تبليغاتX
یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی - هم زبان نا آشنا

جمع آوری اسناد حقیقت






هم زبان نا آشنا 

  

امروز هم گذشت. مدت زیادی بود که من نتوانستم چیزی بنویسم یا شاید نمیخواستم و یا شاید های دیگر که در زهنم نمی آید. در وا قع من چیزی نمینویسم هرچه است آنها را کسی دیگر گفته است و من مقلد آنها هستم. یا شاید آنها از زبان من میگفتند و یا من از زبان آنها. به هرحال هرچه که هست همین است از این دکان هرکسی چیزی می خرد و ما هم این سوداهارا بقول اینجائیها شاپینگ میکنیم تا دلمانرا آب نمک دهیم. 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

 

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

 

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

 

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

 

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

 

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

 

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

 

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

 

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

غزلیات از مولانای بلخ

تصویر از بازار بزرگ برمنگهام (بول رینگ)

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |