دعوت به همکاری
ای عاشقان ادب و کلام الهی بیائید تا از نردبان که مولانا بلخ در اختیار ما گذاشته تا به عرش اعلا برسیم . آری آن عرشی که پیامبر مان محمد(ص) را رساند بیائید تا تفسیر قرآن که کتاب قانون عدل الهی است و نهج البلاغه کتاب تقواست را برما بیاموزد از از طریق مثنوی که خود مثنوی از معنویت زبان خدای بر حق است.
آری بیائید که جلالدین محمد بلخی را بشناسیم ودر چشمه زلال معنویت او قلب های مان را غسل دهیم . مولا نا نه یک صوفی بود بلکه یک بشارت دهنده بود که بر ما بشارت الهی را هدیه کند. او از بلخ برخواست و تخت نشست تختی که جایگاه هیچکسی جز او نبود. او گفت بشنو...
و خود را نی الهی نام نهاد و فرمود که اگر تمام عالم نی گردد باز در نواختن ساز الهی ناتوان هست. هفتاد هزار مثنوی و شعر سرود بدون آنکه وزن قافیه گزارد، هریک ازجمله اش درسی است برای انسانها تا روز عزل.
گفت" ما زبــــــــــــــــــــــــــــــالا ئــــیم و بــــــــــــــــــــــــــــــالا میرویم"
یعنی مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
در تفسیر دیگر میتوان گفت ما چند روزه مهمانیم و با دست خالی از متعلقات دنیوی پیش او میرویم. ولی تنها هدیه ما امانتداری ما است و آن امانت هم انسان بودن ماست که درکمال امانتداری باید تقدیم حضورش کنیم.
او تمام اولیاء خدارا از یک نگاه مینگریست و میفرمود که صد سیب را اگر آب گیرید یکی گردد. واین معنی وحدانیت است که وجود خدا را واحد میداند و همه عالم جزئی از وجود خداست.
دویی از خود برون کردم یکی بینم دو عالم را یکی گویم یکی جویم یکی دانم یکی خوانم
اگر فلسفه بزرگمرد هگل راخوانده باشید و در مثنوی زیر تمام جواب ها را میگیرید.
این جهان یک فکرت است از عقل کل عقل شاه است و این صورت ها رسل.
و مولانا خود آگاه بود که روزی صدای سحوری اش بگوش انسانهای که هرگز نمی بیند میرسد و آنها به او گرایش پیدامیکنند. او مثنوی معنوی را در کمال زیبای سرود و از تمام تعلقات دنیوی برید ربابی در دست گرفت و سماع کنان درستایش پروردگارش سرود آزاد همچو سروو سوسن. از معنای درست آزادی بیان استفاده کامل برد.
روزی فرزندشاز ازمولانا پرسید که پدر در تو چه سری است که دیگران اگر ده صدم از گفته های تو را بگویند سر هایشان بدار میرود اما هیچکس با تو کاری ندارد. آو در جواب گفت فرزند عزیزم آنها در کمال بیان میکنند ومن در کمال معشوق.
در زمان قربان کردن تمام تعلقات دنیوی او مورد کنایه و سرزنش قرار گرفت از طرف هم ردیفانش و حتی شاگردانش ولی او خودش بود و خدایش را میدید نه مردم را.
بلخی دیوانه شد ازخویشتن بیگانه شد برشمع او پروانه شد.


