یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی
جمع آوری اسناد حقیقت
|
|
صفحه ای از وصیت نامه مولانا بلخ شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان و اینهم غزل از او... من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|