کوری تابناک


اسد بودا
image

  کوربودگي يا کور شدگي [1]؟

آن‏ها را دلهايي است ناانديشا، چشماني است نابينا، گوش‏هايي است ناشنوا؛ آن‏ها در حقيقت همان چارپايان هستند، حتي گمراه‏تر، همانا آنان مردماني هستند، غفلت‏پيشه.(قرآن کريم، سوره اعراف، آيه 179).


افغانستان سرزمين کوران گمنامي است که در يک وضعيت کاملا ابتدايي به سر مي‌برند؛ سرزمين «سيکولوپ­ها»‏ـ‏ي معاصر كه ذهن شان سرشار از توهم است و قلب‏شان مملو از كينه و نفرت نسبت به همديگر. ما به کدام سو روانيم‏‏ و افغانستاني که از سر خودفريبي اين همه بدان مي‏‌نازيم در مختصات جهان امروز در کدام نقطه قرار دارد، براي ما هيچ اهميتي ندارد.


همان چشمان که براي مردمان‏ ديگر ابزار شناخت است براي ما حجاب ظلمت مي‌باشد، همان گوش‌هايي که براي ديگران ابزاري است براي شنيدن و حس‌کردن، براي ما وسيله بي ‌اعتنايي و همان دل‌هايي که براي ديگران وسيله درک و همدلي است، براي ما سرچشمه کوري و تعصب‌هاي فرقه اي و قومي.


از آن‌جا که کوري، امر ماتقدم(a prior) و از سنخ كوربودگي است، نه كورشدگي و همه ما به نسبتي به اين بلاي مصيبت‌بار گرفتاريم‏‏، همه ما سيكلوپيم و هركدام ما به نحوي«پوليفيموس‏ تك‏چسم»، تامل درکوري و بينايي و به تعبير دقيق‏تر تامل در اينکه آيا ما هنوز حقيقتا انسان هستيم، انساني که وجه تمايزش با چارپايان درک و فهم و تفکر اوست، يا مانند «سوسک» کافکا و «کرگدن»‏ـ‏هاي يونسکو مسخ شده‏ايم و يا همچون «کور‏ها»‏ـ‏يي ساراماگو، تعمد در کوري داريم و «مي توانيم ببينيم اما نمي خواهيم ببينيم»، حکم معصيت و گناه کبيره دارد؛ گناه کبيره به اين دليل که تصور مي­رود جهان سرشار از توهم ما را مخدوش نمايد و مبادا بفهميم  که مسخ شده‌ايم و يا کورهايي هستيم با چشمان باز و سالم، اما آلوده به هر پليدي‌ممکن.


با اين حال چاره نيست جز آن‏كه اين گناه کبيره را مرتکب گرديده و با طرح پرسش‏هايي که خواب اصحاب كهفي ما را پريشان مي­كند، سکوت اعماق را در هم بشكنيم. يکي از اين پرسش‌ها همان است که ساراماگو در رمان «كوري» مطرح کرده است:«آيا ما کور هستيم، أيا ما نمي‏توانيم ببينيم يا نمي‏خواهيم ببينيم؟» البته طرح اين‏گونه پرسش‏هاي انتزاعي، در فضاي فکري موجود که اغلب معتقدند به جاي تحليل‏هاي انتزاعي‏، با انگشت‌گذاشتن روي مسايل‌عيني از قبيل تبعيض، فساداداري، افشای پرونده‏هاي جنايت و دزدي و آدم­کشي و غيره، جامعه را نقد کرد، اين خطر را دارد که ما را به سمت ذهن‌گرايي سوق داده و از مسايل عيني و ملموس دور كند. چنين نگراني خالي از حقيقت نيست، زيرا  وقتي که ديدني ترين مسايل به صورت عيني در برابر ما قد برافراشته‏اند و جنايت‏ها به گونة عريان خود را بر ما آشکار مي‏کنند، طرح اين پرسش‏هاي ذهني که به حوزه‏ي آگاهي و اپيستمولوژيك مربوط‏ ‏اند، ضرورتي نخواهد داشت. اما از آن‌جا که رفتار و عمل انساني ريشه در باورها و تصورات دارد و در حقيقت خط قرمزهايي ذهني است كه مرزهاي عمل ما را محدود و حتي «متعين» مي‏کند، بنا براين بدون تامل در «ساختارآگاهـ»‏‏يي که بر اساس آن «وقوع دايمي فاجعه» امر طبيعي و اخلاقي تصور مي‌شود، نقد وضعيت موجود به شيوة عينيِ‏‏ كه اغلب با توحش ‌موجود هم‏خواني دارد، همچنان بي‏پايه و بي‏بنياد خواهد بود.


اگر مسايل‏انساني از معرفت ريشه مي‏گيرند‏، و اگر به قول مولاناي بلخ، «انسان، انديشه است»، بنا براين مي‏بايست از خود بپرسيم که کوري چيست؟ بينايي چيست؟ آيا ما کور هستيم يا کور بوده‏ايم؟ آيا ما كور هستيم يا بيناييم، اما نمي­خواهيم ببنيم؟ آيا جامعه افغانتسان‏ را مي‏توان يك جامعه بينا دانست؟ مگر جنگيدن‏، ترور و آدم‏كشي و اين همه جنايت كه ما مرتكب مي‌شويم، نوعي كوري نيست؟ آيا جامعه افغانستان‏، يك جامعه غفلت‏پيشه نيست؟  آيا براي ديدن همين چشم فيزيکي کافي است يا بصيرت درون نياز است؟ به راستي چرا اين همه جنايت را نمي‏بينيم؟ آيا فاجعه‏هاي تاريخي، «بيش از 3 مليون انسان کشته، معلول، مجروح، مفقود الاثر در سه دهه اخير، 8 ميليون نفر آواره و بي‏خانمان، که هنوز هم حدود 4 ميليون نفر در مهاجرت بسر مي برند، انواع تظلمات و جنايات، قتل‏عام‏هایي دسته‏جمعي مانند کشتار بي‏رحمانه زندانيان و کشتار مردم هرات در 24 حوت 1357 توسط دولت کمونيستي افغانستان، کشتار مردم بي‏گناه افشار در دوره‏ی حکومت استادرباني، کشتار مردم مزار شريف و باميان و يکاولنگ توسط طالبان و ساير قتل‏هایي جمعي و سيستماتيک که هنوز هم مصايب و رنج‏هایي آن[2]» كه وجدان‏انساني را به آتش مي‏كشند، دليل بر آن نيست كه ما كور هستيم؟


اما اگر كور هستيم كوري ما چه نوع كوري خواهد بود؟ در نگاه سطحي‏، معناي كوري و بينايي تقريبا بديهي به نظر مي‏‏رسد. زيرا همه ما به گمان خود مي‏دانيم كوري چييست؛ بينايي چيست؛ چه کساني کورند و چه کساني بينا؛ چشمي که به لحاظ فيزيولوژيک سالم است مي‏بينيد و گوش سالم مي‏شنود. اما آيا سنجيدارِ کوري و بينايي سلامت احساس است يا سجيدار ديگري بايد جستجو کرد. آيا به رغم سلامت احساس گاهي ما نسبت به خود و جهان کرخت و بي‌احساس نيستيم. مگر همه چشم ندارند، پس چرا برخي کم مي‌بينند و برخي اصلا نمي‌بينند؟


به نظر مي‏رسد ما مردم افغانستان گرفتار مصيبت«كوري‏تابناك» هستيم‏، كوري تابناك به اين معنا كه به گفته ساراماگو، مي‏توانيم ببينيم، اما نمي‏خواهيم ببينيم!؛كوريِ‏تابناك كه از نقطه نظر زبان‏شناختي پارادوكسيكال است، از نظر علمي توضيح‏ناپذير و از نظر عصب‏شناختي نا ممكن. بي‏گمان اشتباه خواهد بود اگر کوري و بينايي را با معيارهاي فيزيولوژيک تفسير کنيم. منظور ما از «كوري‏تابناك»، کوري معنوي است به عنوان امر ماتقدم (a prior)  است كه به مثابه‏ي پديداراجتماعي افراد تقدم دارد، امر ما تقدم كه داري ويژگي كليت و شموليت است: کوري يک شهر و کوري يک جامعه، حتي اگر در ظاهر در يک گروه و يا در يک فرد، في‏المثل «ملاعمر» متجلي گردد. کوري به اين معنا تنها درموجودآگاه معنا پيدا مي­کند كه سرشت‏اجتماعي دارد، بنا براين به دشواري مي­توان گفت كه کوري به اين معنا فردي است و بايد در رابطه با فرد مطرح گردد؛ زيرا انسان ناب‏، غيرتاريخي و فاقد سرشت اجتماعي وجود خارجي نخواهد داشت.. البته حد اقل از کوري و بي‏اعتنايي در هر جامعه وجود دارد و به يك معنا به «دنائت‏فطري و طبيعت‏‏بشري» بر مي‏گردد كه به گفته ساراماگو« يك نيمه‏اش بي‏اعتنايي است و نيمه‏ي ديگر آن رذالت»؛ كوري آن‏گاه خطرناك خواهد شد كه به يك امراجتماعي ماتقدم مبدل‏گشته و «خواست‏كوري» را از درون در دل انسان‏ها شعله‏ور سازد. كوري‏اجتماعي را‏، مي‏توان سكون و سكوت در برابر خشونت و استبداد و بي‏عدالتي تعريف كرد؛ سكوت و كرختي كه «چشم‏ها سالم، مردمك‏ها درخشان»‏ـاند، اما نمي‏بينند، در حقيبقت يك نوع بي‏اعتنايي‏جمعي. ديدن، انعكاس يك شي خارجي در عدسي چشم و حتي بازتاب آن از چشم در جايي ديگر نيست، اگر ديدن صرفا انعكاس بود، مي‏توانستيم صفت بينايي را بر يك دوربين عكاسي‏ يا فيلم‏برداري، يك ويبكم، و غيره نيز به كار ببريم، اما اگر ا ز كسي بپرسيم دوربين شما كور است يا بينا‏، به ما خواهد خنديد، زيرا اين سئوال، يك سئوال بي‏معنا است. ديدن‏، حتي در حس‏گراترين ديدگاه‏هاي فلسفي،  فهميدن تفسير مي‏شود، درك كردن‏، و در يافت معنا و با هستي‏آگاه ارتباط دارد. زماني يك فرد، يا يك جامعه را مي‏توان بينا دانست، كه قادر باشد معاني را بفهمند. براي انسان بينا هستي حاوي معنا است. كسي كه بدون پرسش صرفا مطابق غريزه‏هايي حيواني زيست مي‏كند، کور است. کوري، فقدان فهم و درك است، اينکه اين فقدان گم‏شدن در سياهي است يا شناور در درياي شيري که به جاي جذب اشياء و اشخاص، گم‏بودگي آن‏ها را دو چندان مي­کند، تفاوتي چنداني ندارد. انسان، موجود متفكر تعريف مي‏شود؛ پرسش‏ از جهان و درک معناي آن است كه ما را انسان مي‏سازد. انسان‏بودن، مستلزم نوعي تفسير بود‏شناختي است و نحوة نگريستن ما به جهان، «بودن» ما در جهان را متعين مي­سازد؛ به بيان ديگر، ما در جهان آن‏گونه زندگي مي‏كنيم كه جهان را مي‏بينيم. جهان ما محصول شيوه نگاه ما به هستي است. بنا بر اين مي‏توان از ديدن‏، به عنوان «شيوه زندگي(way of life)» سخن گفت، ديدن و شيوه زندگي دو روي يك سكه هستند، از هركدام مي‏توان به ديگري پي‏برد. دليل اينکه ما مردم افغانستان از قافله تمدن‏بشري عقب مانده‏ايم، اين است که نگاه ما به جهان نگاه غيرانساني و ضد بشري است، ما به‏جاي اينکه همديگر را انسان درک کنيم، کليشه‏ها درک مي‏کنيم، کليشه‏هايي که متلعق خشم و نفرت و انتقام يا عشق و ستايش بي‏دليل‏ـ‏اند.


اما کوري تابناک چيست؟ اساسا چه چيز مي‏تواند سنجيدارِ كوري و بينايي قرار گيرد؟ مخصوصا اگر کوري معنوي و در حقيقت غفلت روح مراد باشد. در اين ياد داشت کوتاه سعي خواهيم کرد مفهوم کوري تابناک را كه كوري به عنوان يك امر ما تقدم وضعيت فرض مي‏شود و در حقيقت «كوربودگي» وضعيت اصيل است، نه «كورشدگي» كه به عارضي‏بودن كوري دلالت دارد،  بر اساس ادبيات و اسطوره‏ها و البته با نگاه محوري به رمان «کوري» ژوزه ساراماگو توضيح دهيم. مبنايي اين تحليل نه داده‏هاي عيني، بلکه متن‏هايي هستند که تحليل و تفسير آن‏ها ما را در فهم مفهوم «کوري تابناک» ياري مي­رساند. چنان‏كه پيشتر اشاره شد، منظورما از كوري، كوري فيزيولوژيك نيست، مراد ما همان بصيرت‏انساني به مثابه وجه تمايز انسان و جانوران است، البته نه بصيرت اشراقي و صوفي مابانه و شهودي و بيان ناپذير، بلكه درك خود و جهان و پرسش از جهان و خويشتن به عنوان سوژه آگاه. شايد بتوان روشن ترين تصوير کوريِ تابناک را در اسطوره‏ها و کتاب‏هاي مقدس يافت. نخستين و در عين‏حال گوياترين تمثيل اسطورة اين كوري «اديپوس» پادشاه شهر تبس است، همان رازگشاي معماي سرشت­آدمي؛ کسي با چشمان سالم  حقيقت را نديد، اما پس از کور کردن چشمانش به بصيرت و آگاهي دست پيدا کرد. زماني كه او پي برد چشمانش حجاب ظلمت است، نتوانست تاب آورد که با آن چشمان گناه آلود، باروي شهر تباي را بنگرد و حتي بر آن شد که در صورت امکان گذرگاه گوش را نيز فروبندد. پس از کور کردن چشمان‏ظاهر بود که اديپوس به بصيرت و تقديرِتراژيک و اندوهبارِ خود و آدمي آگاهي يافت، درست همان لحظه که کرئون شاه جديد شهر تبس را چشمانش فريب مي­داد. اديپوس در برابر توهين­هاي کرئون که اکنون لذت قدرت چشمانش را کور کرده است و گوشش را ناشنوا، مي­گويد:« بي گمان من با ديدگان بيناتر از شما مي بينيم که بر تباي چه خواهد گذشت. چون کلام راستين فوبيوس ـ نه اين چشمان ظاهر که خود مانع ديدن است ـ رهنمون من است، تو با زبان افسون‏کار سياست به اين­جا آمده‏‏ـ‏اي، ولي نصيب تو از اين زبان آوري سياسي رنج است و نا راحتي. من اما با کور کردن چشمانم، در سکوت­طلايي، عدالت و پرهيزکاري را يافته ام، راز مقدس هرمس و شاه بانوي جهان اعماق را( سوفکلوس، 1378: 184)».  اديپوس هرچند در زيرکي رازگشاي «چيستان» سرشت انسان بود، اما اين زيرکي به کوري مضاعف و در حقيقت به «کوريِ تابناک»انجاميد، به کشتن پدر و ازدواج با مادر. تنها بعد از کورکردن چشمان ظاهر و تامل در خويش و تدبر در تاريخ قوم گناهکار «لابسيدها» و جامعه «تباي» بود که او توانست به آگاهي درست و بصيرت واقعي دست يافته و راز جنايت چندين ساله قوم لابسيدها را افشا کند.


تورات و انجيل بارها از کوري‏جمعي اقوام و جوامع سخن گفته است. مطابق روايت كتاب مقدس، عذاب‏آلهي از آن رو شهراربيل را ويران كرد ، که ساکنان آن از سر غفلت‏پيشگي، دريچه نگاه شان را به حقيقت بسته بود. در عهد عتيق، از کوري که چشم‏ها مي‏بينند، اما درک نمي‏کنند و گوش‏ها مي‏شنوند اما نمي‏فهمند، به عنوان کيفر گناهان ياد مي‏شود كه اقوام نفرين‏شده به چنين کوري مبتلا مي­شدند. خداوند به اشعياء نبي دستور مي‏دهد که «برو به اين قوم بگو که البته خواهيد شنيد، اما نخواهيد فهميد، و هر آيينه خواهيد نگريست، اما درک نخواهيد کرد( متي، 13: 15- 14)». اين آيات بيان روشني است از کوري‏تابناک، زيرا چشم‏ها سالم‏اند، مردمک‏ها درخشان، ولي نمي‏بينند. چرا خداوند چشمان آن‏ها را نابينا کرد بي‏آن‏که به لحاظ فيزيکي دچار آسيب گردد؟ به نظر مي‏رسد اين آيات مبين آن است که کوري و بينايي امر فيزيکي و جسماني نيست. آن‏هايي كه چشم‏‏شان سالم است، اما نمي‏بيند، دچار جهل مرکب‏اند، مبتلا به يک نوع کوري مضاعف که حتي به کوري شان آگاه نيستند. اما آن­ها چه کرده اند که بدين عذاب مبتلا گردند؟ براساس آيات کتاب مقدس، اين نوع کوري، در حقيقت کيفر اقوام ناپاکي است که به سبب گناه آنان شهرها ويران گشته و زمين خراب؛ اقوامي که دستان شان بوي خون مي­دهند و لباس شان رنگين است از خون انتقام. به همين خاطر خداوند به اشعيا دستور مي‏دهد که اي اشيعاء «دل اين قوم را فربه ساز و گوش‏هاي ايشان را سنگين نما و چشمان ايشان را ببند، مبادا، با چشمان خود ببينيد و با گوش‏هاي خود بشنوند، و با د‏‏ل‏هاي شان بفهمند.( متي، 13: 14-15). قرآن نيز در اين باره فروان سخن گفته است. في‏المثل، در آيات 7، 9 و 15- 21 سوره بقره، و آيه 179 سوره اعراف، از اقوام و گروه‏هايي روايت مي‏كند که چشم دارند، اما نمي‏بينيند، گوش دارند اما نمي‏شنوند، قلب دارند، اما نمي‏فهمند. آيات 7 و 17سوره بقره خداوند اين کوري را «عذاب عظيم» تعبير مي‏کند و در آيه 9 از آن به عنوان نوعي مرض نفرين‏شدگان ياد کرده است، شبيه آيات 14-15 متي در عهد عتيق. اما رسا‏ترين تعبير از اين کوري را در سوره اعراف مي‏بينيم. در آيه 179 اين سوره آمده:«آن‏ها را دلهايي است ناانديشا، چشماني است نابينا، گوش‏هايي است ناشنوا؛ آن‏ها در حقيقت همان چارپايان هستند، حتي گمراه‏تر، همانا آنان مردماني هستند، غفلت‏پيشه(اعراف، آيه 179)»، آن‏چه از آيات قرآن برداشت مي­شود، آن است که بينايي به معناي تدبر، تعقل و تفکر است و کوري عکس آن، افراد و جوامع کور فاقد تدبر و تفکر و تعقل و کساني هستند که از سر بي‏خردي در کجراهه سنت­هاي آبائي و اجدادي شان روان‏ هستند.


 هرچند کتاب‏هاي مقدس با ارائه تصوير روشن از کوريِ تابناک آن را به تباهي اخلاق و مسايل‏اجتماعي ارجاع مي دهند كه به شرارت‏پيشگي انسان بر مي‏گردد، ولي اين کوري تنها در اسطوره‏ها و کتاب‏هاي مقدس محدود نمي‏گردد. اروپيدوس، حکيم نابيناي يوناني سخنانش را به «هرمس» نسبت مي‏داد. در تاريخ انديشه، هرمس، به خداي بصيرت و اشراق شهرت دارد. در آثار شهاب‏الدين سهروردي بارها از  او ياد مي‏شود. علم هرمونتيک و مكتب‏تاويل كه جديد‏ترين نظريه فلسفي است و فيلسوفان نظيرگادامر، شلايرماخر، ريکور، هايدگر از چهره‏هاي شناخته‏شده اين مكتب به شمار مي‏روند، به اسطوره هرمس بر مي‏گردد. اما اين تنها اروپيد نبود كه به بصيرت باطني اعتقاد داشت. اغلب فيلسوفان يونان باستان، فهم را نوعي دريافت عقلي مي‏دانست، نه حسي. به عقيدة افلاطون، چشم ابزار مطمئن براي ديدن نيست، تنها در پناه خرد و حكمت‏عقلي است كه مي‏توان از غرقاب ظلمت‏حس به ساحل نجات‏آگاهي رسيد. او، در کتاب جمهوري از شهر خوکان نام مي‏برد. او كه در كتاب جمهوري، كتابي كه آن را به خاطر بيان مفهوم عدالت نوشته، از  شهري بنام شهر خوكان نام مي‏برد. شهر خوكان، شهري است که مردم آن وارد قلمرو تاريخ نشده و مثل چارپايان زندگي مي‏کنند، به همين دليل پرسش از عدالت در چنين شهري امکان ندارد. به هر تقدير افلاطون با طرح نسبت انسان و هستي و اينکه معرفت، يا ديدن، از مقوله استدلال است نه حدس و گمان، تلاش مي‏كند موهوم‏بودن ابزار حسي را اثبات نمايد. در فلسفه افلاطون، کوري، در حقيقت، منطقي نيانديشيدن است، چنان‏که در رمان «کوري» ساراماگو، بينايي نظم و قانون تفسير مي‏گردد. به نظر افلاطون آن‏چه موجد معايب در جامعه است ناسازگاري اجزاء است و بي‏عدالتي در شهرها معلول نا هماهنگي دروني نفس انسان. نفس ناهماهنگ قادر نيست بر خود حضور فراگير و همه‏جانبه داشته باشد، بنا براين نا هماهنگي‏دروني نفس و غيبت اجزاء از همديگر، باعث کوري خواهد شد. از آن‏جا که صفات يک شهر يا يک جامعه، صفات مردم آن است، بنا براين شهرهاي بي‏قانون حکايتگر ناهماهنگي دروني نفس و در نتيجه کوري آن جامعه است كه به خاطر شبح هلن موهومي همديگر را مي‏كشند و زخمي مي‏كنند، که از اساس وجود ندارد. «کساني که از حکمت و فضيلت بي‏بهره‏اند، همه عمر را در ترديد باقي مي‏مانند، بي‏خبراني هستند که در سراشيب سقوط گام بر مي‏دارند، نظر شان مانند حيوانات هميشه رو به پايين است. همواره سر به زير افگنده و ناظر سفره خوراکند. کارشان مانند چارپايان تن‏پروري است و اطفاء شهوت. رم مي‏کنند و لگد مي‏اندازند، و از شدت حرص و ولع به ضرب شاخ و نعل آهنين همديگر را به قتل مي‏رسانند(جمهوري، 586).»


متون‏مقدس و کتاب‏هاي فلسفي تصويرِروشن و گويايي از کوري‏تابناک ارائه داده‏اند، اما به رغم توجه به وجه‏اجتماعي، خصلت غيراجتماعي، يعني وجه فلسفي و الهياتي اين کوري برجستگي خاصي دارد. بنا براين بايد ادبياتي را جستجو کرد که کوري‏اجتماعي را بيان کند. شايد بتوان تصوير درخشان و روشن کوري‏اجتماعي را در رمان «کوري»  ژوزه ساراماگو  پيدا کرد؛ کتابي که جايزه نوبل 1998 را از آن خود کرد و فدريکوفليني رمان کوري را محبوب‏ترين رمان دانسته است. اين روشني از يک سو به خصلت چند‏صدايي و گفتگويي رمان بر مي‏گردد که در حقيقت روايت عصرگناه و«لبخند خدايان» است بر بشر، و از سويي ديگر محصول نبوغ ساراماگو است که به عنوان روايت‏گر«کوري تابناک»، کوري مرموز توضيح ناپدير اجتماعي و بي‏توجهي عام ما را  كه در حقيقت فراموشي است، افشا کرده و از غيبت‏بينايي، غيبت انسان و انسانيت را متذکر مي­شود.. بنا براين علاوه بر اسطوره‏ها، کتاب‏هاي مقدس، وديدگاه‏هاي فلسفي مي‏توانيم از ادبيات و به صورت مشخص از رمان «کوري» ساراماگو کمک بگيريم؛ بي‏دليل نيست كه اين كتاب برنده جايزه نوبل شد، زيرا به گفته مترجم فارسي آن کوري:« يک رمان خاص است، يک اثر تمثيلي، بيرون از حصار زمان و مکان، يک رمان معترضانه اجتماعي ـ سياسي که آشفتگي‏اجتماعي و انسان‏هاي سر درگم را در دايره افکار خويش و مناسبات‏اجتماعي به تصوير مي‏کشد.»


در رمان كوري، در شهر بدون نام، و زمان بدون تاريخ، شبيه شهرخوکان افلاطون که مردمانش هنوز وارد تاريخ نشده اند، در خيابان بدون نام، راننده بدون نامي هنگام رانندگي پشت چراغ‏راهنمايي در يک چهار راه بدون نام کور مي‏شود، اما نه کوري سياه بلکه کوري سپيد، گويي در دريايي از شير شنا ور است. دزدي از سر ترحم رانندة كور را به خانه‏اش مي‏رساند، ماشين او را مي‏دزد، اما بعد از لحظه‏ي دزد کور مي‏شود. مرد کوري، با راهنمايي همسرش به چشم پزشک مراجعه مي‏کند، چشم پزشک هيچ دليل نمي­تواند براي اين هيولاي‏سفيد و مرموز پيدا کند. از قضا اين کوري، واگير داراست و به سرعت گسترش مي­يابد، دكتر چشم پزشک و بيماران که در مطب او  مراجعه مي کردند، کور مي‏شوند. چشم پزشک دولت را از اين قضيه با خبر مي‏کند. از آن‏جا که دولت نمي‏تواند دليلي براي اين كوري پيدا کند، کورها  را قرنطينه نموده و کساني را که به مرض کوري سفيد و مرموز مبتلا شده‏اند، به تيمارستان، يا همان غار حسي افلاطوني، تبعيد مي‏نمايند. اما مصبيت هنوز پايان نيافته، از  يک‏سو بيرون از تيمارستان، اين بيماري همه را کور مي‏کند و از سوي ديگر کورهاي قرنطينه‏شده در تيمارستان فضيلت اخلاقي شان را از دست داده، به اوباشيگري، قلدري و آدم‏کشي و تجاوز ناموسي روي مي‏آورند. تنها کسي که از اين مرض کوري در امان ­مانده، زن دکتر چشم پرشك است که هنگام انتقال شوهرش به تيمارستان، به دروغ خودش را کور معرفي کرده است. اما از آن‏جا که او شاهد ديدن کابوس و بدبختي­ها است، آروزي کوري و مرگ دارد. چشمان زن دکتر، همچون چشمان گناهکار اديپوس كه تاب ديدن باروي شهر تباي را نداشت، نمي‏تواند باروي شهر بي‏نام کوران را بنگرد. پايان اين داستان البته روشن است، کورهايي که گله‏گله چهارپاوار، به هر سو مي­خسپند، از طريق سازمان‏دهيِ مجدد و بر قراري نظم و قانون، بينايي از دست‏رفته شان را به دست مي‏آورند. شايد به اين دليل که منطقي انديشيدن و رعايت قانون تنها راه زندگي آگاهانه است، و شايد هم ساراماگو به عنوان يک مارکيسست، براي بي­عدالتي و نابرابري موجود كه در آن كوري عنوان يك امر ماتقدم همه فرا گرفته، بينايي را مي‏کند كه همان برابر زيستن است.


آن‏چه رمان كوري به ما مي‏گويد آن است كه مردمان اين شهر همچون «تاميراس[ii][ii][3]» در کوري دهشتناک گرفتار شده‏اند. هيولاي‏کوري به شهر هجوم آورده، مردمان کور مي­شوند نه يكي يكي، بلكه بسيار، کوري از شهر به حومه­‏ها مي‏تازد، و به حومه‏هاي ديگر. «فرياد اجتناب ناپذير من كورم، من كورم را مي‏شنيد. هيچ اعصابي قادر به تحمل چنين صحنه ای نيست. بد تر اينكه همه اين خانواده‏ها به سرعت تبديل به خانواده‏هاي كور شدند، و هيچكس سالم نماند تا آن‏ها را راهنمايي كند، روشن بود كه اين افراد كور، ولو پدر و مادر دلسوز و فرند مهربان، توان ياري به يكديگر را نداشتند، در عوض سرنوشتي مشابه اشخاص كوري را پيدا مي‏كردند كه در تابلوي نقاشي با هم راه مي‏روند، با هم به زمين مي‏افتند و با هم مي‏ميرند( ص 138)»  . صداها چون سيلاب، فريادها چون ناله‏هاي عزا، شهر مملو است از کورها، کورهايي که چشم‏هايي‏شان سالم و مردمك‏هاي شان درخشان‏ـاند، اما نمي‏بينند. كوري، اين ابليس سفيد‏چشم كه از طريق تماس بصر سرايت مي‏كند، شهر را در کام  کوررنگي­درخشان فرو برده، در توهم شيرگون. مردمان اين شهر، کور زندگي می کنند و کور مي­ميرند.  شهر، به برهوت مبدل شده، سفيدي مرموزي هستي را، رنگ­ها را، برجستگي­ها و حفره‏ها را، قوه تشخيص مردمان را، نابود کرده است. انسان‏هاي کور، انسان‏هاي بي‏نام، انسان‏هاي گم‏گشته، زار و نزار و خسته شبانگاهان را کور و نا اميد سر در بالش مي‏گذارند و صبحگاهان بي‏آن‏که روشنايي خورشيد در چشمان سپيد آن‏ها رخنه کند، بيدار مي‏شوند. اساسا شب و روزي وجود ندارد، اين‏جا شهر بي‏زمان است، شهر بي‏تاريخ، هيولاي کوري، فرمان مي‏راند، فرمانش همان نيستي است، فراموشي و مرگ. بوي تعفن، بوي گنداب همه‏جا را فراگرفته، غذاها مسموم است، گورها دهان گشوده‏اند، تا نفرين‏شدگان را ببلعند. کورها، کورمال کورمال،در انبارهاي تاريک، در جستجوي غذا اند، چرا نباشند وقتي كه به گفته آليو«رايحه يک لقمه نان عصاره ناب زندگي است(اليو، صحنه 20).» تنها يک نفر بينا است: همسر دكتر «پادشاه بينا در سرمين کوران، براي ديدن کابوس و بد بختي» كه او نيز آرزوي كورشدن دارد. اگر چشم هيچ عيبي ندارد، اما نمي‏ببند، در اين صورت كورها مردگان بي‏روحي هستند که در خواب فرورفته‏اند، مردگان که همچون گراکوس، شکارچي‏کافکا، مرده‏اي پيوسته سرگردان در جهان زندگان، تبعيد‏شده‏اند، در قرنطينه و در حقيقت همان قلمرو ايزدان هولناک يونان؛ مردگان که هنوز همچون آشيل خاطرات دنياي زندگان آنان را دلتنگ مي‏کند: دختر عينک‏دودي دلتنگ پدر و مادر است، زوج‏کور، دلتنگ خانه‏شان، نويسنده دلتنگ دست‏يافتن به واژگان که بتواند احساسش را بيان کند، و همگي دلتنگ «ديدن». آن‏ها هركه بودند، نويسنده، دكتر، فيلسوف، و… اكنون در تيمارستان، مثل حيوانات زندگي مي‏کنند،  بلكه گمراه‏تر از حيوانات، شبح‏هاي سرگرداني که روي سنگفرش‏هاي تيمارستان و يا تخت‏هاي کثيف خسبيده‏اند. اين‏جا شهر كورها است، جريان‏زندگي به رود تلخ و گل‏آلود مبدل گشته و دسته‏هاي اوباش‏كور، همچون کرگدن‏هاي کثيف يونسکو پروازهاي کفرانه دارند. گويي کوري به قول خوان، رامون خيمه نز، شاعر اسپانيايي « زندگان را برادر مردگان مي‏کند، که مي‏داند کدام مرده و کدام از زندگان است؟ اينک تمامي جهان بايد مرده باشد.».


چرا اين مردم کور شدند؟ دکتر مي‏گويد، کوري سياه است، اما مرد كور همه چيز را سفيد مي‏بيند، پس کور نيست. مي‏تواند کوري‏رواني باشد، اما در اين صورت اين اولين موردي است که چنين مشخصاتي دارد، چون شکي نيست که اين مرد حقيقتا کور است، و مي‏دانيم که ناشناسايي، ناتواني در شناخت‏اشيا است، اما يادتان باشد که اول گفتم، اين کوري سفيد است، يعني درست بر خلاف نابينايي که سياهي‏مطلق است، مگر اينکه نوع سفيد آن هم محتمل باشد. به هر صورت در هيچ يک از کتاب‏ها دليل براي اين نوع کوري وجود ندارد.(ساراماگو، ص 22). به عقيده ژنرال، « منطقي ترين بيماري دنيا است، چشم کور، کوري‏اش را به چشم بينا منتقل مي‏کند، از اين ساده تر نمي‏شود(همان: 123). اما خود کوران دلايل ديگري براي کور شدن شان دارند، بهتر است از زبان خود آن‏ها بشنويم.


پير مرد که چشم‏بند سياه داشت گفت البته، من وقتي داشتم به چشم کورم نگاه مي‏کردم کور شدم، صداي ناشناسي گفت انگار يک جور تمثيل است، چشمي که فقدان خويش را نفي کرد. دکتر گفت اما من در منزلم بودم و به کتاب‏هاي مرجع پزشکي نگاه مي‏کردم، دقيقا به خاطر همين پديده، و آخرين چيزي که ديدم دست‏هايم بود که روي کتاب گذاشته بودم، ... مردي که اول کور شده بود گفت، من پشت چراغ‏قرمز راهنمايي کورشدم، زنش گفت من در خانه زار زار گريه مي‏کردم، دستمالم را به طرف چشم‏هايم بردم، در همان موقع کور شدم، منشي مطب گفت دستم را دراز کردم تا دکمه آسانسور را بزنم که ديگر چيزي نديدم. فروشنده داروخانه گفت وضع من خيلي ساده پيش آمد، شنيده بودم که مردم کور مي‏شوند، بعد سعي کردم تصور کنم کوري چه شکلي است، چشم‏هايم را بستم که امتحان کنم و وقتي بازشان کردم کور شده بودم، همان صداي ناشناس گفت اين هم يک تمثيل ديگر، اگر بخواهيد کور شويد، کور مي شويد. مستخدمه هتل گفت، ملافه سفيد را گرفتم روي تخت پهن کردم، يکدفعه هيچ‏چيز را نتوانتسم ببنيم. مرد ناشناس گفت آخرين چيزي که ديدم يک تابلوي نقاشي بود، اجساد و مردان‏زخمي هم در تابلو بود، کاملا طبيعي است دير يا زود بچه‏ها هم مي‏ميرند، سرباز‏ها هم همين‏طور، يک اسپ وحشت‏زده هم بود، چشم‏هايش از حدقه بيرون زده بود، وقتي به اسپ نگاه کردم کور شدم. دختري که عينک‏دودي داشت گفت مي‏شود، از «ترس» کور شد، حرف شما دقيق است، دقيق‏تر از اين حرفي نمي‏شود، ما وقتي کورشديم که در واقع از پيش کور بوديم، از ترس کور شديم، از ترس کور خواهيم ماند، دکتر پرسيد اين کيست که حرف مي‏زند، صدايي جواب داد يک آدم‏کور، يک کور، چون جز آدمي کور کسي در اين جا نداريم، سپس مرد که چشم‏بند سياه داشت پرسيد با چند نفر کور مي‏شود يک اپيدمي کوري درست کرد؟ کسي نتوانست به اين سئوال جواب دهد.


 «کوري، ساراماگو، صص 46-42»


نقل قول بالا يكي از درخشان­ترين فرازهاي اين كتاب است. نگاه‏کردن به چشم‏کور، ديدن‏ مردکور، خيره‏شدن به چراغ قرمز كه نشانه‏ي سكون، خطر و توقف است، تصور کوري ديگران، و تصميم بر‏اينکه مثل ديگران کورباشد و ... كه هرکدام به واگير‏دار بودن کوري اشارت دارند، دليل‏هاي كوري ذکر شده‏اند. اما مهم‏تر از همه، چيزي است كه از زبان صداي‏ناشناس و دختر عينک دودي مي‏شنويم: اگر بخواهيد کور شويد، کور مي‏شويد. از ترس کور شديم، از ترس کور خواهيم ماند. يعني کوري، مرض «خودخواسته» است، به اين معنا كه زمان كه خواست‏کوري در جامعه فراگير شود، آن جامعه کور خواهد شد. كوري در ايجاد و در استمرارش تابع خواست تعريف مي‏شود. جامعه‏ اي که تمايل به کوري دارد، کور مي‏شود. به بيان ديگر، کوري ، يك نوع «ميل » و «خواست» است. اما چگونه اين خواست مسري خواهد شد؟ جي جي دالا آليو، در صحنه هفتم نمايشنامه که بر اساس رمان‏کوري ساخته از زبان چشم پزشک به اين پرسش پاسخ مي‏دهد كه «مرگ هم مسري نيست، و با اين وجود همه مي‏ميريم». اما احتمالا منظور ساراماگو، صرفا تغيير همزمان و تقارن اتفاقي کوري نيست، اگر اين تقارن اتفاقي مي‏بود، نه باعث نگراني بود و نه پديده غير معمول و پرسش برانگيز. هيچ کس تعجب نخواهد کرد، که چرا همه انسان‏ها مي‏ميرند. مرگ، يک واقعيت است به همان دليل كه زندگي واقعيت دارد، اما زماني که «خواست‏مرگ» جامعه ا ي را به کام نيستي و به مرگ‏همگاني دعوت ‏کند، مرگ پرسش برانگيز خواهد شد. ساراماگو، به اين دليل نگران است كه کوري به «خواست جمعي» و نوعي شور و اشتياق‏اجتماعي مبدل شده است. اما از کجا مطمئن باشيم که اين رابطه اتفاقي نيست؟ شايد بتوان دليل اين امر را در «بلم سنگي» رمان ديگري از ساراماگو پيدا کرد که در آن مي‏گويد:« دنيا آکنده از همزمان‏ها است، و اگر چيزي با چيزي ديگر که از قضا به آن نزديک است همزمان روي ندهد، اين دليل نمي‏شود که همزماني را انکار کنيم، معنايش آن است که آن چه همزمان با آن روي مي‏دهد ديدني نيست.( ساراماگو، 1379: 333)» بنا براين در اين‏جا يك رابطه همزماني معنا دار وجود دارد كه عبارت است از فراگيرشدن « خواست‏كوري»، اگر دولت يا چشم‏پزشک، نمي‏تواند دليل آن را پيدا كند و ما نمي‏توانيم بفهميم كه چرا خواست‏كوري جامعه ما را فراگرفته، به معناي فقدان رابطه نيست. حتي‏ مي‏توان گفت که در « كوري»ما «نديدن» را به صورت مشهود «مي‏بینيم»‏، نديدن ما دليل بر كور بودن ما است


يكي از ويژگي‏هاي رمان كوري، تعمد عجيب درفقدان نام‏ها مشاهده مي‏گردد: آدم‏هاي بي‏نام، شهر بي‏نام، خيابان بي‏نام، تيمارستان بي‏نام. شخصيت‏ها بر اساس نقش‏هاي شان معرفي مي‏شوند، و مكان‏ها با كاركرد شان، يك تصوير كاملي از جهان كورها. «آدم‏هاي کور احتیاجی به نام ندارند، زيرا من در حقيقت صدايم هستم، بقيه‏اش مهم نيست، ولی حالا شما کتاب نوشته اید، نام تان روی کتاب ها است، حالا هیچ کس نمی تواند آن ها را بخواند، انگار اصلا وجود نداشتند!» چرا همه چيز بي‏نام است؟ به نظر مي‏رسد ساراماگو‏، با حذف‏ نام‏ها مي‏خواهد تصوير جامعة كورها  را گويا و كامل‏تر كند، زيرا ميان نام و بينايي ارتباط عميقي وجود دارد. هستي بي‏نام، هستي فاقد تعين و كوري، در حقيقت فقدان نام است. ما با نام‏ها جهان را درك مي‏كنيم، نام‏ها دريچه نگاه ما به جهان واقعي است. در فلسفه‏زبان، بحث‏هاي بسيار جدي در باره رابطه نام وجهان و جود دارد. نومينالنيست‏ها معتقد بوند كه آگاهي ما از جهان در نام‏ها خلاصه مي‏شود. کلیفورد گیرتس گزارش می‏دهد که در فرهنگ بالی‏ها هرکسی نام منحصر به‏فرد و مخصوصی‏دارد، هرگاه کسی بمیرد، نام‏اختصاصی او می‏میرد‏، آن‏ها خاطره مردگانش را با نام‏هاي عام زنده نگهدارند(margalit, 2004:24). اونامونا، در کتاب «دردجاودانگی» می‏گوید که انسان خواهان آن است که نامش زنده بماند. بر خلاف ماركس كه تمامي نزاع‏هاي بشري در جنگ بر سر معاش خلاصه مي‏كند، او نامونا، عقیده دارد كه «نزاع هابیل و قابیل بر سر نان نبود، بر سر بقای نام شان در خدا، در خاطرةخدایی بود.(اونامونا، 1378: 93)» در كمدي الهي دانته، سوزان‏ترین تمنای دوزخ‏نشینان، این است که کاش زمینیان نام آن‏ها را در خاطر داشته باشند. در متون ادبي و فلسفي بسياري، نام و زندگی، مرادف همدیگرند. بر اساس روايت هومر، آشیل به اين دليل کشت و کشته شد كه مي‏خواست نامش جاودان باشد و بدين طريق زندگي‏اش تا زمان‏هاي بعد از مرگش استمرار بخشد. رودریگو آریاس، قهرمان نمایشنامه Las Mocedade de Cid اثر دوکاسترو، وقت در جنگ از پادر افتاد فریاد زد:« من می‏میرم ولی نام و آوازه‏ي من زنده خواهند ماند.» در انجيل يوحنا، «كلمه»، يا نام، نور حقيقي است كه انسان‏ها به بركت آن منور مي‏گردند. در نظرية‏تصويريِ ويتگنشتاين، در تراكتاتوس، نام‏ها تصوير‏گر امر واقع‏ـ‏اند؛ يعني ميان نام‏ها و امر واقع، تناظر يك به يك بر قرار است. «نام نشانه نخستین است، نهایي‏‏ترین جز قضیه، نهایی‏ترین جز جهان است(3.261) گزاره اولیه متشکل از نام‏ها است(4.22». به بيان دقيق‏تر« یک نام به معنای یک شی است. آن شی معنای آن نام است(3.203). گزاره‏ي ساده،  زنجیره‏ي است از نام ها(4.22). نام شی را توصیف نمی‏کند، دلالت‏گري است كه شي را متعین می‏کند.


هدف از بيان شواهد فوق، بر رسي رابطه‏ي نام و عين‏خارجي و به بيان ويتگنشتاين« رابطه زبان و جهان» نيست، منظور آن است كه مسكوت‏بودن نام‏ها، در كوري، مبين وضعيتِ است كه  در آن‏، هستي به امر «نام‏ناپذير» و در نتيجه فهم‏ناپذیر تبديل مي‏شود. ويتگنشتاين، امر نام ناپذير را، استعلايي و خارج از دايره تفكر مي‏داند. تینسون شاعر انگلیسی می‏گوید: آه فرزندم، تو توانایی از پی اثبات آن چیز که ب‏ نام است نداری. از اين لحاظ شايد بتوان کوري را معرف حقيقي نسيان‏اجتماعيِ دانست كه ابلهانه زخم‏هاي خود را فراموش مي‏كند. چنان‏که در «کنيسه‏ما» کافكا حيوان کرخت و بي‏آزار، اما فراموش‏شده که تمثيلي است از امر والا و متافيزيکي، به عنوان معرف‏حقيقي نسيان، روزهاي شوم و بي‏ثمر خود را در سوراخ حفره‏هاي روح انسان مي‏گذراند، رمان کوري، روايتي است از سرزمين کورهاي موحشِ كه به قول بودلر«چون خواب‏گردهاي هولناكِ هستند كه كس نمي‏داند نگاه‏شان خيره‏مانده به كجاست»؟، اين نسيان‏اجتماعي موجب شده كه همه چيز و همه‏كس بي‏نام و نا متعين باشد: دخترعينک دودي، دکتر، زن دکتر، پير مرد يک‏چشم، پسرکِ لوچ،… همان‏گونه که در افغانستان که احتمالا مي‏توان آن‏را يک جامعه کور و مبتلا به نسيان‏اجتماعي دانست، هيچ کسي نام ندارد و همگي بر اساس قالب‏ها و کليشه‏هاي قومي چون ازبيک، هزاره، تاجيک، پشتون و غيره، درک مي‏شوند نه انسان. اما نتيجه اين بي‏نامي چنان‏كه در پايان رمان كوري آمده، «کورشده‏گي» نيست، «کوربوده‏گي» است؛ کوربودگيِ خودخواسته‏اي كه نمي‏توان كسي را از آن نجات داد، جز با بيدار كردن «خواستِ‏ديدن» در او. در قسمت پاياني زن دکتر به شوهرش مي‏گويد:«مي‏خواهي عقيده مرا بداني، بله، بگو، فکر نمي‏کنم ما کور شديم، فکر مي‏کنم ما کور هستيم، کور اما بينا، کورهايي که مي‏‏توانند ببينند، اما نمي‏بينند.( ساراماگو، 1378: 366» نجات از كوري، نيز پناه آوردن به نام‏ها است، چنان‏كه نويسنده، به زن دكتر مي‏گويد، اكنون تنها ما هستيم و آهنگ بصيرت بخش «واژگان»، و دقيقا با معجزه واژگان است كه خواست‏بينايي قلب كورها لبريز كرده و چشم آن‏هارا به جمال حقيقت روشن مي‏كند. کوری، همان خواست ندیدن بود که از « من نمی بینم» شروع شد، بینایی همان «خواست دیدن» است که با « من می بنیم» نمود پیدا می کند، با در هم چیدن و اژگان.


ساراماگو، با بيان اين جملات كه « ما کور نشديم، کور هستيم، کورهايي كه مي‏توانند ببينند، اما نمي‏ببينند»، مي‏خواهد از يك‏سو به اين پرسش كه « چرا ما كور هستيم؟» پاسخ نهايي را بيان كند و از سويي ديگر تعهد عميق خود را به عدالت‏اجتماعي در جهان بيان کند که روز به روز بدتر مي‏شود، به عبارت ديگر کورتر؛ جهاني که در آن حتي سگ‏ها نيز فرق کرده‏اند و ميان فقير و پولدار فرق مي‏گذارند، سگ نيز تنها فقرا را گاز مي‏گيرند. جهاني که ساراماگو در «سالمرگ ريکاردوريش»، آن را  «گولنيا» تعبير مي‏كند؛ «مادري که کودکان خويش را مي‏خورد، طور تغيير ماهيت داده که وقت پوست ظريف و گرم قربايانيان، با دندان‏هايش دريده مي‏شود، و استخوان‏هايش را مي‏شکند، ذره‏اي دلش به حال اين موجودات کوچک و بي‏دفاع نمي‏سوزد.« سارا ماگو، 1379: 35». جهانی که نویسنده، برای زن دکتر آن را چنین توصیف می کند:«آخرالزمان نزدیک است، تعفن همه جا را فراگرفته است، امراض به همه چیز رخنه کرده، آب تمام شده، غذا مسموم است، جسد مردی که بین دو اتومبیل گیر کرده بود در حالی متلاشی شدن است، دسته دسته کورها به سخنرانی کورهای دیگر گوش می دهند، سخنرانان از اصول مالکیت خصوصی سخن می گویند، از بازار پولی آزاد، اقتصاد بازار، بازار بورس، مالیات، بهره، مصادره، تولید، توزیع و مصرف، عرضه و تقاضا، فقر و ثروت، ارتباطات، سرکوب، بدهکاری، ورشکستگی، بخت آمایی، زندان ها، قانون کیفرهای بدنی، دفتر راهنمایی تلفن، شبکه های فحشا، باندهای قاچاق مواد مخدر، کارخانه های اسلحه سازی، نیروی های مسلح، قبرستان ها، پلیس، قاچاق انسان،  مبادله کالاهای غیر قانونی، پژوهش های دارویی، قمار، هزینه کفن و دفن، احزاب سیاسی، افکار محدب و مقعر، ضعیف و قوی، خراش تارهای صوتی، و مراگ واژه ها( آلیو، صحنه 24)»  ساراماگو، با توصیف جامعه کورها که در حقیقت «مرگ واژه ها» خلاصه می شود،  ما را به بصيرت دروني دعوت نموده و حداقل نسبت  به چشم ظاهر بي‏اعتماد مي‏سازد، زيرا به عقيدة او،«حتي کسي که بينايي‏اش سالم است، احتياج به روشنايي دارد تا راهش را روشن کند، يا احتياج به يقیني دارد، يا اگر چيزي بهتري نبود، احتياج به شکي دارد( همان: 122)». دقیق ترین تصویر مردمان کور، از زبان نویسنده روایت می شود:


تبدل شخصيت از بينا به كور، نيز قابل تامل است، اين تبدل كه در آثار كساني چون داستايفسكي، كافكا، و يونسكو در مسخ‏شدگي نمود پيدا مي‏كند، به دنبال طرح اين پرسش فلسفي است كه «ما چگونه بايد زندگي كنيم؟»، تا انسان باشيم. در كتاب جنايت و مكافات، تصور راسكولنيكف از زن مقتول آن است كه او آدم نبود، واقعا «يك شپش بود.» در قلعه حيوانات جرج ارول، ميان حيوانات و انسان‏ها تناظر يك به يك بر قرار است و هركدام از حيوانات به مثابه نمايشگر نقش انسان‏ نمود پيدا مي‏كند. در مسخ كافكا، گرگوري وقتي صبح از خواب بيدار مي‏شود، مي‏بينيد كه به سوسك مبدل گشته است. در كرگدن، كه ارتباط تنگاتنگي با رمان كوري دارد، اتفاق ساده روند معمولي زندگي را بر هم مي‏زند: پيدا شدن سرو كله يك كرگدن، بعد كرگدن دوم، و كرگدن‏هاي ديگر:«حالا فقط آن‏ها هستند، تا چشم كار مي‏كند، حتي يك موجود انساني هم نيست. كردگدن‏ها خيابان‏ها را فتح كرده‏اند، يك شاخ هستند، دو شاخ هم هستند، صداي عظيم تاخت و تاز كرگدن‏ها از هرجا به گوش مي‏رسد؛ صداها، اينك طنين موسيقي‏وار يافته‏اند، بر ديوار انتهايي صحنه، سرهاي كرگدن مي‏آيند و مي‏روند( يونسكو، 1380: 193)»، كرگدن‏هايي كه با تلفن حرف مي‏زنند، از طريق راديو صداي نحس و هراس‏انگيز شان را پخش مي‏كنند. در كوري، نيز پيداشدن يك مرد كور، روند معمول زندگي را مختل مي‏كند،: پيداشدن يك مرد كور، بعد كور دوم و شهري از كور‏ها: اما كرگدن‏هايی كه آرامش را بر هم زده‏اند، چيزي نيست جز خود انسان‏ها، جز پيرمرد هرزه‏خو، يك منطق‏دان عياش عاشق، يك كافه‏چي پول‏پرست و حريص، يك پيش‏خدمت خنگ، يك زوج ذاتا بقال و در كل انسان‏هايي كه به بيماري كرگدنيت دچار گرديده‏ـ‏اند. نوعي جانوارن بي‏حس، و به قول خود يونسكو«گوسفندانِ‏‏هار». اما ساراماگو، نمي‏خواهد انسان‏هاي كور را، به حيوانات تشبيه كند، زيرا به گفته «سالوادور دالي» نقاش اسپانيايي، يونسكو با نسبت دادن صفت ناپسنديدة انسان به كرگدن، به اين جانور شريف توهين كرده است و نتوانسته سرشت راستين اين جانور شريف را به خوبي درك كند. به همين دليل ساراماگو، از انسان‏هاي كوري گمراه‏تر از جانوارن سخن مي‏گويد كه متعهد به نديدن هستند و از وضعيتي كه در آن كوري به يك امر اصيل و ما تقدم است‏، كوري تابناك، كوري از نوع تعصب ايدئولوژيك كه از يك نوع نگراني بنيادي، از كشتار بازي‏ها، از تباهي انسان خبر مي‏دهد، از جا زدن در مرگ و در نديدن.








[iii][iii][1] ما اغلب «فاجعه‏ها» روايت مي کنيم، از سياهي سخن مي‏گوييم، از کور بودن ما نسبت به «رخدادها». به همين دليل ممكن است اين بحث، سياه نمايي وضعيت موجود تلقي گردد، اما به نظر ما ديدن سياهي بالاترين «بصيرت» است. شايد ما براي ديدن کابوس و بدبختي ها آفريده شده‏ايم، کابوس‏هاي رعب آور. از آن‏جا كه هر چه ديده ايم، كابوس بوده است، ناچاريم تنها از كابوس‏ها سخن بگوييم. هستي ما در صداي ما خلاصه مي‏شود، در آواز ما، در کلمات ما، در نشانه­هايی که در حين گذر از خود بر جاي مي‏گذاريم. ما بر آنيم كه  خود را به نشانه‏هاي «فاجعه» مبدل كنيم؛ ما هرکدام نشاني هستيم از فاجعه ها. هدف ما از نوشته‏ها نيز نه طرح تئوري‏هاي پر آب و تاب و رياکارانه، بلکه به قول آدورنو« معنوي کردن زبان» است و پاکيزه کردن آن، بنا بر اين اگر اين پرسش ها براي تان غير معمول است ما را ببخشيد. ما مردم افغانستان، هرچه ديديم فاجعه ديديم، هر چه كرديم، جنايت بود، بياييد به گناه خود اعتراف كنيم« داد ازما! مجنون مردمان، دژخيم خويش!»


[iv][iv][2] حامد شفايي، تصويب قانون معافيت جنايتکاران و ناقضين حقوق بشر،  بسوي عدالت، 4 /11/ 1385 ساعت 07:28


[v][v][3] - تامیراس(Thamyras)، در افسانه های یونان باستان آوازه خون بود که چون خدایان هنرهای زیبا را به مبارزه طلبیده هم قوه بینایی و هم آواز خوش را از او سلب شد.