بدان راه نيست ، رأى خود ابراز نداريد .

 

برای خوانش یک پیام از مولانای بلخ  ( ادامه مطلب ) در زیر را فشار دهید .

با تشکر و سپاس فراوان.

ادامه نوشته

مثنوي «ني نامه» مجادله بر سر حکایت یا شکایت مولانای بلخ

 

بــشنــــــــو ايـــــــــن نــــــــي چــــــــــــــون شکـــــايــــــت مــــــي کــــــــند

از جــــــــــــدايـــــــــي هــــــــا  حــــــکــــــايــــــــــت مــــــي کـــــنــــــد

کــــــــــز  نـــيــــســـتــــان  تـــــا مـــــرا  بــــُـبــــريـــــــده انــــــــــــد

در  نَــــــفــــيـــــــــرم  مـــــــــرد و  زن نـــــــالـــــيــــــــده انــــــــــــد

سينه خواهم شرحه شرحه از فـــراق     تــــا بـگــويــم  شـــرح   درد  اشــتـيـاق

هر کسي کو دور ماند از اصل خویش     باز  جــويــد  روزگـار   وصــل خويــش

مـــــــــن بـــــــه هــــــر  جــــــمـــعـــــيـــــتـــــي  نـــــــالان  شـــــــــد

جــــــفـــــــت بـــــــَدحــــــــالان و خــــــــوش حـــــــــالان شـــــــــــدم

هر کسي از ظـِّن خـود شـد يـار من     از  درون مـن نـجُـسـت  اســرار مــن

سـِّـر مـن از نـاله ي مــــن دور نيـست     ليک  چشـــم و گوش را آن نور نيسـت

تن  ز جان و جان ز تن مستور نيست     ليک کس را ديدِ جان دستور  نيسـت

آتشست اين بانگ ناي و نيسـت باد

هر کـه ايـن آتـش نـدارد نيـست بــاد

آتـشِ عشقسـت کــانــدر نــي فـتـاد

جوشـش عشقسـت کانـدر مَي فتـاد

ني حــريفِ  هــر کـه از  يـاري  بــُريد

پرده هــــــايش  پـــــرده هــاي  مـا دَريـــد

همـــچو نَــــي زهـــــــري و تــــَريـاقـي کـه ديد؟

هـــمـــچـــو نــــي دَمســـاز و مشتـــاقـــي کـــه ديد؟

نَــــــــي حـــــديـثِ راهِ پــُـــــر خـــــــون مــــــــي کـنـد

قـــــصــّه هــــــــاي عــــــشــــق مـــــجــــــنــــــون مـــي کنـد

مــــــحـــرم ايـــــــن هــــــــوش جُــز بـــيـهوش نــيســـت

مــــر زبـان را مُـــشـــتـري جــــز گــــوش نيسـت

در  غـــم  مــا  روزهـــــا  بــــيـگــاه  شــــــد

روزهـا   بــا   ســوزها  همـــراه  شــد

روزهـــا گــر رفـت گــو رو بـاک نيست*** تو بمان اي آنـکه چـون تـو پـاک نيست

هـــــر کــه جــز مـاهي ز آبش سير شد****هـر کـه بـــي روزيـســت روزش ديــر شد

در  نيــابـــد  حــال پُـــختــه  هيــچ خـام***پـــــس ســخـــن کــوتــاه بــــايــد والـسلام

 مثنوی بالا کپی اصلی از کتاب مثنوی هست که حدود ۵ سال بعد از درگذشت مولانای بلخ به نسخ رسیده است این کتاب در قنیه محل وفات آن زنده یاد نگهداری میشود.  محقیقین مولانا شناسی این را تائید کرده اند که  این نسخه صحیح  نی نامه  از قرار درج شده در بالا است  . اما مثنوی مزکور با کمی تغیرات معروف است . برای بیشتر آموختن به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

 

ادامه نوشته

شدن مريدان قاتل روح آدمی است

 

مصاحبه با دکترسروش

تيرماه 1384

 

مصاحبه مذکور در تیرماه سال جاری و در پاریس انجام شده است. طی سفر کوتاه دکتر سروش و سخنرانی مهم ایشان در دانشگاه سوربن جمعی از دانشجویان در یک جلسه غیر عمومی به طرح سئوالاتی از ایشان پرداختند و دکتر سروش نیز با صبر و حوصله به سئوالات ایشان پاسخ گفت. سئوالات دانشجویان موضوعات گوناگونی را در بر می گرفت از جمله سئوالات مربوط به مسائل سیاسی آنروز بویژه شکست اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری که برای انتشار در این نوشتار تازگی خود را از دست داده و در اینجا نیامده است.

 

با سپاس از شما که این فرصت را در اختیار ما گذاشتید بعنوان شروع بحث از زوایای کمتر مطرح شده شخصیت خودتان شروع می کنیم. از چه سنی شما با مولوی آشنا شدید و چگونه با وی مأنوس شدید؟ و چه ویژه گی مولوی شما را جذب خودش کرد.
 

دکتر سروش: بسم الله الحمن الرحیم خانواده ای که من در آن بدنیا آمدم و بزرگ شدم پدر خانواده اهل ذوق و ادب بود، مادر خانواده هم همینطور. این علاقات مرا به سمت شعر کشاند و تا امروز همچنان در آن جاده باقی هستم. اما پدر من با مولوی انسی نداشت به همین سبب در کتابخانه منزل ما دیوان حافظ و سعدی بود اما مثنوی مولانا نبود. خوب به یاد دارم که کوچک بودم و به مدرسه می رفتم بعضی از صبحها پدرم بعد از نمازبوستان سعدی می خواند و هنگامی که من صبحانه می خوردم صدای پدرم را می شنیدم که بوستان می خواند یا اشعار دیگر سعدی را. اولین شاعری که شناختم و اشعارش را به حافظه سپردم سعدی بود. چاپ سنگی از دیوان سعدی را در منزل داشتیم که مثل بسیاری از کتب تنقیح نشده دیگر پر از اغلاط بود و اشعار سعدی با همان اغلاط وارد ذهن من شد و اکنون هم پاره ای از اشعار بصورت ادیت نشده ای در ذهن من هست و هنگامیکه اشعار پاره ای از دیوانها را می خوانم در می یابم که کجا با اصل صحیح مطابق نبوده است. باری دیوان حافظ هم داشتیم و آنرا هم می خواندم اما کمتر می فهمیدم ،سعدی را بیشتر می فهمیدم اما مولوی نداشتیم. در دوره دبیرستان استاد اخلاقی داشتیم که با مولوی بسیار مأنوس بود. در کلاسهای اخلاق از اشعار مولوی استفاده بسیار می کرد. از آنجا بود که من با مولوی آشنا شدم اما حقیقت این است که از شعر مولانا چندان خوشم نمی آمد برای آنکه فصاحت و بلاغت لازم را در آن شعرها نمی دیدم خصوصا در قیاس با اشعار سعدی که حلاوتی داشت و در مقایسه با اشعار حافظ که صلابتی داشت هیچ یک از اینها را در شعر مولانا نمی دیدم. حتی گاهی از آن اشعار احساس نفرت هم می کردم. اما این بدگمانی و بی مهری طول چندانی نیافت و من یکروز در مغازه پدرم و در میان اوراق باطله بریده ای از مثنوی مولانا را که توسط مرحوم فروزانفر تهیه شده بود یافتم و از آنجا بود که من با دنیای مولوی آشنا شدم و در کام او رفتم. آن گزیده را خواندم همراه با پاره ای از توضیحات فروزانفر و بسیار برای من دلنشین بود.


الان در خاطر شما هست که آن کدام بخش از مثنوی بود؟


بله دقیقا به یاد دارم که آن داستان مرد درشت خوش سخن بود که اتفاقا قصه اخلاقی بسیار آموزنده ای است که می گوید مرد چرب زبان تند خویی بود که بوته خاری را در میان راه رهگذران افکنده بود

 
همچو آن مرد درشت خوش سخن در مین ره فکند او خاربن
رهگذریانش ملامتگر شدند بس بگفتندش بکن آنرا نکند
مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کارما واپس مغژ
اینکه می گویی که فردا این بدان که به روزی که می آید زمان
آن درخت تو جوانتر می شود واین کننده پیر و مضطر می شود...
خاربن دان هریکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت ...


برای خوانش کل مطلب  ( ادامه مطلب ) در زیر را فشار دهید . با تشکر و سپاس فراوان.

ادامه نوشته

آزاد زندگی کنید همچو سرو سوسن

در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره

زین سبب پیغامبر با اجتــــــــــهاد       نام خود وان عـــلــــــی مــــولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مــــــــــولای اوست
کیـست مــولا آنک آزادت کنــــــد بــنـــــد رقــیــــت ز پایـــت بــــرکند
چــــون به آزادی نبــوت هادیست مـــــومنــــان را ز انبـــیا آزادیـــست
ای گـــــروه مومــــنان شـادی کنید هـــمچـــو سرو و سوسن آزادی کنـید
لیک می‌گویید هــر دم شــــکــرآب بی زبــان چون گلسـتان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویـند ســــرو و سبزه‌ زار شــکـــر آب و شــکــر عـــدل نوبهـار
حلـــه‌هـــا پوشیـــــده و دامـن‌کشان مست و رقاص و خوش و عنبرفـشان
جـــزو جـــزو آبـــستن از شاه بهار جسمـــشان چــــون درج پــر درثـمـار
مـــریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتاری فـــصـــیح
مـــاه ما بی‌نـــطق خوش بر تافتست هر زبان نــطق از فــر مــــا یافـــتست
نــــطـــق عیـــسی از فـــرمریم بود نـــطـــق آدم پـــرتــــو آن دم بــــــــود
تا زیادت گــردد از شـــکرای ثـقات پـــس نــــبات دیـــگرســـت انـدر نبات
عکـــس آن ایـــنجاســت ذل من قنع اندریــــن طــــورست عــــزمن طــمع
درجوال نـفس خود چنــدیـن مــــرو از خـــــریــــداران خـــود غـافـل مشو

آزاد بیندیشید٬ آزاد حرف بزنید وآزاد بمیرید....  

م.ج.م.بلخی>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

باربر کوچک...

چند لحظه مکث...

 

یادم می آید که روزی بار بوته ( پشتره) در پشت داشتم و برادرم که دوسال از من بزرگتر بود باهم از کوه  بطرف پائین می آمدیم. آو کلنگ را بر روی شانه هایش گرفته بود و دستور میداد "تیزتر برو" . من مظلوم هم از که حق خودم غافل بودم گریه کنان  میگفتم "خو میروم دیگه" اما خیلی خسته بودم خدامیدانست که آن با رزیاد تر از حد استاندارد بین المللی؟ بود که یک کودک 6 ساله؟ بار بری کند.

 

روز شنبه پسرم که دوسال و شش ماه دارد وگاه به زبان خود حرف میزند و گاه به زبان مادرش که من هم نمی فهمم .

 

 بوتل شیری دو لتری را که از سوپرمارکت محلی گرفته بودم از دستم گرفت و میخواست نفس نفس بطرف مادرش ببرد. این صحنه آنروز را بخاطرم انداخت. گفت "بابا گیو  می  ملکو تو  مامی" این جمله مرکب از سه زبان است. بلغاری، انگلیسی و دری (بعنی شیر را بده تا ببرم نزد مادرم) گفتم سنگینه نمیتوانی اما او نفهمید و جمله خودش را تکرار میکرد.

 

این قصه تمام شد و آمدم که بشینم و خستگی را رفع کنم تا برای شیفت کار بعدی آماده شوم. خانمم با لهجه  زیبایش نیمه دری  گفت چای میخوری و پسرم هم آن را اکو کرد ومن گفتم " بله"  کامپیوترم را روشن کردم  تا مثـنوی را بخوانم از مولانا که اورا خیلی دوست دارم مانند یکی از اولیای خدا. در یکی از صفحات عکسی را دیدم و باز هم همان باربری را بخاطرم آورد نمیدانم که چرا این همه خاطرات همه یکباردرهجوم می آورد به این کله خالی .

 

 

 آن عکس را هم برای شما کپی کردم تا بنگرید.

ما عاشق و بیدل

ما عاشق و بی‌دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بی‌نظیری ما نیز شکار بی‌نظیریم
در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش درباف                 زیر قدم تو چون حصیریم
(م.م.بلخی))))))))))

یاد از شادروان احمد ظاهر خوش آوازترین خواننده دورانش که چه زیبا اهنگی ساخت ونواخت از این پیام آن مرد

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌ کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست     

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

(((((((م. م.بلخی)))))))

معشوق" هستي

از"مقالات" شمس و "مناقب العارفين" بر مي آيد که شمس تبريزي اگر چه مشايخ زيادي را در شهرهاي گوناگون ديدار کرده و با برخي از آنان نظير "ابن عربي" مصاحبت داشته است، معذلک هيچ کدام را به عنوان "شيخ" و مراد خويش نام نبرده است، مگر رسول خدا(ص) که در واقعه اي معنوي، خرقه محبت بر وي پوشانده است.

در نزد عارفان اوامر شيخ از هر کس ديگري حتي از خدا و پيامبر(ص) و اوليائش، با اهميت تر است، چرا که در روابط خصوصي ميان مراد و مريد، آنکه حّي است و گوياست مراد است و آنکه مرده است و ساکت، مريد. بنابراين در سرتاسر مقالات، شمس از شيخ خويش يعني محمد مصطفي(ص) دم زده است.

وي رسول خدا(ص) را با لفظ "معشوق" هستي ياد مي کند. اما چون عقل در بيان محبوب سرگشته مي شود، مجازاً رسول خدا(ص) را عاشق مي خوانند.

به اعتقاد شمس سخن پيامبر(ص)، از سخن قرآن و هرعارف و وليي برتر است. قرآن تابع محمد(ص) است و نه محمد تابع قرآن. وي در کلام رسول(ص) اسرار بيشتري از قرآن مي مي جويد و مي گويد کلام محمد(ص) تاويل آيات الهي است.

1- هر کسي سخن از شيخ خويش گويد. ما را رسول(ص) در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرد، و ژنده شود و در تونها افتد، و بدان استنجا کنند. بلکه خرقه محبت. محبتي نه که در فهم گنجد، محبتي که آن رادي و امروز و فردا نيست."( مقالات ص 134)

2- اگر از من پرسند که رسول(ص) عاشق بود؟ گويم که عاشق نبود، معشوق و محبوب بود، اما عقل در بيان محبوب سرگشته مي شود، پس او را عاشق گوييم به معني معشوق ."(مقالات ص 134)

شمس بارها تصريح مي کند که "در سخن بزرگان اعتراض کردم، در سخن مصطفي صلوات 1- عليه خود اعتراض نکردم."(643) تنها در يک جا مي گويد در حديث "الدنيا سجن المومن" پيچيدم اما آن را هم در تفاوتي که ميان "عباد" و "مومن" است حل مي کند. (مقالات ص 643)

2-" در هيچ حديث پيامبر(ص) نه پيچيدم الا در اين حديث که الدنيا سجن المومن، چون من هيچ سجن نمي بينم. مي گويم:سجن کو؟ الا آنکه او نگفت که الدنيا سجن العباد،سجن المومن گفت. عباد، قومي ديگرند."(مقالات ص 611)

پيامبر (ص) و انبياء (ع)

شمس ضمن تشبيهي در باره خاتميت محمد مصطفي (ص) مي گويد: هر ميوه اي مي آيد ذوق آن ميوه پيشين نمايد.

اول گيلاس بود و مارول، آنکه قمرالديني آيد و بعد از آن خربزه و انگور، همچنانکه محمد(ص) آمد آن شريعت انبياء ديگر شوخ شد."(64) دعوت محمد(ص) اگر چه اندک بود اما چون دمي را با خداي آرند، دم باقي است، اين رسول(ص) جاودانه ماند.

به عقيده شمس انبياء سابق هيچکدام به سر مصطفي نرسيدند. و با آنکه تمام جان کندنشان طلب مقام او بود، اما بدان نرسيدند.(664) شمس در جايي ديگرمقام احديت را همان هستي محمد (ص) مي داند که هيچ نبي اي با وي در اين مقام شرکت ندارد.

محمد(ص) و آدم(ع)

محمد(ص) اگر چه به لحاظ زماني هزاران سال پس از آدم(ع) به دنيا آمد اما از نظر رتبه و شان علت وجودي آدم محسوب مي شود.

اوليت و آخريت از آن محمد(ص) است. وي مبدا پيدايش عالم و غايت آفرينش جهان است.

شمس با طنز مخصوص به خود مي گويد:

گفت: آخر من پدر توام، تو فرزند من.

گفتم: خراينجا مي خسبد که مرا فرزند مي داني.

خود را پدر مي داني. آنجا که محمد(ص) است آدم(ع) چه زند؟ (207)

محمد(ص) و نوح (ع)

شمس در مقايسه ميان محمد(ص) و نوح (ع)

به يک نکته مهم بسنده مي کند و از همين نکته خواننده مراتب اين دورا مي تواند خود حدس زند.

نوح(ع) آنگاه که قومش را ستيزه جو يافت و تحملش به پايان رسيد، دهان به نفرين کفار گشود."رب لا تذرعلي الارض من الکافرين دياراً" يعني خدا هرگز روي زمين کافري باقي مگذار اما محمد محبوب (ص) و رحمت هيچگاه لعن نکرد و تا واپسين دم از خداوند مي خواست تا قومش را از تاريکي جهل رهايي بخشد:"اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون."(مقالات ص 171)

محمد(ص) و موسي(ع)

به اعتقاد شمس، تقاضايي که موسي (ع) از خداوند کرد، و از جانب خداوند رد شد، مرتبه موسي و موسويان را نشان مي دهد. از تفاوتهاي مهم موسي(ع) محمد(ص) آن بود که موسي در مرتبه"شنيداري" قرار داشت اما محمد(ص) علاوه بر مقام "استماع"، از مقام رويت نيز برخوردار گرديد.

"کليم ا... مي گويد: ارني، چون دانست که از آن محمديانست، از اين مي خواست که اللهم اجعلني من امة محمد، از ارني همين مي خواست که اجعلني من امة محمد(ص).چون ديد که پرتو مردي بر آن کوه آمد، کوه خُرد شد، گفت: کار من نيست، اما اجعلني من امة محمد(ص)"(284)

از اين رو خداوند در دو موضع موسي(ع) را تاديب نموده است، يکي در تقاضاي رويت و ديگري در حديث نفسي که با خويش نمود: "از من عالمتر در جهان هست"

1- موسي عليه السلام، گفت از من کي باشد عالمتر در جهان؟ يوشع گفت تغرّک تغرّک که کسي هست در عالم از تو عالمتر، خشم نگرفت و بر او گرمي نکرد که چه سخن است، الا گفت: هاها چگونه گفتي؟ زيرا که طالب بود. يوشع هم نبي بود الا حکم نمي کرد، حکم در آن وقت موسي عليه السلام مي کرد. و اين سخن از طرف خود هم مي گويم، من نيز اگر مطلوبي بيابم همچنين کنم، و نگاهدارم تا بتوانم، تا حجابي در نه آيد. او امضي حقباً، به قولي چهل سال، به قولي چهل هزار سال، به قولي هشتاد سال، به قولي هشتاد هزار سال.

اين قصه موسي را که گرم بود، که از گرمي او آسمان مي سوخت، سرد سرد بگويند. چون بيامد به مجمع البحرين، بر قول اهل ظاهر نزديک انطاکيه، به قرب حلب، يا بر کوهي، نماز مي کرد، بر قولي بر اسب، خنگ بر روي دريا مي راند، از دور او را بديد. اکنون خداوند بر او ثنا مي گويد: "عبداً من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا" که کسي ديگر را آن نباشد، و علّمناء من لدنا علماً که از مدرسه حاصل نشود، و در خانقاه نه، و به معلم نه، و از کتاب نه، و از واسطه مخلوقان نه. اکنون يوشع گفت: من نازکي کار خضر را مي دانم، تاو نياوردم. صحبت کردن، که از اين نيز بر آيم. تو چنان خواهي جدا افتادن که دگر او را هيچ نخواهي ديدن، او بازگشت. اکنون ماندند ايشان، با هم سخنها مي گويند، از او چيزها مي پرسد، و مي گويد که هل اتبعک؟ چه مي فرمايي متابعت کنم؟ نياز بين از آن کليم الله به حق رسيده!

سانبئک، بيدار کنم تو را، بيدار کننده خلايق را مي گويد، نبي يعني بيدار کننده، پس بيدار بود به حق، بيدارش مي کند به حقيقت حق. اکنون آن باقي بر من وام باشد. وقتي ديگر بگويم.

چون دوم بار سوال کرد، به غضب جوابش داد: الم اقل لک انک ... آن غضب نفساني نباشد. بندگان خدا را غضب نفساني کي باشد؟ نعوذ بالله. آن غضب خدا باشد. از آن حذر بايد کرد. ديگر همان عذر را باز نتوانست گفتن.

گفت: ان سالتک عن شي... خضر دستک زد و از شادي رقصي کرد، که آخر زود بگو، مرا باز رهان، خلاص کن... گفت: اگر اجرت اين بستديي، مي توانستي ... گفت: هذا فراق، دوري است ميان من و تو. موسي عليه السلام بيدار شد؛ ديد، دلبر شده، شمع مرده، ساقي خفته... خنک آنکه بنده اي را يافت و قصه موسي و خضر را پيش دل نگاهداشت، و امام خود ساخت.(757- 758)

علي تاج الديني

مطلب گرفته شده از شبکه تبیون .

             روشن است آن خانه گویی آن کیست    ×××   ما غلام خانه‌های روشنیم  

 

چند خبر از گرد کره زمین در مورد مولا نا جلالدین محمد بلخی

 

خانه‌ي مولانا در سال

1383 در زادگاه مولانا ، بلخ،  افتتاح گشت.

خانه‌ي مولانا در بلخ با پيام رييس جمهور محترم افغانستان افتتاح شد. در اين مراسم شخصيت‌هاي فرهنگي و سياسي مهمي از جمله: مقامات دولت افغانستان و رايزن فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران و شخصيت‌هاي فرهنگي جهاني چون كلمن باركس، مترجم آمريكايي مثنوي به انگليسي، نيز حضور داشتند.

اين خانه علاوه بر فعاليت‌هاي ادبي_فرهنگي، فعاليت‌هاي به سزايي از جمله: ساخت كتابخانه، بيمارستان، يتيم‌خانه و... را در دست اقدام دارد.

***

دفتر خانه مولانا  

با توجه به رويكرد جدي به عرفان در غرب، خانه‌ي مولانا اقدام به بازگشايي دفتري در نيويورك، در فاصله اندكي از ساختمان سازمان ملل متحد، كرد.

در بازگشايي خانه‌ي مولانا آقاي فرهادي، نماينده افغانستان در سازمان ملل، جمعي از استادان دانشگاه و آقاي فريدون، سفير فرهنگي ايران، حضور داشتند.

اين خانه به همت دوستي از دوستداران مولانا اجاره شد و داراي سالني با تجهيزات دفتري و ارتباطي است. خانه‌ي مولانا اميدوار است، به ياري نفس قدسي مولانا و همت دوستان، در آينده نزديك محل مناسب‌تري براي اين فعاليت فرهنگي در آمريكا مهيا گردد

 

***

خانه مولانا در ایران

با توجه به موقعيت علمي و فرهنگي ايران همچنين سهولت دسترسي به منابع سرشار علمي درباره‌ي مولانا و حضور استادان توان‌مند و صاحب‌نظر در مولانا شناسي؛ خانه‌ي مولانا بر آن است، با استعانت از حضرت حق و ياري دوستداران و شيفتگان حضرت مولانا، حركت گسترده‌اي را با محوريت انديشه و عرفان مولانا جلال الدين آغاز كند.

اميد است امكان سنجي و برنامه ريزي دقيق و هدفمند استادان مولوي شناس ايران به نيكي به انجام رسد و در آينده نزديك اقدامات مهمي چون: ايجاد بانك اختصاصي مولانا، نشست‌ها، همايش‌هاي مختلفي در ايران و ساير نقاط جهان با حضور چهره‌هاي فرهنگي و علمي از سراسر گيتي را به نظاره بنشينيم. 

***

بزودی دفتر خانه مولانا در کانادا افتتاح خواهد شد .

بزودی نمایندگی خانه مولانا در کانادا به همت ارادت مندان و عاشقان حضرت مولانا هستند افتتاح خواهد شد .

***

بزودی جایزه بین المللی صلح مولانا اعطا می شود

شهرداری قونیه در نظر دارد در مراسم شب عرس مولانا در سال 2007 جایزه ای با عنوان "جایزه بین المللی صلح مولانا" را برای کسانی که در راه ترویج صلح و برادری در جهان تلاش کرده اند اعطا نمای. به گزارش گروه دین و اندیشه "مهر" طاهر آکیورک، رئیس شهرداری قونیه، اعلام کرد که در مراسم شب عرس مولانا که همه ساله به مدت ده شب در شهر قونیه برگزار می شود جایزه بین المللی صلح مولانا را به مروجان صلح اعطا می نماید. 17 دسامبر مصادف با سالگرد فوت مولانا است. به همین مناسبت همه ساله مراسم "شب عرس" کنار مقبره مولانا در قونیه برگزار می شود.  در این مراسم علاوه بر نشستهای بررسى ابعاد مختلف عرفانى مولانا، موسیقى تصوف و رقص سماع نیز برگزار می شود.

این مراسم هر سال در 26 آذرماه، سالگرد وفات مولانا، با حضور هزاران نفر از شهرهاى گوناگون ترکیه و کشورهاى مختلف و به خصوص جمعیت زیادى از گردشگران ایرانى در شهر قونیه برگزار مى شود.

یک مثنوی تقدیم  به آنهای که در پرورش علم آن مرد دانا در سر تاسر این زمین کارمیکنند.

 برای خواندنش ادامه مطلب در زیر را فشاردهید

ادامه نوشته