عقل

برای دیدن بهتر این  تصویر از پیوند استفاده کنید

عقل

http://tinypic.com/m7f7tc.gif

 

درس دیگر از کتاب عشق و تقوا (نامه به فزند)

برای دنیایت چنان باش که گویی تا ابد در آن خواهی زیست و برای آخرتت چنان که گویی فردا می میری.

حضرت علی (ع)                                                                

 

>>>><<<<                                          

 

تقوا

31 - وصيتى ازمولائی مولانا علی (ع) به حسن بن على كه هنگام بازگشت از صفين در حاضرين نوشت.

انسان و حوادث روزگار
از پدر فانى ، پذيراى دشوارى هاى زمانه ، كه عمر را پشت سر گذاشته ، و تسليم روزگار گشته ، نكوهنده دنيا، و ساكن سراى مردگان كه فردا از آن سفر خواهد كرد، به فرزندى كه آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، و رونده راهى است كه رهروانش به هلاكت رسيدند، هدف تيرهاى بيمارى و گروگان گذشت ، روزهاست . پسرى كه آماج تيرهاى مصيبت ، بنده دنيا، سوداگر فريب ، اسير مرگ ، هم قسم اندوه ها، هدف آفت ها، زمين خورده شهوت ها، و جانشين مردگان است .
اما بعد من از پشت كردن دنيا به خود، و سركشى روزگار بر خود، و روى آوردن آخرت به خود، دريافتم كه بايد ديگران را رها سازم ، و به خود پردازم ، و همه همت خويش را در كار آخرت به كار بندم (يا: از توجه به آنچه (از مال و فرزند) كه پشت سر مى گذارم بازمانم ) و هرچند در انديشه مردم هستم ، در فكر خويش نيز باشم ، و غم خود نيز بخورم ، اين انديشه مرا بازگرداند و از خويش نيز باشم ، و غم خود نيز بخورم . اين انديشه مرا بازگرداند و از (پيروى ) خواهش هاى نفس بازداشت ، و حقيقت كارم را برايم آشكار ساخت و در نتيجه مرا به تلاشى جدى برانگيخت كه در آن بازيچه اى نبود، و با حقيقتى آشنا ساخت ، كه در آن دروغى راه نداشت من تو را پاره اى از وجود خود، بلكه تمام وجود، خودم يافتم ، چنان كه اگر آسيبى به تو رسد گويا به من رسيده ، و اگر مرگت فرا رسد گويا مرگ من فرا رسيده . از اين روى ، كار تو را چنان خود دانستم ، و بدين سبب اين نامه را نوشتم تا براى تو تكيه گاهى باشد، چه من بمانم و چه نمانم .
مراحل خودسازى
پسرم ، تو را به پرواى از خداوند سفارش مى كنم ، و به ملازمت امر او، و آباد كردن دل خود به ياد او، و چنگ زدن ، به ريسمانش ، و كدام ريسمان از ريسمانى كه ميان تو و خداست ، محكم تر است ، اگر به آن چنگ زنى ؟
دلت را با موعظه زنده كن ، و با بى ميلى ، به دنيا بميران . آن را با يقين قوى ساز، و با حكمت روشن كن ، و با ياد مرگ فروتن و خوار گردان . وادارش كن به فناى خويش (يا: فناى همه چيز) اقرار كند او را بر فجايع دنيا بينايش كن ، و از هجوم (سختى هاى ) روزگار، و زشتى دگرگونى شب ها و روزها بر حذر دار. خبرهاى گذشتگان را به او عرضه كن ، و آنچه را بر سر پيشينيان تو آمد به يادش آورد. در شهرها و خانه ها و آثارشان بگذر، پس نيك بنگر كه چه كردند، و از كجا رفتند، و در كجا فرود آمدند، و منزل گزيدند! درمى يابى كه از ميان دوستان رفتند و به سراى غربت در آمدند، و گويى ديرى نپايد كه تو نيز چونان يكى از آنان خواهى شد. پس منزلگاه (جاودانى ) خويش را نيكو ساز، و آخرت تو را به دنيايت مفروش . از آنچه نمى دانى سخن مگو و از آن چه بر عهده ات نيست دم مزن . از حركت در راهى كه بيم گمراهى در آن هست باز ايست كه خوددارى از كارى كه سبب سرگردانى و ضلالت است بهتر از افتادن در ورطه اى خطرناك است .
اخلاق اجتماعى
به كار نيك امر كن تا خود در زمره نيكوكاران باشى ، و با دست و زبانت از بدى باز دار، و بكوش كه خود را از بدكاران جدا سازى . در راه خدا آنسان كه شايسته است جهاد كن ، و در راه خدا نكوهش ، نكوهشگران تو را باز ندارد. در هر جا كه باشد، براى حق در گرداب سختى ها و مشكلات فرو شو. دين را عميق بفهم خود را به صبر و پايدراى در امور ناخوش آيند، عادت ده ، كه صبر و پايدارى در راه حق نيكو اخلاقى است خود را در همه كارها در پناه خداى خويش قرار ده ، كه اگر چنين كنى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگاهبانى نيرومند درآمده اى . تنها از پروردگارات بخواه كه بخشيدن و نبخشيدن دست اوست از خدايت فراوان طلب خير كن ، و سفارشم را نيك درياب ، واز آن روز متاب ، كه بهترين گفته آن است كه سودمند باشد. بدان دانشى كه سودى نبخشيد خيرى در بر ندارد، و دانشى كه فراگرفتنش ‍ سزاوار نباشد، سودى نمى بخشد.
ضرورت تربيت فرزند
پسرم ! هنگامى كه ديدم به پيرى رسيده ام ، و نيروهايم ، رو به سستى دارد، به نوشتن اين وصيت براى تو مبادرت كردم و در آن خصلت هايى را آوردم ، پيش از آن كه مرگ به سوى من بشتابد، و نتوانم آنچه در سينه دارم برايت بازگويم ، و يا همان گونه كه در بدنم فتور راه يافته ، در انديشه ام ، نقصانى پديد آيد، و يا پيش از آنكه تو را اندرز دهم برخى هواهاى نفسانى يا فتنه هاى دنيا بر تو چيره شود، و چون شترى رمنده شوى ، و ديگر فرمان نبرى . دل جوان چونان زمين كشت نشده است ، كه هر بذرى در آن افكنند، مى پذيرد، من نيز پيش از آن كه دلت سخت شود، و خردت (به امور دنيا) مشغول شود، به ادب آموزيت ، پرداختم ، تا با انديشه اى استوار در كارها به امرى آورى كه مرمان كار آزموده تو را از طلب و آزمودن آن بى نياز ساخته اند، در نتيجه از رنج طلب آسوده گشته ، ديگر محتاجآن نيستى كه خود آزمودن از سرگيرى . از اين رهگذر به تو فايده اى رسد كه ما به آن دست يافتيم ، و برايت چيزى آشكار شود كه بسا بر ما پنهان بوده است .
پسرم ! اگر چه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من بوده اند عمر نكرده ام ، ولى در كارهايشان نگريستم ، و در خبرهايشان ، انديشيدم ، و در آثارشان گذر كردم ، تا آن جا كه گويى خود يكى از آنان شدم ، بلكه به سبب آنچه از اخبار آنان به من رسيده ، گويى از آغاز تا انجام با آنان زيسته ام ، و كارهاى زلال و شفاف را از تيره و كدر و اعمال سودمند را از زيانبار بازشناختم ، پس براى تو از هر كار پاكيزه اش را برگزيدم ، و از هر امر زيبايش را انتخاب كردم ، و آنچه نامعلوم بود از تو دور داشتم و چون به كارت مانند پدرى مهربان عنايت داشتم و بر تربيت تو همت گماشتم ، بهتر آن ديدم كه اين عنايت و توجه در اين هنگام باشد، كه تو در عنفوان جوانى هستى و روزهاى آغازين زندگانى را مى گذرانى ، و نيتى سالم ، و نفسى پاك دارى .
روش تربيت فرزند
و مناسب دانستم كه نخست كتاب خدا و تاءويل آن را به تو بياموزم ، و قوانين و احكام اسلام و حلال و حرام آن را برايت بگويم ، و از اين امور به چيز ديگرى نپردازم . آنگاه ترسيدم ، كه مبادا آنچه از هواها و انديشه ها مردم را به اختلاف افكند تا امر بر ايشان مشتبه شد، تو را نيز به اشتباه اندازد. پس ‍ هرچند آگاه ساختت از آن را خوش نداشتم ، واضح ساختن آن را خوش تر داشتم از آن كه تو را به جريانى واگذارم ، كه از هلاكت در آن ايمنى ندارم و بدان اميد بستم كه خداوند تو را در اين كار به آنچه صلاح تو در آن است توفيق دهد، و به راه راست هدايتت نمايد. پس عمل به اين وصيت را به تو سفارش مى كنم .
پسرم ! بدان محبوبترين چيزى كه از اين وصيت فرا مى گيرى ، پرواى خداست ، و بسنده كردن ، به آن چه خداوند بر تو واجب كرده ، و حركت در مسيرى كه پيشينيان ، يعنى پدرانت ، و صالحان از خاندانت رفته اند. زيرا آنان همواره در (صلاح ) كار خويش ، مى نگريستند، همانگونه كه تو مى نگرى ، و در آن مى انديشيدند، آنسان كه تو مى انديشيدى . تا سرانجام به جايى رسيدند كه آنچه را (نيكو) شناختند عمل كردند، و از آن چه تكليفشان نبود باز ايستادند، پس اگر نفس تو از پذيرش شيوه آنان سرباز مى زند و مى خواهد خود بداند همان گونه كه آنان دانستند، بايد جستجوى تو از روى دريافتن و دانستن باشد، نه افتادن در ورطه شبهه ها و بالا بردن بحث ها و جدلها. پيش از آن كه در اين وادى گام نهى از خداى خود يارى بخواه ، و براى توفيق يافتنت به او روى آور، و هر چه تو را به شبهه افكند، يا به گمراهى كشاند، كنار گذار. و چون يقين كردى كه دلت صفا يافت و خاشع شد و انديشه ات به تمامت رسيد و از پراكندگى رها شد، و همه همتت بر اين كار مصروف گشت ، در اين هنگام به آن چه در آن وصيت برايت روشن مى كنم نيك بنگر، و اگر آن چه دوست دارى برايت فراهم نشد و آسودگى نظر و انديشه به دست نياوردى ، بدان كه همچون شترى راه مى روى كه جلوى پايش را نمى بيند، و در تاريكى ها ره مى سپارد، و كسى كه به خطا مى رود و يا حق از باطل تمييز نمى دهد، طالب دين نيست ، و در چنين شرايطى بهتر آن است كه از رفتن باز ايستد.
ضرورت توجه به معنويات
پسرم !وصيتم را نيك بفهم ، و بدان كه مرگ از آن كسى است كه حيات از آن اوست ، و آفريننده همان است كه مى ميراند و فنا كننده همان است كه باز مى گرداند و گرفتار كننده همان است كه عافيت مى بخشد.
(بدان كه ) دنيا استقرار نمى يابد مگر بر آن حال كه خداوند مقرر داشته از نعمت ها و بلاها و پاداش در روز جزا، و ديگر امورى كه او خواسته و ما نمى دانيم . اگر (درباره جهان و نظام حاكم بر آن ) درك بعضى امور بر تو دشوار آمد آن را به حساب نادانى خود گذار، زيرا تو در آغاز آفرينشت نمى دانستى و سپس چيزهايى را آموختى چه فراوان است چيزهايى كه نميدانى ، و انديشه ات در آن سرگردان است و ديده ات بدان راه نمى جويد، آنگاه پس از مدتى مى بينى (و مى شناسى ) پس به خدايى كه تو را آفريده و روزيت داده و اندامى نيكو بخشيده پناه آور، و بايد بندگيت براى او، و توجهت به سوى او، و بيمت از او باشد.
پسرم ! بدان كه هيچ كس از خدا خبر نداده آنسان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داده ، پس به او خشنود شو كه پيشوايت و راهبرت به سوى نجات باشد كه من از نصيحت به تو كوتاهى نكردم ، و تو در انديشه ات براى خود - هرچند بكوشى - به مقدارى كه من در حق تو مى انديشم نخواهى رسيد.
پسرم ! بدان كه اگر پروردگارت شريكى داشت ، فرستادگانش به سويت مى آمدند و آثار ملك و پادشاهى او را مشاهده مى كردى ، و افعال و صفاتش ‍ را مى شناختى ، اما او خدايى يگانه است ، آنسان كه خود وصف كرده ، كسى در قلمرو حكمرانيش بر ضد او نباشد. همواره هست و همواره بوده . اول است پيش از هر چيز بى آنكه او را اوليتى باشد، و آخر است پس از هر چيز بى آن كه او را نهايتى باشد. بزرگتر از آن است كه ربوبيتش را دلى يا ديده اى فرا گيرد. اكنون كه اين حقيقت را دانستى چنان عمل كن كه مثل تويى كه منزلتت كوچك ، و نيرويت اندك و ناتوانيت بسيار و نيازت به پروردگارت بزرگ است در طلب اطاعت او و ترس از عذاب و هراس از خشم او عمل مى كند، زيرا خداوند تو را دستور نداده مگر به نيكى و تو را نهى نكرده مگر از زشتى .
ضرورت آخرت گرايى
پسرم ! تو را از دنيا و چگونگى آن ، و نابودى و دست به دست گشتن آن خبر دادم و نيز از آخرت و آن چه در آن براى اهلش مهيا شده آگاه ساختم ، و براى تو درباره هر دوى اينها مثل ها آوردم ، تا از آن ها اندرز گيرى ، و از آنها پيروى نمايى . داستان كسانى كه دنيا را آزموده اند، داستان مسافرانى است كه در منزلگاهى خراب و قحطى زده منزل دارند، و آهنگ آن كردند، كه به جايى پر نعمت و سرسبز و خرم و پر آب و گياه روند. اينان رنج راه ، و دورى يار، و دشوارى راه ، و ناگوارى طعام را تحمل نمودند، تا به سراى فراخ ، كه قرارگاه آنهاست ، درآيند. اينان از آن همه رنج ها كه برده اند، دردى احساس ‍ نمى كنند و آنچه را در اين سفر هزينه كرده اند، خسارت نمى شمارند و چيزى در نظرشان از آن چه آنان را به منزل جاودانشان نزديك كند و به محل موعودشان درآورد، محبوبتر نيست . و داستان كسانى كه فريب دنيا و از آن جا به سوى محلى خشك و ويران و بى آب و گياه عزيمت كردند. پس ‍ چيزى براى آنان ناخوشايندتر و دشوارتر از جدايى از آنچه در آن بودند، و رسيدن به آنچه به سويت در حركت شدند و به طرفش مى روند نيست .
معيارهاى روابط اجتماعى
پسرم !خود را ميزان ميان خود و ديگران قرار بده . آنچه را براى خود مى پسندى براى ديگران نيز بپسند و آنچه را براى خود نمى پسندى ، براى ديگران نيز نپسند. همان گونه كه نمى خواهى بر تو ستم شود تو نيز به ديگران ستم مكن ، و همان گونه كه مى خواهى به تو نيكى شود تو نيز به ديگران نيكى نما. كارى كه از ديگران زشت مى شمارى از خودت نيز زشت شمار از مردم براى خود به آن خشنود باش كه از خود در حق آنان خشنود هستى . آنچه را نمى دانى مگر هر چند دانسته هايت اندك باشد، و آنچه نمى پسندى كه درباره ات بگويند، تو نيز در حق ديگران مگو.
بدان كه خودپسندى خلاف راه صواب ، و آفت خرد آدمى است . سخت بكوش ، اما خزانه دارديگران ( وارثان ) مباش چون راه خويش را يافتى ، در برابر پروردگارت بيش از هرزمان خاشع باش .
لزوم تلاش براى آخرت
بدان كه راه بس و پر از مشقت و سختى در پيش دارى ، پيمودن اين راه ، نيازمند جستجويى شايسته و توشه اى كافى ، و پشتى سبكبار است . پس ‍ پيش از توانت بار بر پشت خويش منه ، كه سنگينى اش وبالت شود.
اگر از مستمندان كسى را يافتى كه توشه اى از جانب تو به قيامت ، برد و در آن روز هنگام نياز آن را به تو رساند، وجود او را غنيمت شمار و بار را به او بسپار و تا مى توانى در افزايش زاد و توشه او بكوش ، شايد روزى او را بجويى و نيابى . هر كس از تو در حال توانگريت وامى بخواهد وجودش را مغتنم بشمار و نيازش را برآور تا در روز دشواريت آن را به تو پردازد.
بدان كه در برابرت گردنه اى دشوار است كه مردم سبكبار راحت تر از آن عبور مى كنند تا سنگين باران ، و آن كه آهسته و كند از آن مى گذرد بد حال تر از تند روان است . از آن مسير به ناچار يا بر بهشت و يا بر دوزخ فرود خواهى آمد. پس پيش از آن كه به آن منزل درآيى توشه اى فراهم آور، و قبل از آن كه در آن اقامت كنى ، جايگاهت را هموار ساز، كه پس از مرگ ، نه جاى پوزشى است و نه راه بازگشتى به دنيا.
نشانه هاى رحمت الهى
بدان خدايى كه گنجه هاى آسمان ها و زمين به دست اوست به تو اجازه دعا داده ، و اجابت آن را بر عهده گرفته و تو را فرمان داده كه از او بخواهى تا به تو ببخشد، و از او رحمت طلب كنى تا تو را رحمت آورد ميان خودش و تو حاجب (و دربانى ) ننهاد، و تو را به توسل جستن به ميانجى وا نداشت و اگر گناهى مرتكب شدى از توبه بازت نداشت ، و در كيفر تو شتاب نكرد، و بر بازگشتن به سويش نكوهشت نكرد و آنجا كه سزاوار رسوايى بودى رسوايت نساخت ، و در پذيرش توبه ات سخت نگرفت ، و حساب گناهت را رسيدگى نكرد از رحمت نوميدت نساخت ، بلكه خودداريت از گناه را برايت حسنه قرار داد. كار بدت را يكى و كار نيكت را ده تا به شمار آورد. باب توبه و طلب خشنوديش به رويت گشوده ، هرگاه او را بخوانى آوازت را بشنود و هرگاه با او به نجوا برخيزى از راز و نيازت آگاه باشد، پس (حال كه او را اين گونه شناختى ) نيازت را به سوى او ميبرى ، و سفره دلت را نزد او مى گسترانى از غم هايت به سوى او شكوه مى كنى ، و حل مشكلاتت را از او مى خواهى ، و كارهايت از او يارى مى جويى ، و از گنجينه هاى رحمتش ‍ چيزهايى را مى طلبى كه ديگران قدرت بخشيدنش را ندارند، چيزهايى چون فزونى عمر، سلامت بدن ، و گشايش روزى .
شرايط اجابت دعا
خداوند كليدهاى گنجينه هاى خويش را در دستان تو گذاشته است ، چرا كه به تو اجازه داده كه از او بخواهى . پس هر گاه بخواهى مى توانى درهاى نعمتش را با دعا بگشايى و ريزش باران رحمتش را طلب نمايى . پس تاءخير در اجابت دعا تو را نوميد نكند، زيرا عطاى خداوند به اندازه نيت است چه بسا در اجابت دعايت تاءخير اندازد، تا پاداش دعا كننده بيشتر، و عطاى آرزومند، افزون تر گرد. چه بسا در اجابت دعايت تاءخير اندازد تا پاداش دعا كننده بيشتر و عطاى آرزومند افزون تر گردد. چه بسا چيزى را خواسته اى و به تو ندهند، ولى بهتر از آن را در دنيا يا آخرت به تو مى دهند، و يا صلاحت در آن بوده كه آن را از تو دريغ دارند چه بسا چيزى از خداوند خواهى كه اگر عطايت كند موجب تباهى دينت شود پس هميشه از خداوند چيزى را طلب كن زيباييش برايت بماند و وبالش از تو دور باشد كه نه ثروت براى تو مى ماند، و نه تو براى ثروت مى مانى .
ضرورت ياد مرگ
پسرم ! بدان كه تو براى آخرت آفريده شده اى نه براى دنيا، براى فنا آمده اى نه براى بقا، و براى مرگ خلق شده اى نه براى حيات . در سرايى ناپايدار هستى كه بايد از آن بار سفر بندى و به جايى ديگر روى .
تو در راه به سوى آخرتى ، و شكار مرگ كه گريزنده ، از آن رهايى نيابد، و هر كس را كه بجويد، دريابد، و ناچار گريبانش را بگيرد. پس بر حذر باش از اين كه مرگ تو را در حال گناه دريابد، گناهى كه با خود مى گفتى از آن توبه ميكنم و آنگاه مرگ ميان تو و توبه ات فاصله انداخت ، و بدين صورت خود را هلاك سازى .
پسرم ! مرگ را و موقعيتى را كه ناگهان در آن قرار مى گيرى ، و پس از مرگ به آن مى رسى ، فراوان ياد كن ، تا چون مرگ به سراغت آمد براى آن مهيا باشى ، و كمر خود را بسته باشى ، نه آن كه مرگ ناگهان به سراغت آيد و تو را مغلوب سازد. خداوند تو را از حال دنيا آگاه كرده ، و دنيا نيز تو را از زوال و مرگ خويش با خبر ساخته و زشتى هايش را برايت آشكار نموده . دنياپرستان چون سگانى عوعو كننده و درندگان خون آشامند، كه بعضى بر بعض ديگر (بر سر طعمه ) از روى خشم زوزه مى كشند، و نيرومندشان ناتوانشان را مى خورد، و بزرگان بر كوچكشان غلبه مى كند، دنيا جويان چارپايانى هستند برخى پاى بسته و برخى رها شده كه عقل خود را از دست داده و به راهى ناشناخته ، گام نهاده اند. آنان در بيابانى آفت زده و شن زار، كه با دشوارى مى توانى آن را پيمود، رها گشته اند نه شبانى دارند كه نگهداريشان كند و نه چراننده اى كه آنها را بچراند. دنيا آنان را به كوره راه رانده ، و ديدگانشان را از ديدن فروغ چراغ هدايت فرو بسته ، پس در وادى حيرت سرگردانند، ولى غرق در نعمتند. دنيا را خداى خويش ساختند پس ‍ دنيا آنان را به بازى گرفت و آنان سرگرم بازى با دنيا شدند، و آنچه را به دنبال آن است از ياد بردند.
اندازه در طلب
اندكى درنگ كن تا پرده تاريكى به كنارى رود، گويى كوچ كنندگان رسيدند. آن كه با شتاب برود به كاروان ملحق شود. پسرم ! بدان كسى كه مركبش شب و روز باشد، قطعا او را مى روند، هر چند در ظاهر ايستاده باشد، و مسافت را مى پيمايد هر چند مقيم و آسوده باشد.
به يقين بدان كه هرگز به آرزويت نرسى ، و از اجلت فراتر نروى ، و در همان راه پيشينيان گام برميدارى . پس در طلب دنيا آرام باش . و با نيكويى به كسب و كارپرداز: زيرا بسا سلامتى كه به نابودى سرمايه مى انجامد. چنان نيست كه هر كوشنده اى را روزى دهند، و هر مدارا كننده اى را محروم سازند. نفس ‍ خويش را گرامى شمار و از هر پستى دور بدار هرچند تو را به نعمت ها فراوان رساند. زيرا در برابر آنچه از بزرگوارى خويش از دست مى دهى عوضى دريافت نمى كنى . بنده ديگرى مباش كه خداوند آزادت آفريده . خيرى كه جز با شر به دست نيايد، و آسايشى كه جز با سختى فراهم نيايد، چه خيرى در بردارد؟!
بپرهيز از اينكه مركبهاى آزمندى تو را به آبشخورهاى مهلكه برند اگر توانستى صاحب نعمتى را ميان خود و خدايت قرار ندهى چنين كن ، زيرا سرانجام به نصيبت خواهى رسى ، سهمت را خواهى گرفت و اندك نعمتى كه از جانب خداى سبحان باشد بزرگ تر و گرامى تر از فراوان نعمتى است كه از غير خدا برسد اگر چه همه نعمت ها در واقع از اوست .
سفارش هاى گونه گون
جبران آنچه به سبب نگفتن به دست نياورده اى آسان تر است از به دست آوردن آنچه به سبب گفتن از دست داده اى . نگهدارى آنچه در ظرف است بسته به محكم كردن سربند آن است . نگهدارى ، آنچه در دست دارى نزد من محبوب تر است از طلب كردن آن چه در دست غير توست . تلخى نااميدى بهتر از دست نياز به سوى مردم دراز كردن است . كار و پيشه با پاكدامنى بهتر از توانگرى با بدكارگى است .
آدمى بهتر از هر كس ديگر راز خويش را حفظ مى كند. بسا كوشنده اى كه در راه زيان خود تلاش مى كند. زياده گو بيهوده گو مى شود. آن كه انديشيد بصيرت يافت . با خوبان همره شو از آنان خواهى شد. از بدان دور شو از آنان جدا خواهى شد. بد خوراكى است طعام حرام . ستم بر ناتوان زشت ترين نوع ستم است اگر مدارا خشونت تلقى شود، خشونت جاى مدارا را مى گيرد. چه بسا دارو درد شود، و درد دارو باشد، چه بسا خواسته شده از تكيه كردن بر آرزوها بر جذر باش كه آرزو سرمايه ابلهان است . خرد حفظ كردن تجربه هاست و بهترين تجربه ها تجربه اى است كه تو را پندى آموزد. فرصت ها را مغتنم شمار پيش از آن كه به اندوه بدل شود. هر جوينده اى به مقصود نمى رسد. و هر غايبى باز نمى گردد. از تباهى است ضايع كردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد. هر كارى سرانجامى دارد. آنچه برايت مقدر شده نزدت خواهد آمد. بازرگان در معرض خطر است چه بسيار مال اندكى كه از مال فراوان با بركت تر است . ياورى كه پست باشد و دوستى كه بدگمان (يا: متهم ) باشد خيرى به همراه ندارد. بر روزگار سهل گير مادام كه با تو مى سازد. نعمتى را به اميد دست يافتن به بيشتر از آن به مخاطره ميفكن . از اينكه مركب ستيزه گرى تو بناى چموشى گذارد بر حذر باش .
حقوق دوستان
اگر دوستت پيوند از تو گسست خود را به پيوستن با او وادار. چون تو از روى برتافت به لطف و نزديكى با او روى آور. هنگام بخل ورزيش به او بخشش كن . در وقت درويش به او نزديكى نما زمان درشتخويى اش با او نرمخو باش . هنگام گناه عذرش را بپذير، گويا تو برده اويى ، و او ولى نعمت توست اما بپرهيز از اينكه در غير جاى خود چنين كنى ، يا با ناملايمان اهلان اين گونه رفتار نمايى . دشمن درست خوى را دوست مگير كه با دوستت دشمنى كرده اى .
خيرخواهى خود را براى دوستت خالص نما، چه او را خوش آيد چه ناخوش . خشم خويش رافرو خور، كه من جرعه اى شيرين عاقبت تر و خوش سرانجام تر از آن نديدم . با كسىكه با تو به درشتى رفتار كرد نرمى كن ، كه به زودى او نيز نسبت به تو نرم شود.با دشمن نيكى كن كه آن شيرين ترين دو پيروزى ( انتقام و بخشش ) است اگر خواستى ازدوستت جدا شوى جايى براى او باقى گذار كه اگر روزى خواست بازگردد، بتواند. آنكه به تو گمان نيك ، برد (با كار نيك خود) گمانش را راست شمار. حق دوستت را باتكيه بر رفاقتى كه ميان شماست ، تباه مساز، زيرا آن كه حقش را تباه ساخته اى دوستتو نباشد. مبادا خانواده ات به سبب تو بدبخترين مردمان باشند. به كسى كه از تودورى كند رغبت نشان مده . مبادا برادرت در گسستن از تو تواناتر از تو باشد درپيوستن با او. او در بدى كردن تواناتر از تو باشد، در نيكويى كردن ستم آن كه بهتو ستم كرد تو را گران نيايد، كه به او زيان خويش ، و به سود تو مى كوشد.پاداش آن كه تو را شادمان كرد آن نيست كه اندوهگينش سازى .
ارزشهاى اخلاقى
پسرم ! بدان رزق و روزى دو گونه است : يك روزى است آن است كه تو آن را مى جويى و يك روزى آن است كه او تو را مى جويد، كه اگر تو به سويش ‍ نروى او به نزد تو مى آيد. چه زشت است فروتنى به وقت نياز، و ستم به وقت توانگرى از دنيا همان چيزى به سود توست كه با آن امر آخرتت را اصلاح مى كنى . اگر براى آن چه از كف داده اى ناله مى كنى ، پس براى هر چه به دست نياورده اى نيز ناله و فرياد برآورد. بر آنچه نبوده با آنچه بوده استدلال كن ، زيرا امور دنيا شبيه يكديگرند از آنان مباش كه اندرز سودشان نرساند مگر وقتى كه او را شديدا به درد آورى ، كه خردمند با تربيت پند مى گيرد و چارپايان جز با ضرب تازيانه پند نمى گيرد. امواج اندوه ها را با تصميم هاى استوار بر شكيبايى كردن و حسن يقين از خود دور ساز.
هركه اعتدال را رها كند، منحرف مى شود يار حقيقى چونان خويشان است . دوست كسى است كه در نهان دوستى بورزد هواى نفس شريك كورى است بسا دورى كه از نزديك نزديك تر است و بسا نزديكى كه از دور دورتر است .
غريب كسى است كه دوستى ندارد آن كه از تجاوز كند راه بر او تنگ شود هر كس به مقدار خويش بسنده كند قدر و منزلتش پايدار است . مطمئن ترين رشته اى كه به آن چنگ زدى رشته پيوند ميان تو و خداست . هر كه به تو اعتنايى ندارد دشمن توست . آنگاه كه طمع موجب هلاكت است ، نوميدى دست يافتن است . چنان نيست كه هر عيبى آشكار شود، و هر فرصتى به دست آيد. چه بسا بينا در راه خطا كند و نابينا به رشد و كمال رسد. شر را به تاءخير انداز زيرا هر گاه بخواهى مى توانى آن را جلو بيندازى بريدن از نادان برابر است با پيوستن به دانا. هر كس به زمانه اطمينان كند زمانه به او خيانت ورزد و هر كس آن را بزرگ بدارد، پست و خوارش سازد. چنان نيست كه هر كس تير اندازد به نشانه زند. هرگاه حاكم دگرگون شود زمانه نيز دگرگون گردد. پيش از سفر ببين كه همراه كيست ، و پيش از خانه بنگر كه همسايه ات كيست ؟ از سخن خنده آور بپرهيزد هرچند آن را از ديگرى حكايت كنى .
درباره زنان
از مشورت با زنان ، بپرهيز چرا كه نظر آنان سست و عزمشان بى پايه است . زنان را در حجاب گير تا از نگريستن به مردان بازمانند، زيرا سخت گرفتن در حجاب عفت آنان را بيشتر حفظ مى كند. بيرون رفتن آنان از خانه بدتر از وارد شدن افراد غير مطمئن به خانه نيست . اگر بتوانى كارى كنى كه غير تو را نشناسد، چنان كن . بيش از تو توانش كار به او مسپار كه زن گلى ظريف است نه پهلوان قدرتمند. در تكريمش زياده روى مكن ، او را به طمع مينداز كه براى ديگران ميانجى گرى كند.
از غيرت ورزيدن بى مورد بپرهيز، زيرا سبب مى شود كه زن درستكار به نادرستى و زن پاكدامن به بدگمانى افتد. براى هر يك از خادمانت وظيفه اى
مشخص كن كه مسؤ ول آن باشد، زيرا سبب مى شود كه كدام كار تو را بر عهده ديگرى نيندازد. اقوامت را گرامى بدار، كه آنان بالهاى تو هستند كه با آن مى پرى ، و ريشه تو هستند كه به آن باز مى گردى ، و دست تو هستند كه به وسيله آن به دشمن حمله مى برى .
دين و دنيايت را به خدا مى سپارم ، و از او بهترين تقدير را براى تو طلب مى كنم ، در امروز و فردا و در دنيا و آخرت . والسلام .

یاد داشت از نویسنده صفحه:مقام زن از دیدگاه علی (ع) بسیار مقام والا و لطیف مانند یک برگ گل است. من ایمان دارم که اگر  در این دوران در باره زن ازعلی (ع) پرسشی می شد او چیزی دیگری بیان میکرد. چرا که در آن دوران اسلام با جهل زنده بگور کردن دختران مبارزه میکردند و یکبار نمیتوانستند تغیر بیاورند در جامعه٬ اما حالا زن دارای حق مساوی است با مرد این خود زمان زیاد برده است تا تغیر یابد.

چند سوال.........نظر سنجی

din

 پرونده انسان

انسان در کدام نقطه از تکامل رسیده است؟

نظر شما .......................................................................؟

تعلقات دنیا چقدر ارزش دارد؟

قربانی؟

زندگی کردن؟

زنده ماندن؟

این جهان یک فکرت است از عقل کل. عقل شاه است و این صورت ها رسل. (مولانا)

آموزش...........................!

محدودیت٬ آزادی٬ دین٬ بی دینی٬ سنت٬ مصلحت٬ خود شناسی٬ علم...... فلسفه؟

ما؟

غرب و شرق؟

بنظر شما چه کسانی آزاد زیستند و قهرمان رفتند؟

لطفا ۵ نفر را از با لای جدول خاطر تان نام ببرید....(از قرن بیستم تا حالا)

۱..........

۲..........

۳..........

۴..........

۵..........

لطفا بنویسد هتی یک جمله.

روزی بهتر از دیروز را برای تان آرزو مندم.

عید قر بان مبارک باد

عید قربان مبارک باد

به نام خدا، بخشنده ترين، مهربان ترين

 

http://www.efarsi.org/quran/sura22.htm

 (برا مطالعه کردن کامل سوره {حج} از این پیوند استفاده کنید)

 

سوره ۲۲ : حج (الحج)

 

۲۶ _ ما ابراهيم را برگزيديم تا زيارتگاه را بنا کند: "هيچ خدايى را در کنار من به حد پرستش قرار نده و زيارتگاه من را براى زيارت کنندگان و کسانى که در نزديکى آن زندگى مى کنند و رکوع روندگان و سجده کنندگان خالص کن."

۲۷ _ "اعلام کن که مردم بايد حج را بجا آورند. آنها پياده يا سوار بر مرکب هاى فرسوده و گوناگون (وسايل نقليه) نزد تو مى آيند. آنها از دورترين نقاط خواهند آمد."

۲۸ _ آنها مى توانند به دنبال منافع بازرگانى باشند و بايد در طى روزهاى معينى نام خدا را ياد کنند که چارپايان را برايشان فراهم نمود. "از آن بخوريد و درماندگان و تهيدستان را غذا دهيد."

۲۹ _ آنها بايد تمام وظايف خود را انجام دهند، نذرهايشان را ادا نمايند و آن زيارتگاه باستانى را زيارت کنند.

۳۰ _ کسانى که به آيين هايى که خدا مقرر کرده احترام مى گذارند نزد پروردگارشان سزاوار پاداش خوبى شده اند. تمام چارپايان براى تغذيه شما حلال هستند، بجز آن هايى که بخصوص برايتان حرام شده است. از عمل زشت معبود پرستى دورى کنيد و از شهادت دروغ اجتناب نماييد.

۳۱ _ شما بايد مطلقا ً خود را به تنها خدا اختصاص دهيد. هر کس در کنار خدا معبودى قرار دهد مانند کسى است که از آسمان بيافتد و سپس بوسيله لاشخورها روده شود، يا بوسيله باد در دره عميقى پرتاب شود.

۳۲ _ حقيقتا ً، کسانى که به آيين هايى که خدا مقرر کرده احترام مى گذارند پرهيزگارى قلبشان را نشان مى دهند.

 

۴۶ _ آيا در زمين سير نکردند، تا فکر خود را براى فهميدن بکار ببرند و از گوش خود براى شنيدن استفاده کنند حقيقتا ً، کورى واقعى کورى چشم ها نيست، بلکه کورى قلب هاست که درون سينه هاست.

 

مراسم حج٬‌  « سعی صفا و مروه»

  

رویداد زیر از جلد های اول٬ سوم و هفتم فرهنگ دهخدا٬ رویه های ۲۰۱۴ ٬ ۴۳۵۰ ٬ ۴۳۵۱ ٬ ۱۳۵۰ برداشت شده و فرهنگ دهخدا نیز آنرا از بنمایه های زیر دریافت کرده است:

نزهت القلوب٬ ‌جلد سوم٬ رویه ۷ ٬ معجم البلدان٬ ‌قاموس الاعلام ترکی و امتاع الاسماع٬‌ جلد اول٬ رویه های  ۲۴۰ ٬ ۳۶۰ ٬ ۳۸۳  ‌مفاتیح العلوم خوارزمی و ابن اسحق.

 

پبش گفتار:

مناسک حج و یا اعمالی که زیارت کنندگان خانه کعبه باید در مدت سه روز انجام دهند تا شایستگی به فرنام «حاجی» و «حاجیه» پیدا کنند٬ ‌شامل مراحل گوناگونی است که یکی از مهمترین آنها « سعی بین صفا و مروه »  میباشد. واژه «سعی» دارای معنی کوشیدن٬ کوشش کردن و دیدن می باشد که در انجام تکلیف « سعی بین صفا و مروه» در هنگام اجرای مناسک حج٬ معنی «دویدن» می دهد.

 

برپایه « سعی بین صفا و مروه» هر حاجی و یا حاجیه باید هفت بار بین دو کوهی که یکی صفا و دیگری مروه نامیده می شود٬ بدود تا حج او مورد پذیرش الله قرار بگیرد و اگر مرد است از فرنام حاجی و هرگاه زن است٬ از فرنام حاجیه بهره بگیرد.

 

 

 

از چکامه سرایان مشهور نیز درباره انجام این مراسم٬ یعنی هفت بار دویدن بین صفا و مروه٬ چکامه هایی به شرح زیر سروده اند:

 

مولانا:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

   معشوق همین جاست بیایید بیایید

       معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

             در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

                 گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

                      هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

                              ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

                                     یک بار از این خانه بر این بام برآیید

                                 آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

                          از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

                    یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

            یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

     با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 

حافظ:

احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

            در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت

 

 چند نکته از این حقیر!

 

این عید بزرگ قربان را به تمامی دوستان تبریک گفته و امید وارم که اوقات نورآنی در پیش رو داشته باشید.  امید برین دارم که کودکان یتیم و نیازمندانی که در خرابه های کشور عزیز مان افغانستان چشم به راه هدیه ناقابل ازسوی ما است نا امید نگزاریم.

 

آرزو مندم که کمی هم در مورد حج و مناسک آن وظیفه الاهی تحقیق کنیم تا هر یک از قلب این امر آگاه شویم، و با شرایت کنونی مان در قرن 21  آن احکام الاهی که بر وحدت و برابری تاکید کلان دارد  هر چه پر معنی تر به اجرا در آوریم،  و آینده های مانرا که بقای مان است آماده تر برای گیرایش هر چه سالم تر آن احکام الاهی سازیم.

 

 و" قربانی کردن": قربانی یعنی بهترین و نزدیکترین و بارازش ترین تعلقات که داریم را در راه خدا پیشکش کنیم، مثل حضرت ابراهیم (ع) که اسماعیلش را هدیه کرد، معنی آن تنها گوسفند کشتن نیست بلکه دل بدست آوردن است، همان طور که در قرآن در سوره (حج )آیه  44 آمده است. تا انسانها چشم و گوش های دل شان را باز کنند و در راه دل بدست آوردن خالقش از هر چیزی که صمیمانه آن را دوست دارد بگزرد و آن را در راه خدا هدیه کند.

داکتر سروش یکی دیگر از فارغ التحصيلین مکتب مولانا جلاالدین بلخی.

مسعود بهنود
روزنامه نگار مستقل

گزارش از کلکین اطلاع رسانی بی بی سی فارسی

عبدالکريم سروش

'جامعه مطلوب اسلامی'

 از نگاه سروش:

 'مجو که بی وطن می مانی'

عبدالکريم سروش در تازه ترين سخنرانی خود در لندن با عنوان "حکومت اسلامی مطلوب" به ناتوانی فقه برای پاسخگويی به بسياری از مسائل جامعه امروزی و همچنين موضوع چالشهای مسلمانان مهاجر در جوامع غيراسلامی اشاره کرده است.

او تاکيد کرد برخلاف گمان بسياری از متفکران مسلمان که فقه اسلامی را حاوی راه حل "تمام مسائل بشری" می دانستند، تجربه تاسيس جمهوری اسلامی توسط يک فقيه ايرانی ثابت کرد که فقه با همه گستردگی آن، پاسخ بسياری از سئوالات و معضلات انسان امروزی را با خود ندارد.

حکومت ولايت فقيه و جامعه سکولار

اين استاد دانشگاه اشاره کرد: "متفکران اسلامی سنت گرا در پاسخ سئوال چگونه می توان به جامعه اسلامی مطلوب رسيد پاسخشان برای سال ها اين بود که ما مسلمانيم و قوانين شرع را داريم که همه لوازم يک جامعه در آن پيش بينی دارد و اگر قدرت سياسی داشته باشيم قادر خواهيم بود جامعه مطلوب اسلامی را به وجود آوريم."

او گفت: "آيت الله خمينی آن چه کرد و گفت و نوشت بر همين اساس بود اما وقتی جمهوری اسلامی ايران تاسيس شد، خيلی زودتر از آن که تصور می رفت واقعيت ها عرض اندام کردند و چنان که آيت الله خمينی خود فقه مصطلح حوزه ها را کافی ندانست و سعيد حجاريان هم به درستی نوشت، حکومت ولايت فقيه با تاکيد بر عنصر مصلحت تنها راه جامعه ای سکولار را گشود."

به گفته دکتر سروش، سئوال اين است که آيا حکومت، جامعه را ديندار می کند و يا جامعه، حکومت ديندار می سازد؟

او در پاسخ به اين سئوال گفت: "ايران شايد نخستين حکومتی است که در آن، قصد اين است که حکومت جامعه را ديندار کند. اما واقعيت اين است که ديندار کردن جامعه به دست جکومت، نه مطلوب است و نه ممکن. چون ايمان، اکراه بردار نيست و نيزچون، اعمال قدرت بهترين راه عرضه ايمان نيست."

وی در ادامه سخنان خود با تاکيد بر اين که وظيفه شرعی هيچ کسی نيست که ديگری را به اجبار مسلمان کند گفت: "دولت ها می توانند مردم را مجبور به پرداخت ماليات کنند اما هرگز نخواهند توانست ايمان به خدا و پيامبر را در قلب ها بدمند. ايمان از جنس عشق است و عشق را به زور نمی توان ايجاد کرد."

آزادی اخلاقی و دينداری

دکتر سروش با اين تاکيد که "می دانم آن چه می گويم با آن چه خوانده ايد موافق نيست" خطاب به مسلمانان حاضر در جلسه، درباره زندگی در جوامع غيرمسلمان گفت: "امروز نوزده ميليون مسلمان در اروپا زندگی می کنند، آيا وظيفه آنان است که به زادگاه های خود برگردند و يا در همان جا که هستند زندگی کنند و سعی کنند مسلمان بمانند و در بسط عدالت کوشش نمايند؟"

وی افزود: "وظيفه يک مسلمان مبارزه با ستم است نه لزوما به دست گرفتن قدرت و لذا اگر شما در جايی که زندگی می کنيد، از روشهای معمول و معقول کمک بگيريد و سايه عدالت را بگسترانيد، وظيفه دينی خود را به نحو احسن انجام داده ايد."

اين استاد فلسفه که از تدريس در دانشگاههای ايران محروم شده است، در پاسخ به سئوال خود درباره زندگی مسلمانان در جوامع غير مسلمان، توضيح داد: "آزادی اخلاقی معادل دينداری است و امام حسين نيز گفت يا ديندار باشيد يا آزادمرد."

به گفته اين انديشمند، آنچه تجربه های حکومت های آرمانی را دچار مشکلات مضاعفی کرده همزمانی با روزگاری است که در آن انفجار اطلاعات رخ داده و بلوک شرق به عنوان آخرين مجموعه ايدئولوژيک بر افتاده است.

او گفت: "اينک افکارعمومی و مطالباتش به عنوان واقعيتی غيرقابل انکار در برابر حکومت های جهان سربرآورده است. اين همان چيزی است که از تمام متون کلاسيک فقهی غايب است."

'مصباح يزدی نه فقيه است، نه فيلسوف'

دکتر سروش در پايان سخن خود خطای بزرگ حکومتگران را در حکومت دينی ايران آن جا ديد که به گفته او، "تنها به قانون و حکم و اجرای آن متوجهند و اخلاق در نظرشان ارج و قرب چندانی ندارد" و در پاسخ کسانی که در پی تحقق جامعه کامل اسلامی اند گفت "چنين وطنی مجو که بی وطن می مانی."

دانشمند ناراضی ايرانی در اين سخنرانی که به زبان انگليسی ايراد می شد گفت: "کاری که اخلاق می کند قانون قادر به انجامش نيست. اما فقها وقتی قدرت گرفتند در صدد برآمدند با قانون مردم را به دين برسانند و ديندار کنند. نا گفته پيداست که هيچ حکومتی تعيين کننده اخلاق جامعه نيست و آشکارست که قانون عقب تر از اخلاق گام بر می دارد. قانون حامل حداقل اخلاق است، اما جامعه به بيش از آن نياز دارد."

در پايان جلسه يکی از حاضران با اشاره به سخنان آيت الله مصباح يزدی و شاگردان وی درباره بی اهميت بودن رای و نظر مردم، پرسيد: "آيا تصور نمی کنيد که در چنين زمانی سخن گفتن شما از جامعه اسلامی مطوب ايده آليستی است."

دکتر سروش در پاسخ گفت: "وظيفه حکومت ها فراهم آوردن امکان زندگی اخلاقی است و جامعه مطلوب ما يک جامعه اخلاقی چندصدائی است. آقای مصباح، از قضا نه فقيه است نه فيلسوف سياسی و سخنانی که می گويد حتی از سخنان نجف آقای خمينی هم عقب تر است."

{{{خدایا: "چگونه زیستن" راتو به من بیاموز،}}}

{{{"چگونه مردن" را خود حواهم آموخت.}}}

{شریعتی}

{{خدایا:  این متفکر آزاد اندیش و آزاد مرد قرن ما را حفظ بفرما}}

نیایش یکی از فارغ التحصيلین مکتب مولانا جلاالدین بلخی.

 

 

The Coverpage of the Book

  "فلسفهء نیایش"

زنده یاد دکترعلی شریعتی

(قسمت اول)

خدایا: "عقیده " مراازدست "عقده ام" مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمیل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا: رشد علمی و عقلی مرا ازفضیلت"تعصب" و" احساس" و" اشراق" محروم نساز.

خدایا: مرا همواره آگاه و هشیار دار تاپیش از شناختن "درست" و " کامل " کسی یا فکری، مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا: جهل آمیخته با خود خواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست، نساز.

خدایا: شهرت منی راکه: "می خواهم باشم" قربانی منی که: " میخواهند باشم" نکند.

خدایا مرا از چهارزندان بزرگ انسان: "طبیعت، تاریخ، جامعه و خویشتن" رهاکن، تا آنچنان که توای آفریدگارمن، مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم،  نه که همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیقدهم.

خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش،  تا قالبهای بی ارزش را بشکنم، تا دربرابر "قالب ریزی" غرب! بایستم و تا همچون اینها و آنها دیگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تکان دهم.

خدایا: مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه "کتاب، ترازو و آهن" استوار کنم، و دل را از سه سرچشمه" حقیقت، زیبائی، و خیر" سیراب سازم.

مذهب بی عوام، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی حامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهائی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، روزی کن.

 

خدایا: به من زیستنی عطاکن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردن عطا کن که بر بیهودگیش سوگوانباشم.

بگزار تا آنرا من خودم انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری.

 

خدایا: "چگونه زیستن" راتو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود حواهم آموخت.

 

خدایا: میدانم که اسلام پیامبر تو با " نه" آغازشد و تشیع دوست تو نیز با " نه" آغاز شد( نه ای که علی در دشواری عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا ای فرستنده محمد دوستدار علی، به "اسلام آری" کافر گردان.

 

خدایا: "مسئولیتهای * مسلمان بودن" راکه علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن است، و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار  کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است همواره فرایادم آر.

 

به عنوان یک" من علی وار" یک روح در چند بعد: خداوند سخن در منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنارمحمد (ص)، خداوند مسئولیت در جامعه، حداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پارسائی در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوتد انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، حداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدری و انسان پروری در خانواده،

 و ... بنده خدا در همه جا و همه وقت.

 

خدایا:" آینها" علی را تا خدا بالا می برند، و آنگاه که اورا در سطح کسی که از ترس،

 به " خلاف شرع" رای میدهد و با خائن بیعت میکند پائین می آورند!

تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که : نعمت ولایت علی داریم.

خدایا: "اخلاص" و"اخلاص" و "اخلاص"

 

و به عنوان یک* مسلمانی(شیعه)مسئول، و فادار به مکتب، و حدت و عدالت که سه فصل زندگی اوست، رهائی و برابری که مذهب اوست، و فداکردن همه مصلحتها، در پای حقیقت که رفتار آوست.

 

خدایا: رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را درخطرایمانم افکنم، تا از آنهاباشم که پول دنیارا میگیردند و برای دین کارمیکنند، "نه" از آنها که پول" دین"

 را میگیرند و برای "دنیا" کار میکنند.

 

خدایا: همواره تو را سپاس میگزارم که هر چه در راه "تو" و در راه "پیام"

 توپیشتر میروم٬ بیشتر می آموزم، آنها که باید مارا بنوازند "میزنند"٬ و آنها که باید هم گام ما باشند سد راه مان میشوند، آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی میکنند، آنها که باید دستمان را بفشارند سیلی میزنند، آنها که باید در مقابل دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله میکنند، و آنهای که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایش مان کنند  تقویت مان کنند، آمیدوارمان کنند، تبرعه مان کنند سرزنشمان میکنند، تضعیف مان میکنند ، نا آمید مان میکنند، متهم مان میکنند، سپاس میگزاریم همین نعمت بزرگی است، به جز این آدم از" اخلاص"(یکتائی) برخوردار نمی شود.

 

تا در راه توازتنها پایگاه که چشم یاری داریم و پاداشی گیریم نا امید شویم تا تنها امید مان تو شود، چشم انتظارمان تنها به راه تو بازماند، تنها از تو یاری طلبیم، تنها از تو پاداش طلبیم، و در حساب که با تو داریم شریک دیگر نباشد، تا تکلیف مان با تو روشن شود، تا تکلیف مان با خود مان معلوم گردد.

 

 خدایا: درروح من، اختلاف در "انسانیت " را، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در " رابطه"، باهم میامیز، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا ازهم را بازشناسم.

 

خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غر، عملهء آماتور ظلمه مگردان.

خدایا خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

 

خدایا: مرا،  در ایمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان " عصیان مطلق" باشم.

 خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم  را برحم عطاکن.

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار، و پلید " شبه آدمهای اندک" را متوجه شوم. 

{{{{{{{{{{{{{{{{{{ آمین }}}}}}}}}}}}}}}}}}

آری ای دوست

مولا نا، بزرگترین شاعر وعارف افغان

 

 ( 604 ـ 672  هـ ق)

 

کودکی و نو جوانی مولانا از کجا تا بکجا:

 

مولانا یکی از بزرگترین حکما و عرفای جهان است که در سال 604 هجری قمری درشهربلخ کشور عزیز مان افغانستان تولد يافت، سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است، بنابه نوشته تذكره نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود، اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است، جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد، چون بهاءالدين به بغداد رسيد، بيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست، پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به" ارزنجان"  رفت، ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بود و فخرالدين بهرامشاه ‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است، مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

 

به قول افلاكي، جلال‌الدين محمد درهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند، خانه مولانا در شهر  بلخ که زادگاه او بود مثل يك معبد كهنه ولی آكنده از روح وانباشته از تقدس بود، كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند جلال الدين محمد .پدرش" بهاء ولد" كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند، شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود،عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد، در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود، بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد، در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت، فرشته ها كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند  طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او   مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند ، پرواز به سوي خدا .

 

موجب مهاجرت مولانا:

 

پدرمولانا « محمدبن حسين» خطيبي معروف به" بهاءالدين ولد" بلخي وملقب به سلطان‌العلماء و ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض« سلطان محمد خوارزمشاه» شد.

 

   علت مهاجرت "بهاءالدين ولد"، و بزرگاني مانند شيخ« نجم‌الدين رازي» به خارج از بلاد، را به نسبت اخباروحشت آور قتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر که بوده است میدانند كه مردم دور انديشي چون بهاءالدين را به ترك شهر و ديار خود واداشته است، اين نظريه را اشعار" سلطان ولد" پسر جلال‌الدين در مثنوي« ولدنامه» تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

 

كرد از بلخ عزم سوي حجاز..... زانكه شد كارگـــر در او آن راز

بود در رفتن و رسيد و خبر..... .كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثـــر

كرد  تاتار  قصد  آن  اقـــلام  ... منهزم   گشت   لشكر   اســـلام

بلخ را بستد و به رازي راز..... كشت از آن قوم بيحد و بســــار

شهرهاي بزرگ كرد خراب......هست حق را هزار گونه عقاب.

 

 در اختتام مولانا در بلخ خراسان کبیر (افغانستان کنونی) دیده به جهان گشود و از دیار خویش در سنین پائین عمرش  به دلایل وضعیت آن زمان و بخاطر حمله مغولها مثل ملیون ها افغان دیگربه کشور های هم جوار مهاجر شدند٬ درست مانند امروز و جنگهای تحمیلی اخیر. اما مولا نا از زمان که  یکی از بزرگان آن قرن٬ شمس تبریزی  که آو در ایران کنونی بدنیا آمده بود را ملاقات کرد٬ تحول جدیدی به زندگی مولانا در آورد . حالا او دیگر نه افغانی است و نه ایرانی و نه ترک ، بلکه متعلق به تمام عالم هستی است. ما متاسفانه ملیت پرستی را ترجیح میدهیم تا انسان بودن را هرچند  که خوب آگاه هستیم ازینکه اویکی از انسانهای نزدیک به کمال بود و همان بس است تا در مورد جا و مکان آن اشخا ص بزرگمنش حرفی بزنیم. بزرگان مثل پیغمبران مکاتب به کمال رسیده ودیگر فلسوقان مثل ارسطو، افلاطون، سقراط، نیچه و امثالهم اندیشه ی به اندازه افلاک و مقام بس بالا، آنها را نمیتوان متعلق به جائی خاصی ازاین کره خاکی رنگ داد. آنها مرکزی از نور الاهی اند که نوری چون نور خرشید برهمه گان یک سان میدهند چه خرابه جه آبادی، چه کابل٬ توکیو و چه نیو یورک٬ سیدنی. نه شرقی است و نه غربی ، نه شمالی است و نه جنوبی بلکه خود مولد شرقی و غربی و غیره ...میشوند.

 

آری این چنین است ای برادر

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم

نه ترسا نه یهودیم نه گبرم نه مسلمانم

 

نه از خاکم نه از بادم نه از آبم نه از آتش

نه از عرشم نه از فرشم نه از اینم نه از انم

 

نه شرقیم نه غربیم نه بری ام نه بحری

نه ارکان طبیعیم من از افلاک گردانم

 

مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

 

دویی از خود برون کردم یکی بینم دو عالم را

یکی گویم یکی جویم یکی دانم یکی خوانم

 

(گویند که این شعر در وصف مولانا گفته شده است و شاید از خود آن بزرگوار باشد)

نی نواز ما گفت

داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را


آن یکی می‌زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری
نیم‌شب می‌زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور نیم‌شب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس
کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می‌بری
بهر گوشی می‌زنی دف گوش کو هوش باید تا بداند هوش کو
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیم‌شب نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو خونست آب رود نیل نزد من خون نیست آبست ای نبیل
در حق تو آهنست آن و رخام پیش داود نبی مومست و رام
پیش تو که بس گرانست و جماد مطربست او پیش داود اوستاد
پیش تو آن سنگ‌ریزه ساکتست پیش احمد او فصیح و قانتست
پیش تو استون مسجد مرده‌ایست پیش احمد عاشقی دل برده‌ایست
جمله اجزای جهان پیش عوام مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا نیست کس چون می‌زنی این طبل را
بهر حق این خلق زرها می‌دهند صد اساس خیر و مسجد می‌نهند
مال و تن در راه حج دوردست خوش همی‌بازند چون عشاق مست
هیچ می‌گویند کان خانه تهیست بلک صاحب‌خانه جان مختبیست
پر همی‌بیند سرای دوست را آنک از نور الهستش ضیا

مولانا کبیر اندیش..

داکتر محقق نسب

 

ويب سا يت در باره ای داکتر محقق نسب.

ويب سا يت درج شده  در جهت حمايت از داکتر علی محقق نسب ايجاد شده است و علاقه مندان به فعاليت های ايشان را در جريان آخرين اخبار مربوطه ميگزارد.

بد نيست تا نگاهی چند بيندازيم.

ايشان که مدتی به خاطر ابراز عقايد خويش در پشت ميله های آهنين زندان انداخته شد و حال همانطور که آگاهی داريد آزاد شده است٬ وبه فعاليت های پيشين خويش ادامه ميدهد٬ که ما موفقيت هرچه زياد تر آرزومنديم برای ايشا و تمامی مبارزان آزادی بيان وآزادی زيستن در سر تاسر جهان بخصوص وطن عزيزمان افغانستان.

http://mohaqiq.qc1.net/

خدايا مرا زيستنی عطاکن و مردن را خود خواهم آموخت.

(زنده ياد داکتر شريعتی )

بدرود....

رضا

سال نو میلادی بر همه مبارک باد

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم


ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا
زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم


گفــت که :
ديوانه نه ، لايق اين خانه نه
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفــت که :
 سرمست نه ، رو که از اين دست نه
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم


گفــت که :
 تو کشته نه ، در طرب آغشته نه
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم


گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی
گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم


گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم


گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم


گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم


گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم


گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم


چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم


شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم


شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق
بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم


از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم


باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


{{{{{{{(((مولانا بلخی)))}}}}}}}

چند سوال (افغانستان و مولانا! خدا وما)

 

آیا ما مولانا را میشناسیم و اگر اینطور است آیا تا اکنون کدام از نویسندگان ما در باره ای او چیزی نویشته است؟

آیا بودن مولانا افغانی یا ترک و یا ایرانی مشکل ما حل خواهد شد؟

 بیائید که عمیق تر فکر کنیم نه در مورد ملیت ویا اعتقادات او ٬ بلکه او و بزرگان مثل او چقدر برما راهنما بوده است که کامل شویم. او خدا را چه گونه برای ما توسیف کرد؟

آیا خداوند متعال پولیس است ویا فلسوف٬ عالم ٬ پادشاه ٬ بدخو است و یا خوش برخورد؟

کی است اوی که ما بنامش حق زنده ماندن شخصی را ما میگیریم٬ حق گفتن حرفی به کسی نمی دهیم٬ همه را نهی میکنیم و خویش را بر تر از دیگران می بینیم !

این خدا کیست که ما هر بار که در مورد او هرف میزنیم جان مان به لرزه می آید؟

شما که این پرسشها را میخوانید چه پاسخی دارید ؟

آیا شما به اوی که نمی بینید  چه قدر ایمان دارید؟ میتوانید به اندازه حضرت ابراهیم (ع)فرزندی را قربانی کنید در راه او ویا مثل حضرت نوح(ع)۹۰۰ سال وظیفه اجرا کنید؟  و یا مثل محمد(ص) قومی را از جهل مطلق بیرون کشانید؟

آگر او با ملا یا حاکم نسبتی ندارد چرا ملایان و حاکمان بجای او ادعای نمایندگی میکنند٬ مال و جان انسانها را میگیرند همه را اجبار ب تقلید از آنها در امورات زنگی میکنند؟

و یا اینکه اینها همه افسانه است و فقط بخوریم و بخوابیم؟ کسان مثل مولانا و همراهانش در جنون بسر میبردند بهتر است ایش نوش کنیم تا که زنده ایم. 

 این گفتگو میتواند مارا روشن تر سازد سپس نظرات ارزشمند خودرا بدهید که از هم دیگر استفاده کنیم.