امروز هم گذشت. مدت زیادی بود که من نتوانستم چیزی بنویسم یا شاید نمیخواستم و یا شاید های دیگر که در زهنم نمی آید. در وا قع من چیزی نمینویسم هرچه است آنها را کسی دیگر گفته است و من مقلد آنها هستم. یا شاید آنها از زبان من میگفتند و یا من از زبان آنها. به هرحال هرچه که هست همین است از این دکان هرکسی چیزی می خرد و ما هم این سوداهارا بقول اینجائیها شاپینگ میکنیم تا دلمانرا آب نمک دهیم.
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد |
|
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد |
|
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران |
|
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد |
|
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس |
|
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد |
|
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید |
|
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد |
|
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین |
|
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد |
|
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد |
|
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد |
|
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان |
|
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد |
|
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن |
|
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد |
|
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار |
|
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد |
|
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی |
|
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد |
|
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی |
|
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |
غزلیات از مولانای بلخ
تصویر از بازار بزرگ برمنگهام (بول رینگ)