یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی
جمع آوری اسناد حقیقت
|
|
بودن راضیه رضایی (صنف یازدهم الف) لیسه عالی معرقت از مكتب كه آمدم بيشتر از هرروز ديگر احساس خستگي ميكردم. حسي به من ميگفت: روز خوبي را سپري نكرده ام، نميدانم. در باز بود؛ با قدمهاي آهسته پيش رفتم. اما مادر خانه نبود، درهم بسته بود. برگشتم و روي پلهها نشستم و دستم را پايهاي براي سرم كردم و منتظر مادر نشستم. نميدانم چرا امروز اينگونه بودم: غمگين و خسته تر از هميشه. از روي بيكاري به گلدانهاي مقابلم روي پلهها زل زدهبودم. باد ملايمي ميوزيد و گلها را به جنبيدن وا ميداشت. «گل» چه واژهي پاك و زيبايي است؛ تا به حال به اينكه چقدر گلها خوبند، فكر نكرده بودم. كاش ميتوانستم در يك گل خلاصه شوم تا حداقل تمام بودنم در همان گلدان و همان جذابيت كنار پلهها و تراوش شادابي آدمها باقي ميماند. اما نه! بعضي وقتها گلها هم مجبورند؛ مجبورند پژمرده شوند، بپوسند و شايد هم خورههايي از درون آنها را از پا دربياورد. در همين افكار بودم كه ديدم گلدان پلهي بالايي يكي از شاخه هايش روي گلدان پايينتر افتاده است و آن يكي را هم خم كرده است. بيش از اينكه دلم براي گلدان پلهي بالايي بسوزد، ترحمم نسبت به گل ديگر بيشتر شد كه مجبور بود تمام وزن او را روي دوش خود بكشد و درعين حال خودش هم تازه باقي بماند. نزديك رفتم و ساقه را از روي گل ديگر برداشتم، ديدم كه ساقه پوسيده و گنديده شده است. براي لحظهاي حس تنفر از آن ساقه در درونم رخنه كرد. نميدانم چرا، ولي احساس كردم ديگر بودنش با نبودنش يكي است، حتي اگر نباشد خيلي بهتر است. آن ساقهي پوسيده با بودنش فرصت نفس كشيدن گل تازه و شاداب ديگري را گرفته بود و مفهوم حق را از او دريده بود. خيلي دلم ميخواست جرأت ميكردم و از ريشه اش بيرون ميكردم تا خاك را براي گلهاي ديگر آزاد كند. چرا وقتي فرصتي برايش باقي نمانده بود اينقدر تقلا ميكرد خود را بر ديگران تحميل كند؟ حق، حق او بود اگر او ميبايست زنده ميبود پس چرا رنج بودن او را گل ديگر تحمل ميكرد. بياختيار به اين انديشه رفتم كه چقدر به سرنوشت آدمها نزديك است كه مادر آمد و رشتهي افكارم را گسيخت. بلند شدم و شاخه را رها كردم و وارد خانه شدم. كنار پنجره دوباره چشمم به آن شاخهي گل افتاد كه وزن گل ديگر را تحمل ميكرد. بيتوجه به آنها رفتم سراغ كاغذ و قلم و شروع كردم به نوشتن. ميخواستم شرح حال آن گل را بنويسم، اما فكر كردم كار احمقانهاي است؛ وقتي كه نتوانم برايش كاري كنم اينكه بنويسم از چه رنج ميبرد براي او چه فايده دارد؟! آيا او ميداند كه كسي اينجا به فكر اوست؟ درصورتي كه هرلحظه پژمردهتر ميشود و واژهي زيستن در او به مرگ مبدل ميشود. كاغذ را مچاله كردم و از پنجره به بيرون پرتاب نمودم و دوباره همان حس و حال گذشته به من دست داد، حسي شبيه آدمهايي كه در زندگي شان نتوانسته اند به ديگران كمك كنند، حتي به يك شاخه گل پاك و زيبا و باز احساس كردم خيلي غمگين و خسته ام. از خودم بدم آمد براي تمام بي دست و پايي ام، نميدانم چقدر زمان طول كشيد تا توانستم تصميم بگيرم. آيا تصميم درستي گرفته بودم يا نه؟ اما خيلي سريع برخواستم و خود را به گلهاي كنار پله رساندم؛ نشستم تا يك گل را به بودنش برسانم اما ديدم كه كاغذ مچاله شده كار خود را كرده و ساقهي پوسيده شده روي زمين افتاده بود. خوشحالي عجيبي در درونم شروع به شكوفتن كرد شاخه را برداشتم و از روي ديوار در دوردستها پرتاب كردم... فرداي آن روز وقتي از خواب برخواستم دويدم و رفتم به گلدانها آب بدهم در نهايت ناباوري ديدم كه جوانهاي تازه روييده است خم شدم تا عطر گلها را با تمام وجود استشمام كنم، گويي بوي زندگي ميداد هرچند پشت ديوار ساقهاي پژمرده و به نيستي گراييده بود...!!! سایت داستان های از اینه معرفت. برای دیدن آنسایت پر گوهر (داستان ها) فشار دهید نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|