ای دلبر خورشیدرو
کوری تابناک
اسد بودا
کوربودگي يا کور شدگي [1]؟ آنها را دلهايي است ناانديشا، چشماني است نابينا، گوشهايي است ناشنوا؛ آنها در حقيقت همان چارپايان هستند، حتي گمراهتر، همانا آنان مردماني هستند، غفلتپيشه.(قرآن کريم، سوره اعراف، آيه 179). افغانستان سرزمين کوران گمنامي است که در يک وضعيت کاملا ابتدايي به سر ميبرند؛ سرزمين «سيکولوپها»ـي معاصر كه ذهن شان سرشار از توهم است و قلبشان مملو از كينه و نفرت نسبت به همديگر. ما به کدام سو روانيم و افغانستاني که از سر خودفريبي اين همه بدان مينازيم در مختصات جهان امروز در کدام نقطه قرار دارد، براي ما هيچ اهميتي ندارد.
همان چشمان که براي مردمان ديگر ابزار شناخت است براي ما حجاب ظلمت ميباشد، همان گوشهايي که براي ديگران ابزاري است براي شنيدن و حسکردن، براي ما وسيله بي اعتنايي و همان دلهايي که براي ديگران وسيله درک و همدلي است، براي ما سرچشمه کوري و تعصبهاي فرقه اي و قومي.
از آنجا که کوري، امر ماتقدم(a prior) و از سنخ كوربودگي است، نه كورشدگي و همه ما به نسبتي به اين بلاي مصيبتبار گرفتاريم، همه ما سيكلوپيم و هركدام ما به نحوي«پوليفيموس تكچسم»، تامل درکوري و بينايي و به تعبير دقيقتر تامل در اينکه آيا ما هنوز حقيقتا انسان هستيم، انساني که وجه تمايزش با چارپايان درک و فهم و تفکر اوست، يا مانند «سوسک» کافکا و «کرگدن»ـهاي يونسکو مسخ شدهايم و يا همچون «کورها»ـيي ساراماگو، تعمد در کوري داريم و «مي توانيم ببينيم اما نمي خواهيم ببينيم»، حکم معصيت و گناه کبيره دارد؛ گناه کبيره به اين دليل که تصور ميرود جهان سرشار از توهم ما را مخدوش نمايد و مبادا بفهميم که مسخ شدهايم و يا کورهايي هستيم با چشمان باز و سالم، اما آلوده به هر پليديممکن.
با اين حال چاره نيست جز آنكه اين گناه کبيره را مرتکب گرديده و با طرح پرسشهايي که خواب اصحاب كهفي ما را پريشان ميكند، سکوت اعماق را در هم بشكنيم. يکي از اين پرسشها همان است که ساراماگو در رمان «كوري» مطرح کرده است:«آيا ما کور هستيم، أيا ما نميتوانيم ببينيم يا نميخواهيم ببينيم؟» البته طرح اينگونه پرسشهاي انتزاعي، در فضاي فکري موجود که اغلب معتقدند به جاي تحليلهاي انتزاعي، با انگشتگذاشتن روي مسايلعيني از قبيل تبعيض، فساداداري، افشای پروندههاي جنايت و دزدي و آدمکشي و غيره، جامعه را نقد کرد، اين خطر را دارد که ما را به سمت ذهنگرايي سوق داده و از مسايل عيني و ملموس دور كند. چنين نگراني خالي از حقيقت نيست، زيرا وقتي که ديدني ترين مسايل به صورت عيني در برابر ما قد برافراشتهاند و جنايتها به گونة عريان خود را بر ما آشکار ميکنند، طرح اين پرسشهاي ذهني که به حوزهي آگاهي و اپيستمولوژيك مربوط اند، ضرورتي نخواهد داشت. اما از آنجا که رفتار و عمل انساني ريشه در باورها و تصورات دارد و در حقيقت خط قرمزهايي ذهني است كه مرزهاي عمل ما را محدود و حتي «متعين» ميکند، بنا براين بدون تامل در «ساختارآگاهـ»يي که بر اساس آن «وقوع دايمي فاجعه» امر طبيعي و اخلاقي تصور ميشود، نقد وضعيت موجود به شيوة عينيِ كه اغلب با توحش موجود همخواني دارد، همچنان بيپايه و بيبنياد خواهد بود.
اگر مسايلانساني از معرفت ريشه ميگيرند، و اگر به قول مولاناي بلخ، «انسان، انديشه است»، بنا براين ميبايست از خود بپرسيم که کوري چيست؟ بينايي چيست؟ آيا ما کور هستيم يا کور بودهايم؟ آيا ما كور هستيم يا بيناييم، اما نميخواهيم ببنيم؟ آيا جامعه افغانتسان را ميتوان يك جامعه بينا دانست؟ مگر جنگيدن، ترور و آدمكشي و اين همه جنايت كه ما مرتكب ميشويم، نوعي كوري نيست؟ آيا جامعه افغانستان، يك جامعه غفلتپيشه نيست؟ آيا براي ديدن همين چشم فيزيکي کافي است يا بصيرت درون نياز است؟ به راستي چرا اين همه جنايت را نميبينيم؟ آيا فاجعههاي تاريخي، «بيش از 3 مليون انسان کشته، معلول، مجروح، مفقود الاثر در سه دهه اخير، 8 ميليون نفر آواره و بيخانمان، که هنوز هم حدود 4 ميليون نفر در مهاجرت بسر مي برند، انواع تظلمات و جنايات، قتلعامهایي دستهجمعي مانند کشتار بيرحمانه زندانيان و کشتار مردم هرات در 24 حوت 1357 توسط دولت کمونيستي افغانستان، کشتار مردم بيگناه افشار در دورهی حکومت استادرباني، کشتار مردم مزار شريف و باميان و يکاولنگ توسط طالبان و ساير قتلهایي جمعي و سيستماتيک که هنوز هم مصايب و رنجهایي آن[2]» كه وجدانانساني را به آتش ميكشند، دليل بر آن نيست كه ما كور هستيم؟
اما اگر كور هستيم كوري ما چه نوع كوري خواهد بود؟ در نگاه سطحي، معناي كوري و بينايي تقريبا بديهي به نظر ميرسد. زيرا همه ما به گمان خود ميدانيم كوري چييست؛ بينايي چيست؛ چه کساني کورند و چه کساني بينا؛ چشمي که به لحاظ فيزيولوژيک سالم است ميبينيد و گوش سالم ميشنود. اما آيا سنجيدارِ کوري و بينايي سلامت احساس است يا سجيدار ديگري بايد جستجو کرد. آيا به رغم سلامت احساس گاهي ما نسبت به خود و جهان کرخت و بياحساس نيستيم. مگر همه چشم ندارند، پس چرا برخي کم ميبينند و برخي اصلا نميبينند؟
به نظر ميرسد ما مردم افغانستان گرفتار مصيبت«كوريتابناك» هستيم، كوري تابناك به اين معنا كه به گفته ساراماگو، ميتوانيم ببينيم، اما نميخواهيم ببينيم!؛كوريِتابناك كه از نقطه نظر زبانشناختي پارادوكسيكال است، از نظر علمي توضيحناپذير و از نظر عصبشناختي نا ممكن. بيگمان اشتباه خواهد بود اگر کوري و بينايي را با معيارهاي فيزيولوژيک تفسير کنيم. منظور ما از «كوريتابناك»، کوري معنوي است به عنوان امر ماتقدم (a prior) است كه به مثابهي پديداراجتماعي افراد تقدم دارد، امر ما تقدم كه داري ويژگي كليت و شموليت است: کوري يک شهر و کوري يک جامعه، حتي اگر در ظاهر در يک گروه و يا در يک فرد، فيالمثل «ملاعمر» متجلي گردد. کوري به اين معنا تنها درموجودآگاه معنا پيدا ميکند كه سرشتاجتماعي دارد، بنا براين به دشواري ميتوان گفت كه کوري به اين معنا فردي است و بايد در رابطه با فرد مطرح گردد؛ زيرا انسان ناب، غيرتاريخي و فاقد سرشت اجتماعي وجود خارجي نخواهد داشت.. البته حد اقل از کوري و بياعتنايي در هر جامعه وجود دارد و به يك معنا به «دنائتفطري و طبيعتبشري» بر ميگردد كه به گفته ساراماگو« يك نيمهاش بياعتنايي است و نيمهي ديگر آن رذالت»؛ كوري آنگاه خطرناك خواهد شد كه به يك امراجتماعي ماتقدم مبدلگشته و «خواستكوري» را از درون در دل انسانها شعلهور سازد. كورياجتماعي را، ميتوان سكون و سكوت در برابر خشونت و استبداد و بيعدالتي تعريف كرد؛ سكوت و كرختي كه «چشمها سالم، مردمكها درخشان»ـاند، اما نميبينند، در حقيبقت يك نوع بياعتناييجمعي. ديدن، انعكاس يك شي خارجي در عدسي چشم و حتي بازتاب آن از چشم در جايي ديگر نيست، اگر ديدن صرفا انعكاس بود، ميتوانستيم صفت بينايي را بر يك دوربين عكاسي يا فيلمبرداري، يك ويبكم، و غيره نيز به كار ببريم، اما اگر ا ز كسي بپرسيم دوربين شما كور است يا بينا، به ما خواهد خنديد، زيرا اين سئوال، يك سئوال بيمعنا است. ديدن، حتي در حسگراترين ديدگاههاي فلسفي، فهميدن تفسير ميشود، درك كردن، و در يافت معنا و با هستيآگاه ارتباط دارد. زماني يك فرد، يا يك جامعه را ميتوان بينا دانست، كه قادر باشد معاني را بفهمند. براي انسان بينا هستي حاوي معنا است. كسي كه بدون پرسش صرفا مطابق غريزههايي حيواني زيست ميكند، کور است. کوري، فقدان فهم و درك است، اينکه اين فقدان گمشدن در سياهي است يا شناور در درياي شيري که به جاي جذب اشياء و اشخاص، گمبودگي آنها را دو چندان ميکند، تفاوتي چنداني ندارد. انسان، موجود متفكر تعريف ميشود؛ پرسش از جهان و درک معناي آن است كه ما را انسان ميسازد. انسانبودن، مستلزم نوعي تفسير بودشناختي است و نحوة نگريستن ما به جهان، «بودن» ما در جهان را متعين ميسازد؛ به بيان ديگر، ما در جهان آنگونه زندگي ميكنيم كه جهان را ميبينيم. جهان ما محصول شيوه نگاه ما به هستي است. بنا بر اين ميتوان از ديدن، به عنوان «شيوه زندگي(way of life)» سخن گفت، ديدن و شيوه زندگي دو روي يك سكه هستند، از هركدام ميتوان به ديگري پيبرد. دليل اينکه ما مردم افغانستان از قافله تمدنبشري عقب ماندهايم، اين است که نگاه ما به جهان نگاه غيرانساني و ضد بشري است، ما بهجاي اينکه همديگر را انسان درک کنيم، کليشهها درک ميکنيم، کليشههايي که متلعق خشم و نفرت و انتقام يا عشق و ستايش بيدليلـاند.
اما کوري تابناک چيست؟ اساسا چه چيز ميتواند سنجيدارِ كوري و بينايي قرار گيرد؟ مخصوصا اگر کوري معنوي و در حقيقت غفلت روح مراد باشد. در اين ياد داشت کوتاه سعي خواهيم کرد مفهوم کوري تابناک را كه كوري به عنوان يك امر ما تقدم وضعيت فرض ميشود و در حقيقت «كوربودگي» وضعيت اصيل است، نه «كورشدگي» كه به عارضيبودن كوري دلالت دارد، بر اساس ادبيات و اسطورهها و البته با نگاه محوري به رمان «کوري» ژوزه ساراماگو توضيح دهيم. مبنايي اين تحليل نه دادههاي عيني، بلکه متنهايي هستند که تحليل و تفسير آنها ما را در فهم مفهوم «کوري تابناک» ياري ميرساند. چنانكه پيشتر اشاره شد، منظورما از كوري، كوري فيزيولوژيك نيست، مراد ما همان بصيرتانساني به مثابه وجه تمايز انسان و جانوران است، البته نه بصيرت اشراقي و صوفي مابانه و شهودي و بيان ناپذير، بلكه درك خود و جهان و پرسش از جهان و خويشتن به عنوان سوژه آگاه. شايد بتوان روشن ترين تصوير کوريِ تابناک را در اسطورهها و کتابهاي مقدس يافت. نخستين و در عينحال گوياترين تمثيل اسطورة اين كوري «اديپوس» پادشاه شهر تبس است، همان رازگشاي معماي سرشتآدمي؛ کسي با چشمان سالم حقيقت را نديد، اما پس از کور کردن چشمانش به بصيرت و آگاهي دست پيدا کرد. زماني كه او پي برد چشمانش حجاب ظلمت است، نتوانست تاب آورد که با آن چشمان گناه آلود، باروي شهر تباي را بنگرد و حتي بر آن شد که در صورت امکان گذرگاه گوش را نيز فروبندد. پس از کور کردن چشمانظاهر بود که اديپوس به بصيرت و تقديرِتراژيک و اندوهبارِ خود و آدمي آگاهي يافت، درست همان لحظه که کرئون شاه جديد شهر تبس را چشمانش فريب ميداد. اديپوس در برابر توهينهاي کرئون که اکنون لذت قدرت چشمانش را کور کرده است و گوشش را ناشنوا، ميگويد:« بي گمان من با ديدگان بيناتر از شما مي بينيم که بر تباي چه خواهد گذشت. چون کلام راستين فوبيوس ـ نه اين چشمان ظاهر که خود مانع ديدن است ـ رهنمون من است، تو با زبان افسونکار سياست به اينجا آمدهـاي، ولي نصيب تو از اين زبان آوري سياسي رنج است و نا راحتي. من اما با کور کردن چشمانم، در سکوتطلايي، عدالت و پرهيزکاري را يافته ام، راز مقدس هرمس و شاه بانوي جهان اعماق را( سوفکلوس، 1378: 184)». اديپوس هرچند در زيرکي رازگشاي «چيستان» سرشت انسان بود، اما اين زيرکي به کوري مضاعف و در حقيقت به «کوريِ تابناک»انجاميد، به کشتن پدر و ازدواج با مادر. تنها بعد از کورکردن چشمان ظاهر و تامل در خويش و تدبر در تاريخ قوم گناهکار «لابسيدها» و جامعه «تباي» بود که او توانست به آگاهي درست و بصيرت واقعي دست يافته و راز جنايت چندين ساله قوم لابسيدها را افشا کند.
تورات و انجيل بارها از کوريجمعي اقوام و جوامع سخن گفته است. مطابق روايت كتاب مقدس، عذابآلهي از آن رو شهراربيل را ويران كرد ، که ساکنان آن از سر غفلتپيشگي، دريچه نگاه شان را به حقيقت بسته بود. در عهد عتيق، از کوري که چشمها ميبينند، اما درک نميکنند و گوشها ميشنوند اما نميفهمند، به عنوان کيفر گناهان ياد ميشود كه اقوام نفرينشده به چنين کوري مبتلا ميشدند. خداوند به اشعياء نبي دستور ميدهد که «برو به اين قوم بگو که البته خواهيد شنيد، اما نخواهيد فهميد، و هر آيينه خواهيد نگريست، اما درک نخواهيد کرد( متي، 13: 15- 14)». اين آيات بيان روشني است از کوريتابناک، زيرا چشمها سالماند، مردمکها درخشان، ولي نميبينند. چرا خداوند چشمان آنها را نابينا کرد بيآنکه به لحاظ فيزيکي دچار آسيب گردد؟ به نظر ميرسد اين آيات مبين آن است که کوري و بينايي امر فيزيکي و جسماني نيست. آنهايي كه چشمشان سالم است، اما نميبيند، دچار جهل مرکباند، مبتلا به يک نوع کوري مضاعف که حتي به کوري شان آگاه نيستند. اما آنها چه کرده اند که بدين عذاب مبتلا گردند؟ براساس آيات کتاب مقدس، اين نوع کوري، در حقيقت کيفر اقوام ناپاکي است که به سبب گناه آنان شهرها ويران گشته و زمين خراب؛ اقوامي که دستان شان بوي خون ميدهند و لباس شان رنگين است از خون انتقام. به همين خاطر خداوند به اشعيا دستور ميدهد که اي اشيعاء «دل اين قوم را فربه ساز و گوشهاي ايشان را سنگين نما و چشمان ايشان را ببند، مبادا، با چشمان خود ببينيد و با گوشهاي خود بشنوند، و با دلهاي شان بفهمند.( متي، 13: 14-15). قرآن نيز در اين باره فروان سخن گفته است. فيالمثل، در آيات 7، 9 و 15- 21 سوره بقره، و آيه 179 سوره اعراف، از اقوام و گروههايي روايت ميكند که چشم دارند، اما نميبينيند، گوش دارند اما نميشنوند، قلب دارند، اما نميفهمند. آيات 7 و 17سوره بقره خداوند اين کوري را «عذاب عظيم» تعبير ميکند و در آيه 9 از آن به عنوان نوعي مرض نفرينشدگان ياد کرده است، شبيه آيات 14-15 متي در عهد عتيق. اما رساترين تعبير از اين کوري را در سوره اعراف ميبينيم. در آيه 179 اين سوره آمده:«آنها را دلهايي است ناانديشا، چشماني است نابينا، گوشهايي است ناشنوا؛ آنها در حقيقت همان چارپايان هستند، حتي گمراهتر، همانا آنان مردماني هستند، غفلتپيشه(اعراف، آيه 179)»، آنچه از آيات قرآن برداشت ميشود، آن است که بينايي به معناي تدبر، تعقل و تفکر است و کوري عکس آن، افراد و جوامع کور فاقد تدبر و تفکر و تعقل و کساني هستند که از سر بيخردي در کجراهه سنتهاي آبائي و اجدادي شان روان هستند.
هرچند کتابهاي مقدس با ارائه تصوير روشن از کوريِ تابناک آن را به تباهي اخلاق و مسايلاجتماعي ارجاع مي دهند كه به شرارتپيشگي انسان بر ميگردد، ولي اين کوري تنها در اسطورهها و کتابهاي مقدس محدود نميگردد. اروپيدوس، حکيم نابيناي يوناني سخنانش را به «هرمس» نسبت ميداد. در تاريخ انديشه، هرمس، به خداي بصيرت و اشراق شهرت دارد. در آثار شهابالدين سهروردي بارها از او ياد ميشود. علم هرمونتيک و مكتبتاويل كه جديدترين نظريه فلسفي است و فيلسوفان نظيرگادامر، شلايرماخر، ريکور، هايدگر از چهرههاي شناختهشده اين مكتب به شمار ميروند، به اسطوره هرمس بر ميگردد. اما اين تنها اروپيد نبود كه به بصيرت باطني اعتقاد داشت. اغلب فيلسوفان يونان باستان، فهم را نوعي دريافت عقلي ميدانست، نه حسي. به عقيدة افلاطون، چشم ابزار مطمئن براي ديدن نيست، تنها در پناه خرد و حكمتعقلي است كه ميتوان از غرقاب ظلمتحس به ساحل نجاتآگاهي رسيد. او، در کتاب جمهوري از شهر خوکان نام ميبرد. او كه در كتاب جمهوري، كتابي كه آن را به خاطر بيان مفهوم عدالت نوشته، از شهري بنام شهر خوكان نام ميبرد. شهر خوكان، شهري است که مردم آن وارد قلمرو تاريخ نشده و مثل چارپايان زندگي ميکنند، به همين دليل پرسش از عدالت در چنين شهري امکان ندارد. به هر تقدير افلاطون با طرح نسبت انسان و هستي و اينکه معرفت، يا ديدن، از مقوله استدلال است نه حدس و گمان، تلاش ميكند موهومبودن ابزار حسي را اثبات نمايد. در فلسفه افلاطون، کوري، در حقيقت، منطقي نيانديشيدن است، چنانکه در رمان «کوري» ساراماگو، بينايي نظم و قانون تفسير ميگردد. به نظر افلاطون آنچه موجد معايب در جامعه است ناسازگاري اجزاء است و بيعدالتي در شهرها معلول نا هماهنگي دروني نفس انسان. نفس ناهماهنگ قادر نيست بر خود حضور فراگير و همهجانبه داشته باشد، بنا براين نا هماهنگيدروني نفس و غيبت اجزاء از همديگر، باعث کوري خواهد شد. از آنجا که صفات يک شهر يا يک جامعه، صفات مردم آن است، بنا براين شهرهاي بيقانون حکايتگر ناهماهنگي دروني نفس و در نتيجه کوري آن جامعه است كه به خاطر شبح هلن موهومي همديگر را ميكشند و زخمي ميكنند، که از اساس وجود ندارد. «کساني که از حکمت و فضيلت بيبهرهاند، همه عمر را در ترديد باقي ميمانند، بيخبراني هستند که در سراشيب سقوط گام بر ميدارند، نظر شان مانند حيوانات هميشه رو به پايين است. همواره سر به زير افگنده و ناظر سفره خوراکند. کارشان مانند چارپايان تنپروري است و اطفاء شهوت. رم ميکنند و لگد مياندازند، و از شدت حرص و ولع به ضرب شاخ و نعل آهنين همديگر را به قتل ميرسانند(جمهوري، 586).»
متونمقدس و کتابهاي فلسفي تصويرِروشن و گويايي از کوريتابناک ارائه دادهاند، اما به رغم توجه به وجهاجتماعي، خصلت غيراجتماعي، يعني وجه فلسفي و الهياتي اين کوري برجستگي خاصي دارد. بنا براين بايد ادبياتي را جستجو کرد که کورياجتماعي را بيان کند. شايد بتوان تصوير درخشان و روشن کورياجتماعي را در رمان «کوري» ژوزه ساراماگو پيدا کرد؛ کتابي که جايزه نوبل 1998 را از آن خود کرد و فدريکوفليني رمان کوري را محبوبترين رمان دانسته است. اين روشني از يک سو به خصلت چندصدايي و گفتگويي رمان بر ميگردد که در حقيقت روايت عصرگناه و«لبخند خدايان» است بر بشر، و از سويي ديگر محصول نبوغ ساراماگو است که به عنوان روايتگر«کوري تابناک»، کوري مرموز توضيح ناپدير اجتماعي و بيتوجهي عام ما را كه در حقيقت فراموشي است، افشا کرده و از غيبتبينايي، غيبت انسان و انسانيت را متذکر ميشود.. بنا براين علاوه بر اسطورهها، کتابهاي مقدس، وديدگاههاي فلسفي ميتوانيم از ادبيات و به صورت مشخص از رمان «کوري» ساراماگو کمک بگيريم؛ بيدليل نيست كه اين كتاب برنده جايزه نوبل شد، زيرا به گفته مترجم فارسي آن کوري:« يک رمان خاص است، يک اثر تمثيلي، بيرون از حصار زمان و مکان، يک رمان معترضانه اجتماعي ـ سياسي که آشفتگياجتماعي و انسانهاي سر درگم را در دايره افکار خويش و مناسباتاجتماعي به تصوير ميکشد.»
در رمان كوري، در شهر بدون نام، و زمان بدون تاريخ، شبيه شهرخوکان افلاطون که مردمانش هنوز وارد تاريخ نشده اند، در خيابان بدون نام، راننده بدون نامي هنگام رانندگي پشت چراغراهنمايي در يک چهار راه بدون نام کور ميشود، اما نه کوري سياه بلکه کوري سپيد، گويي در دريايي از شير شنا ور است. دزدي از سر ترحم رانندة كور را به خانهاش ميرساند، ماشين او را ميدزد، اما بعد از لحظهي دزد کور ميشود. مرد کوري، با راهنمايي همسرش به چشم پزشک مراجعه ميکند، چشم پزشک هيچ دليل نميتواند براي اين هيولايسفيد و مرموز پيدا کند. از قضا اين کوري، واگير داراست و به سرعت گسترش مييابد، دكتر چشم پزشک و بيماران که در مطب او مراجعه مي کردند، کور ميشوند. چشم پزشک دولت را از اين قضيه با خبر ميکند. از آنجا که دولت نميتواند دليلي براي اين كوري پيدا کند، کورها را قرنطينه نموده و کساني را که به مرض کوري سفيد و مرموز مبتلا شدهاند، به تيمارستان، يا همان غار حسي افلاطوني، تبعيد مينمايند. اما مصبيت هنوز پايان نيافته، از يکسو بيرون از تيمارستان، اين بيماري همه را کور ميکند و از سوي ديگر کورهاي قرنطينهشده در تيمارستان فضيلت اخلاقي شان را از دست داده، به اوباشيگري، قلدري و آدمکشي و تجاوز ناموسي روي ميآورند. تنها کسي که از اين مرض کوري در امان مانده، زن دکتر چشم پرشك است که هنگام انتقال شوهرش به تيمارستان، به دروغ خودش را کور معرفي کرده است. اما از آنجا که او شاهد ديدن کابوس و بدبختيها است، آروزي کوري و مرگ دارد. چشمان زن دکتر، همچون چشمان گناهکار اديپوس كه تاب ديدن باروي شهر تباي را نداشت، نميتواند باروي شهر بينام کوران را بنگرد. پايان اين داستان البته روشن است، کورهايي که گلهگله چهارپاوار، به هر سو ميخسپند، از طريق سازماندهيِ مجدد و بر قراري نظم و قانون، بينايي از دسترفته شان را به دست ميآورند. شايد به اين دليل که منطقي انديشيدن و رعايت قانون تنها راه زندگي آگاهانه است، و شايد هم ساراماگو به عنوان يک مارکيسست، براي بيعدالتي و نابرابري موجود كه در آن كوري عنوان يك امر ماتقدم همه فرا گرفته، بينايي را ميکند كه همان برابر زيستن است.
آنچه رمان كوري به ما ميگويد آن است كه مردمان اين شهر همچون «تاميراس[ii][ii][3]» در کوري دهشتناک گرفتار شدهاند. هيولايکوري به شهر هجوم آورده، مردمان کور ميشوند نه يكي يكي، بلكه بسيار، کوري از شهر به حومهها ميتازد، و به حومههاي ديگر. «فرياد اجتناب ناپذير من كورم، من كورم را ميشنيد. هيچ اعصابي قادر به تحمل چنين صحنه ای نيست. بد تر اينكه همه اين خانوادهها به سرعت تبديل به خانوادههاي كور شدند، و هيچكس سالم نماند تا آنها را راهنمايي كند، روشن بود كه اين افراد كور، ولو پدر و مادر دلسوز و فرند مهربان، توان ياري به يكديگر را نداشتند، در عوض سرنوشتي مشابه اشخاص كوري را پيدا ميكردند كه در تابلوي نقاشي با هم راه ميروند، با هم به زمين ميافتند و با هم ميميرند( ص 138)» . صداها چون سيلاب، فريادها چون نالههاي عزا، شهر مملو است از کورها، کورهايي که چشمهاييشان سالم و مردمكهاي شان درخشانـاند، اما نميبينند. كوري، اين ابليس سفيدچشم كه از طريق تماس بصر سرايت ميكند، شهر را در کام کوررنگيدرخشان فرو برده، در توهم شيرگون. مردمان اين شهر، کور زندگي می کنند و کور ميميرند. شهر، به برهوت مبدل شده، سفيدي مرموزي هستي را، رنگها را، برجستگيها و حفرهها را، قوه تشخيص مردمان را، نابود کرده است. انسانهاي کور، انسانهاي بينام، انسانهاي گمگشته، زار و نزار و خسته شبانگاهان را کور و نا اميد سر در بالش ميگذارند و صبحگاهان بيآنکه روشنايي خورشيد در چشمان سپيد آنها رخنه کند، بيدار ميشوند. اساسا شب و روزي وجود ندارد، اينجا شهر بيزمان است، شهر بيتاريخ، هيولاي کوري، فرمان ميراند، فرمانش همان نيستي است، فراموشي و مرگ. بوي تعفن، بوي گنداب همهجا را فراگرفته، غذاها مسموم است، گورها دهان گشودهاند، تا نفرينشدگان را ببلعند. کورها، کورمال کورمال،در انبارهاي تاريک، در جستجوي غذا اند، چرا نباشند وقتي كه به گفته آليو«رايحه يک لقمه نان عصاره ناب زندگي است(اليو، صحنه 20).» تنها يک نفر بينا است: همسر دكتر «پادشاه بينا در سرمين کوران، براي ديدن کابوس و بد بختي» كه او نيز آرزوي كورشدن دارد. اگر چشم هيچ عيبي ندارد، اما نميببند، در اين صورت كورها مردگان بيروحي هستند که در خواب فرورفتهاند، مردگان که همچون گراکوس، شکارچيکافکا، مردهاي پيوسته سرگردان در جهان زندگان، تبعيدشدهاند، در قرنطينه و در حقيقت همان قلمرو ايزدان هولناک يونان؛ مردگان که هنوز همچون آشيل خاطرات دنياي زندگان آنان را دلتنگ ميکند: دختر عينکدودي دلتنگ پدر و مادر است، زوجکور، دلتنگ خانهشان، نويسنده دلتنگ دستيافتن به واژگان که بتواند احساسش را بيان کند، و همگي دلتنگ «ديدن». آنها هركه بودند، نويسنده، دكتر، فيلسوف، و… اكنون در تيمارستان، مثل حيوانات زندگي ميکنند، بلكه گمراهتر از حيوانات، شبحهاي سرگرداني که روي سنگفرشهاي تيمارستان و يا تختهاي کثيف خسبيدهاند. اينجا شهر كورها است، جريانزندگي به رود تلخ و گلآلود مبدل گشته و دستههاي اوباشكور، همچون کرگدنهاي کثيف يونسکو پروازهاي کفرانه دارند. گويي کوري به قول خوان، رامون خيمه نز، شاعر اسپانيايي « زندگان را برادر مردگان ميکند، که ميداند کدام مرده و کدام از زندگان است؟ اينک تمامي جهان بايد مرده باشد.».
چرا اين مردم کور شدند؟ دکتر ميگويد، کوري سياه است، اما مرد كور همه چيز را سفيد ميبيند، پس کور نيست. ميتواند کوريرواني باشد، اما در اين صورت اين اولين موردي است که چنين مشخصاتي دارد، چون شکي نيست که اين مرد حقيقتا کور است، و ميدانيم که ناشناسايي، ناتواني در شناختاشيا است، اما يادتان باشد که اول گفتم، اين کوري سفيد است، يعني درست بر خلاف نابينايي که سياهيمطلق است، مگر اينکه نوع سفيد آن هم محتمل باشد. به هر صورت در هيچ يک از کتابها دليل براي اين نوع کوري وجود ندارد.(ساراماگو، ص 22). به عقيده ژنرال، « منطقي ترين بيماري دنيا است، چشم کور، کورياش را به چشم بينا منتقل ميکند، از اين ساده تر نميشود(همان: 123). اما خود کوران دلايل ديگري براي کور شدن شان دارند، بهتر است از زبان خود آنها بشنويم.
پير مرد که چشمبند سياه داشت گفت البته، من وقتي داشتم به چشم کورم نگاه ميکردم کور شدم، صداي ناشناسي گفت انگار يک جور تمثيل است، چشمي که فقدان خويش را نفي کرد. دکتر گفت اما من در منزلم بودم و به کتابهاي مرجع پزشکي نگاه ميکردم، دقيقا به خاطر همين پديده، و آخرين چيزي که ديدم دستهايم بود که روي کتاب گذاشته بودم، ... مردي که اول کور شده بود گفت، من پشت چراغقرمز راهنمايي کورشدم، زنش گفت من در خانه زار زار گريه ميکردم، دستمالم را به طرف چشمهايم بردم، در همان موقع کور شدم، منشي مطب گفت دستم را دراز کردم تا دکمه آسانسور را بزنم که ديگر چيزي نديدم. فروشنده داروخانه گفت وضع من خيلي ساده پيش آمد، شنيده بودم که مردم کور ميشوند، بعد سعي کردم تصور کنم کوري چه شکلي است، چشمهايم را بستم که امتحان کنم و وقتي بازشان کردم کور شده بودم، همان صداي ناشناس گفت اين هم يک تمثيل ديگر، اگر بخواهيد کور شويد، کور مي شويد. مستخدمه هتل گفت، ملافه سفيد را گرفتم روي تخت پهن کردم، يکدفعه هيچچيز را نتوانتسم ببنيم. مرد ناشناس گفت آخرين چيزي که ديدم يک تابلوي نقاشي بود، اجساد و مردانزخمي هم در تابلو بود، کاملا طبيعي است دير يا زود بچهها هم ميميرند، سربازها هم همينطور، يک اسپ وحشتزده هم بود، چشمهايش از حدقه بيرون زده بود، وقتي به اسپ نگاه کردم کور شدم. دختري که عينکدودي داشت گفت ميشود، از «ترس» کور شد، حرف شما دقيق است، دقيقتر از اين حرفي نميشود، ما وقتي کورشديم که در واقع از پيش کور بوديم، از ترس کور شديم، از ترس کور خواهيم ماند، دکتر پرسيد اين کيست که حرف ميزند، صدايي جواب داد يک آدمکور، يک کور، چون جز آدمي کور کسي در اين جا نداريم، سپس مرد که چشمبند سياه داشت پرسيد با چند نفر کور ميشود يک اپيدمي کوري درست کرد؟ کسي نتوانست به اين سئوال جواب دهد.
«کوري، ساراماگو، صص 46-42»
نقل قول بالا يكي از درخشانترين فرازهاي اين كتاب است. نگاهکردن به چشمکور، ديدن مردکور، خيرهشدن به چراغ قرمز كه نشانهي سكون، خطر و توقف است، تصور کوري ديگران، و تصميم براينکه مثل ديگران کورباشد و ... كه هرکدام به واگيردار بودن کوري اشارت دارند، دليلهاي كوري ذکر شدهاند. اما مهمتر از همه، چيزي است كه از زبان صدايناشناس و دختر عينک دودي ميشنويم: اگر بخواهيد کور شويد، کور ميشويد. از ترس کور شديم، از ترس کور خواهيم ماند. يعني کوري، مرض «خودخواسته» است، به اين معنا كه زمان كه خواستکوري در جامعه فراگير شود، آن جامعه کور خواهد شد. كوري در ايجاد و در استمرارش تابع خواست تعريف ميشود. جامعه اي که تمايل به کوري دارد، کور ميشود. به بيان ديگر، کوري ، يك نوع «ميل » و «خواست» است. اما چگونه اين خواست مسري خواهد شد؟ جي جي دالا آليو، در صحنه هفتم نمايشنامه که بر اساس رمانکوري ساخته از زبان چشم پزشک به اين پرسش پاسخ ميدهد كه «مرگ هم مسري نيست، و با اين وجود همه ميميريم». اما احتمالا منظور ساراماگو، صرفا تغيير همزمان و تقارن اتفاقي کوري نيست، اگر اين تقارن اتفاقي ميبود، نه باعث نگراني بود و نه پديده غير معمول و پرسش برانگيز. هيچ کس تعجب نخواهد کرد، که چرا همه انسانها ميميرند. مرگ، يک واقعيت است به همان دليل كه زندگي واقعيت دارد، اما زماني که «خواستمرگ» جامعه ا ي را به کام نيستي و به مرگهمگاني دعوت کند، مرگ پرسش برانگيز خواهد شد. ساراماگو، به اين دليل نگران است كه کوري به «خواست جمعي» و نوعي شور و اشتياقاجتماعي مبدل شده است. اما از کجا مطمئن باشيم که اين رابطه اتفاقي نيست؟ شايد بتوان دليل اين امر را در «بلم سنگي» رمان ديگري از ساراماگو پيدا کرد که در آن ميگويد:« دنيا آکنده از همزمانها است، و اگر چيزي با چيزي ديگر که از قضا به آن نزديک است همزمان روي ندهد، اين دليل نميشود که همزماني را انکار کنيم، معنايش آن است که آن چه همزمان با آن روي ميدهد ديدني نيست.( ساراماگو، 1379: 333)» بنا براين در اينجا يك رابطه همزماني معنا دار وجود دارد كه عبارت است از فراگيرشدن « خواستكوري»، اگر دولت يا چشمپزشک، نميتواند دليل آن را پيدا كند و ما نميتوانيم بفهميم كه چرا خواستكوري جامعه ما را فراگرفته، به معناي فقدان رابطه نيست. حتي ميتوان گفت که در « كوري»ما «نديدن» را به صورت مشهود «ميبینيم»، نديدن ما دليل بر كور بودن ما است
يكي از ويژگيهاي رمان كوري، تعمد عجيب درفقدان نامها مشاهده ميگردد: آدمهاي بينام، شهر بينام، خيابان بينام، تيمارستان بينام. شخصيتها بر اساس نقشهاي شان معرفي ميشوند، و مكانها با كاركرد شان، يك تصوير كاملي از جهان كورها. «آدمهاي کور احتیاجی به نام ندارند، زيرا من در حقيقت صدايم هستم، بقيهاش مهم نيست، ولی حالا شما کتاب نوشته اید، نام تان روی کتاب ها است، حالا هیچ کس نمی تواند آن ها را بخواند، انگار اصلا وجود نداشتند!» چرا همه چيز بينام است؟ به نظر ميرسد ساراماگو، با حذف نامها ميخواهد تصوير جامعة كورها را گويا و كاملتر كند، زيرا ميان نام و بينايي ارتباط عميقي وجود دارد. هستي بينام، هستي فاقد تعين و كوري، در حقيقت فقدان نام است. ما با نامها جهان را درك ميكنيم، نامها دريچه نگاه ما به جهان واقعي است. در فلسفهزبان، بحثهاي بسيار جدي در باره رابطه نام وجهان و جود دارد. نومينالنيستها معتقد بوند كه آگاهي ما از جهان در نامها خلاصه ميشود. کلیفورد گیرتس گزارش میدهد که در فرهنگ بالیها هرکسی نام منحصر بهفرد و مخصوصیدارد، هرگاه کسی بمیرد، ناماختصاصی او میمیرد، آنها خاطره مردگانش را با نامهاي عام زنده نگهدارند(margalit, 2004:24). اونامونا، در کتاب «دردجاودانگی» میگوید که انسان خواهان آن است که نامش زنده بماند. بر خلاف ماركس كه تمامي نزاعهاي بشري در جنگ بر سر معاش خلاصه ميكند، او نامونا، عقیده دارد كه «نزاع هابیل و قابیل بر سر نان نبود، بر سر بقای نام شان در خدا، در خاطرةخدایی بود.(اونامونا، 1378: 93)» در كمدي الهي دانته، سوزانترین تمنای دوزخنشینان، این است که کاش زمینیان نام آنها را در خاطر داشته باشند. در متون ادبي و فلسفي بسياري، نام و زندگی، مرادف همدیگرند. بر اساس روايت هومر، آشیل به اين دليل کشت و کشته شد كه ميخواست نامش جاودان باشد و بدين طريق زندگياش تا زمانهاي بعد از مرگش استمرار بخشد. رودریگو آریاس، قهرمان نمایشنامه Las Mocedade de Cid اثر دوکاسترو، وقت در جنگ از پادر افتاد فریاد زد:« من میمیرم ولی نام و آوازهي من زنده خواهند ماند.» در انجيل يوحنا، «كلمه»، يا نام، نور حقيقي است كه انسانها به بركت آن منور ميگردند. در نظريةتصويريِ ويتگنشتاين، در تراكتاتوس، نامها تصويرگر امر واقعـاند؛ يعني ميان نامها و امر واقع، تناظر يك به يك بر قرار است. «نام نشانه نخستین است، نهایيترین جز قضیه، نهاییترین جز جهان است(3.261) گزاره اولیه متشکل از نامها است(4.22». به بيان دقيقتر« یک نام به معنای یک شی است. آن شی معنای آن نام است(3.203). گزارهي ساده، زنجیرهي است از نام ها(4.22). نام شی را توصیف نمیکند، دلالتگري است كه شي را متعین میکند.
هدف از بيان شواهد فوق، بر رسي رابطهي نام و عينخارجي و به بيان ويتگنشتاين« رابطه زبان و جهان» نيست، منظور آن است كه مسكوتبودن نامها، در كوري، مبين وضعيتِ است كه در آن، هستي به امر «نامناپذير» و در نتيجه فهمناپذیر تبديل ميشود. ويتگنشتاين، امر نام ناپذير را، استعلايي و خارج از دايره تفكر ميداند. تینسون شاعر انگلیسی میگوید: آه فرزندم، تو توانایی از پی اثبات آن چیز که ب نام است نداری. از اين لحاظ شايد بتوان کوري را معرف حقيقي نسياناجتماعيِ دانست كه ابلهانه زخمهاي خود را فراموش ميكند. چنانکه در «کنيسهما» کافكا حيوان کرخت و بيآزار، اما فراموششده که تمثيلي است از امر والا و متافيزيکي، به عنوان معرفحقيقي نسيان، روزهاي شوم و بيثمر خود را در سوراخ حفرههاي روح انسان ميگذراند، رمان کوري، روايتي است از سرزمين کورهاي موحشِ كه به قول بودلر«چون خوابگردهاي هولناكِ هستند كه كس نميداند نگاهشان خيرهمانده به كجاست»؟، اين نسياناجتماعي موجب شده كه همه چيز و همهكس بينام و نا متعين باشد: دخترعينک دودي، دکتر، زن دکتر، پير مرد يکچشم، پسرکِ لوچ،… همانگونه که در افغانستان که احتمالا ميتوان آنرا يک جامعه کور و مبتلا به نسياناجتماعي دانست، هيچ کسي نام ندارد و همگي بر اساس قالبها و کليشههاي قومي چون ازبيک، هزاره، تاجيک، پشتون و غيره، درک ميشوند نه انسان. اما نتيجه اين بينامي چنانكه در پايان رمان كوري آمده، «کورشدهگي» نيست، «کوربودهگي» است؛ کوربودگيِ خودخواستهاي كه نميتوان كسي را از آن نجات داد، جز با بيدار كردن «خواستِديدن» در او. در قسمت پاياني زن دکتر به شوهرش ميگويد:«ميخواهي عقيده مرا بداني، بله، بگو، فکر نميکنم ما کور شديم، فکر ميکنم ما کور هستيم، کور اما بينا، کورهايي که ميتوانند ببينند، اما نميبينند.( ساراماگو، 1378: 366» نجات از كوري، نيز پناه آوردن به نامها است، چنانكه نويسنده، به زن دكتر ميگويد، اكنون تنها ما هستيم و آهنگ بصيرت بخش «واژگان»، و دقيقا با معجزه واژگان است كه خواستبينايي قلب كورها لبريز كرده و چشم آنهارا به جمال حقيقت روشن ميكند. کوری، همان خواست ندیدن بود که از « من نمی بینم» شروع شد، بینایی همان «خواست دیدن» است که با « من می بنیم» نمود پیدا می کند، با در هم چیدن و اژگان.
ساراماگو، با بيان اين جملات كه « ما کور نشديم، کور هستيم، کورهايي كه ميتوانند ببينند، اما نميببينند»، ميخواهد از يكسو به اين پرسش كه « چرا ما كور هستيم؟» پاسخ نهايي را بيان كند و از سويي ديگر تعهد عميق خود را به عدالتاجتماعي در جهان بيان کند که روز به روز بدتر ميشود، به عبارت ديگر کورتر؛ جهاني که در آن حتي سگها نيز فرق کردهاند و ميان فقير و پولدار فرق ميگذارند، سگ نيز تنها فقرا را گاز ميگيرند. جهاني که ساراماگو در «سالمرگ ريکاردوريش»، آن را «گولنيا» تعبير ميكند؛ «مادري که کودکان خويش را ميخورد، طور تغيير ماهيت داده که وقت پوست ظريف و گرم قربايانيان، با دندانهايش دريده ميشود، و استخوانهايش را ميشکند، ذرهاي دلش به حال اين موجودات کوچک و بيدفاع نميسوزد.« سارا ماگو، 1379: 35». جهانی که نویسنده، برای زن دکتر آن را چنین توصیف می کند:«آخرالزمان نزدیک است، تعفن همه جا را فراگرفته است، امراض به همه چیز رخنه کرده، آب تمام شده، غذا مسموم است، جسد مردی که بین دو اتومبیل گیر کرده بود در حالی متلاشی شدن است، دسته دسته کورها به سخنرانی کورهای دیگر گوش می دهند، سخنرانان از اصول مالکیت خصوصی سخن می گویند، از بازار پولی آزاد، اقتصاد بازار، بازار بورس، مالیات، بهره، مصادره، تولید، توزیع و مصرف، عرضه و تقاضا، فقر و ثروت، ارتباطات، سرکوب، بدهکاری، ورشکستگی، بخت آمایی، زندان ها، قانون کیفرهای بدنی، دفتر راهنمایی تلفن، شبکه های فحشا، باندهای قاچاق مواد مخدر، کارخانه های اسلحه سازی، نیروی های مسلح، قبرستان ها، پلیس، قاچاق انسان، مبادله کالاهای غیر قانونی، پژوهش های دارویی، قمار، هزینه کفن و دفن، احزاب سیاسی، افکار محدب و مقعر، ضعیف و قوی، خراش تارهای صوتی، و مراگ واژه ها( آلیو، صحنه 24)» ساراماگو، با توصیف جامعه کورها که در حقیقت «مرگ واژه ها» خلاصه می شود، ما را به بصيرت دروني دعوت نموده و حداقل نسبت به چشم ظاهر بياعتماد ميسازد، زيرا به عقيدة او،«حتي کسي که بينايياش سالم است، احتياج به روشنايي دارد تا راهش را روشن کند، يا احتياج به يقیني دارد، يا اگر چيزي بهتري نبود، احتياج به شکي دارد( همان: 122)». دقیق ترین تصویر مردمان کور، از زبان نویسنده روایت می شود:
تبدل شخصيت از بينا به كور، نيز قابل تامل است، اين تبدل كه در آثار كساني چون داستايفسكي، كافكا، و يونسكو در مسخشدگي نمود پيدا ميكند، به دنبال طرح اين پرسش فلسفي است كه «ما چگونه بايد زندگي كنيم؟»، تا انسان باشيم. در كتاب جنايت و مكافات، تصور راسكولنيكف از زن مقتول آن است كه او آدم نبود، واقعا «يك شپش بود.» در قلعه حيوانات جرج ارول، ميان حيوانات و انسانها تناظر يك به يك بر قرار است و هركدام از حيوانات به مثابه نمايشگر نقش انسان نمود پيدا ميكند. در مسخ كافكا، گرگوري وقتي صبح از خواب بيدار ميشود، ميبينيد كه به سوسك مبدل گشته است. در كرگدن، كه ارتباط تنگاتنگي با رمان كوري دارد، اتفاق ساده روند معمولي زندگي را بر هم ميزند: پيدا شدن سرو كله يك كرگدن، بعد كرگدن دوم، و كرگدنهاي ديگر:«حالا فقط آنها هستند، تا چشم كار ميكند، حتي يك موجود انساني هم نيست. كردگدنها خيابانها را فتح كردهاند، يك شاخ هستند، دو شاخ هم هستند، صداي عظيم تاخت و تاز كرگدنها از هرجا به گوش ميرسد؛ صداها، اينك طنين موسيقيوار يافتهاند، بر ديوار انتهايي صحنه، سرهاي كرگدن ميآيند و ميروند( يونسكو، 1380: 193)»، كرگدنهايي كه با تلفن حرف ميزنند، از طريق راديو صداي نحس و هراسانگيز شان را پخش ميكنند. در كوري، نيز پيداشدن يك مرد كور، روند معمول زندگي را مختل ميكند،: پيداشدن يك مرد كور، بعد كور دوم و شهري از كورها: اما كرگدنهايی كه آرامش را بر هم زدهاند، چيزي نيست جز خود انسانها، جز پيرمرد هرزهخو، يك منطقدان عياش عاشق، يك كافهچي پولپرست و حريص، يك پيشخدمت خنگ، يك زوج ذاتا بقال و در كل انسانهايي كه به بيماري كرگدنيت دچار گرديدهـاند. نوعي جانوارن بيحس، و به قول خود يونسكو«گوسفندانِهار». اما ساراماگو، نميخواهد انسانهاي كور را، به حيوانات تشبيه كند، زيرا به گفته «سالوادور دالي» نقاش اسپانيايي، يونسكو با نسبت دادن صفت ناپسنديدة انسان به كرگدن، به اين جانور شريف توهين كرده است و نتوانسته سرشت راستين اين جانور شريف را به خوبي درك كند. به همين دليل ساراماگو، از انسانهاي كوري گمراهتر از جانوارن سخن ميگويد كه متعهد به نديدن هستند و از وضعيتي كه در آن كوري به يك امر اصيل و ما تقدم است، كوري تابناك، كوري از نوع تعصب ايدئولوژيك كه از يك نوع نگراني بنيادي، از كشتار بازيها، از تباهي انسان خبر ميدهد، از جا زدن در مرگ و در نديدن.
[iii][iii][1] ما اغلب «فاجعهها» روايت مي کنيم، از سياهي سخن ميگوييم، از کور بودن ما نسبت به «رخدادها». به همين دليل ممكن است اين بحث، سياه نمايي وضعيت موجود تلقي گردد، اما به نظر ما ديدن سياهي بالاترين «بصيرت» است. شايد ما براي ديدن کابوس و بدبختي ها آفريده شدهايم، کابوسهاي رعب آور. از آنجا كه هر چه ديده ايم، كابوس بوده است، ناچاريم تنها از كابوسها سخن بگوييم. هستي ما در صداي ما خلاصه ميشود، در آواز ما، در کلمات ما، در نشانههايی که در حين گذر از خود بر جاي ميگذاريم. ما بر آنيم كه خود را به نشانههاي «فاجعه» مبدل كنيم؛ ما هرکدام نشاني هستيم از فاجعه ها. هدف ما از نوشتهها نيز نه طرح تئوريهاي پر آب و تاب و رياکارانه، بلکه به قول آدورنو« معنوي کردن زبان» است و پاکيزه کردن آن، بنا بر اين اگر اين پرسش ها براي تان غير معمول است ما را ببخشيد. ما مردم افغانستان، هرچه ديديم فاجعه ديديم، هر چه كرديم، جنايت بود، بياييد به گناه خود اعتراف كنيم« داد ازما! مجنون مردمان، دژخيم خويش!»
[iv][iv][2] حامد شفايي، تصويب قانون معافيت جنايتکاران و ناقضين حقوق بشر، بسوي عدالت، 4 /11/ 1385 ساعت 07:28
[v][v][3] - تامیراس(Thamyras)، در افسانه های یونان باستان آوازه خون بود که چون خدایان هنرهای زیبا را به مبارزه طلبیده هم قوه بینایی و هم آواز خوش را از او سلب شد.