یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی
جمع آوری اسناد حقیقت
|
|
جفت مايى جفت بايد هم صفت - تا بر آيد كارها با مصلحت
قصهى اعرابى درويش و ماجراى زن با او به سبب قلت و درويشى
يك شب اعرابى زنى مر شوى را گفت و از حد برد گفتوگوى را كاين همه فقر و جفا ما مىكشيم جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم نانمان نى نان خورشمان درد و رشك كوزهمان نه آبمان از ديده اشك جامهى ما روز تاب آفتاب شب نهالين و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته دست سوى آسمان برداشته ننگ درويشان ز درويشى ما روز شب از روزى انديشى ما خويش و بيگانه شده از ما رمان بر مثال سامرى از مردمان گر بخواهم از كسى يك مشت نسك مر مرا گويد خمش كن مرگ و جسك مر عرب را فخر غزو است و عطا در عرب تو همچو اندر خط خطا چه غزا ما بىغزا خود كشتهايم ما به تيغ فقر بىسر گشتهايم چه عطا ما بر گدايى مىتنيم مر مگس را در هوا رگ مىزنيم گر كسى مهمان رسد گر من منم شب بخسبد قصد دلق او كنم صبر فرمودن اعرابى زن خود را و فضيلت صبر و فقر بيان كردن با زن شوى گفتش چند جويى دخل و كشت خود چه ماند از عمر افزونتر گذشت عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد زآن كه هر دو همچو سيلى بگذرد خواه صاف و خواه سيل تيره رو چون نمىپايد دمى از وى مگو اندر اين عالم هزاران جانور مىزيد خوش عيش بىزير و زبر شكر مىگويد خدا را فاخته بر درخت و برگ شب ناساخته حمد مىگويد خدا را عندليب كاعتماد رزق بر تست اى مجيب باز دست شاه را كرده نويد از همه مردار ببريده اميد همچنين از پشهگيرى تا به پيل شد عيال اللَّه و حق نعم المعيل اين همه غمها كه اندر سينههاست از بخار و گرد بود و باد ماست اين غمان بيخ كن چون داس ماست اين چنين شد و آن چنان وسواس ماست دان كه هر رنجى ز مردن پارهاى است جزو مرگ از خود بران گر چارهاى است چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت جزو مرگ ار گشت شيرين مر ترا دان كه شيرين مىكند كل را خدا دردها از مرگ مىآيد رسول از رسولش رو مگردان اى فضول هر كه شيرين مىزيد او تلخ مرد هر كه او تن را پرستد جان نبرد گوسفندان را ز صحرا مىكشند آن كه فربه تر مر آن را مىكشند شب گذشت و صبح آمد اى تمر چند گيرى اين فسانهى زر ز سر تو جوان بودى و قانعتر بدى زر طلب گشتى خود اول زر بدى رز بدى پر ميوه چون كاسد شدى وقت ميوه پختنت فاسد شدى ميوهات بايد كه شيرينتر شود چون رسن تابان نه واپستر رود جفت مايى جفت بايد هم صفت تا بر آيد كارها با مصلحت جفت بايد بر مثال همدگر در دو جفت كفش و موزه در نگر گر يكى كفش از دو تنگ آيد بپا هر دو جفتش كار نايد مر ترا جفت در يك خرد و آن ديگر بزرگ جفت شير بيشه ديدى هيچ گرگ راست نايد بر شتر جفت جوال آن يكى خالى و اين پر مال مال من روم سوى قناعت دل قوى تو چرا سوى شناعت مىروى مرد قانع از سر اخلاص و سوز زين نسق مىگفت با زن تا به روز
با تاسف در دنیای بعضی از نقات جهان کنونی این دوجفت بدلیل نفس بشر کم کم از هم دور میشود و روزی به انقضایش خواهد رسید اگر آن جلوگیری نشود. که امید واریم آنان که تک گراییی را راه خویش قرار میدهند به خود آیند.
تصور کنید که دریک پای پایپوش دارید٬ و در سحرای پر از خار های زندگی راه میروید. تا کجای را ه خواهید رسید؟
برای خوانش ادامه مثنوی اینحا را اشاره کنید.... مثنوی دفتر اول. ادامه مطلب نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
مولانای ایرانی؟ افغانی؟ ترکیه ای؟ چه هیا هوی است در ایران با آمدن کلمن بارکس وآقای بلای! سرخبر ها: لبخند صوفي آمريکايي در فرودگاه مهرآباد لبخند صوفي آمريکايي در فرودگاه مهرآباد کلمن بارکس امریکایی آمده است در سرزمین مولوی! خوش آمدید آقای بارکس به سرزمین رومی!!!! بلای و بارکس در ايران بی بی سی فارسی: سفر به ايران؛ فرصتی که برای هر ايرانشناسی دست نمی دهد !!!!!! شما چه نظر دارید؟ بلخیان و ترمزیان و اهالی قنیه باید بگریند تا دوستان هم زبانش در ایران ساز چهارتار زنند که جلال الدین محمد بلخی ایرانی است. خود مولانا چه میگوید؟ چه تدبــــیرای مســــلمــــــانــــان کــــه مـــن خــــود را نمــــیدانــــم نـــــه ترسا نه یهــــودیــــم نــــه گــبـــــرم نــــه مســـلــــمانـــم نه از عرشم نه از فرشــــم نه از اینم نه از انم نه ارکان طبیعیم من از افلاک گردانم مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد نــه تــــن باشد نه جان باشد که من از جـــان جانانم دویــــی از خــــود بــــرون کـــردم یـــکی بینم دو عالــم را یـــــکی گـــــویـــــــم یــــــکی جـــــــویـــم یـکی دانـــم یکی خـوانم دراین چند روز سر تیتر خبر های رونامه ها و مجلات ایرانی خبر های در خصوص آمدن آقای بارکس و بلای دو محقق آمریکایی مولانا شناس بود. من هر کدام را که دیدم حتی به فارسی بی بی سی هم سرایت کرده است. هرچند خبری بسیار جالبی بنظر می آید اما در اعماق این خبر شخصیت مولانای بلخ را در قپس ایران مییندازد چیزی که شمس و مولانا همیشه از آن صفت دوری میکردند.
ایرانی ٬ افغانی یا ترکی بودن او مشکلی را حل نخواهد کرد. مکانی به کلانی افلاک میخواهد تا نام او در ردیف اولیای خدا قرارگیرد و هرجای که مرغ اقبالش برود آنجا جای اوست. بله دوستان ایرانی تابعیت افتخاری را به او داده است در حالی که او فقط چند روزی در نیشابور در زیارت حضرت عطار نیشابوری اقامت گزیده است. اما هزاران کودک هم دیارش از همان بلخ در ایران تولد شده اند و دوستان ایرانی آنهارا ترد مرز میکنند بدلیل اینکه آنها خارجی هستند. او در ترمیز بلخ بدنیاآمد ه است و در در قنیه ای ترکیه ترکیه وداع با حیات جسمی گفته است. اما حیات معنوی او همان صدای سحوری است که خود او فرمود : صدای این سحوری بلکه هزاران سال بعد به گوشی رسد.
ادامه دارد... ادامه مطلب نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
مکثی چند در درون اقیانوس آن نفسی که با خودی يار چو خوار آيــدت وان نفسی که بیخودی یار چه کـار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پـــــــــشهای وان نفسی که بیخودی پیل شـکار آیـــدت آن نفـــــــــــسی که باخودی بسته ابر غـــصهای وان نفسی که بیخودی مه به کنــار آیـدت آن نفسی که باخــــــودی یـــار کناره میکـــــــند وان نفسی که بیخودی بـــاده یـار آیــدت آن نفــــسی که باخودی همچو خـــزان فسردهای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیـدت جمــــــله بیقـــــــراریت از طلـــــب قرار تست طالب بـــــیقرار شو تا کـــه قرار آیــدت جملـــه نــــــاگوارشت از طلـــــب گوارش است ترک گـــوارش ار کنی زهـر گوار آیدت جملـــــه بیمرادیـــــت از طـــلب مراد تــــــست ور نه همه مرادها همـــچو نثــــار آیــدت عاشــــــق جور یـار شـــــو عاشق مهر یارنــی تا که نـــــگار نازگر عــاشـــق زار آیــدت خسرو شرق شمـــــس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره هــــا والـله عـار آیــدت (دیوان کبیر)
در صورت تمایل به گوشدادن این غزل٬ صدای گرم و دلنواز فریده انوری را بشنوید (منبع صدا: سایت مجله فردا) نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
روشن است آن خانه گویی آن کیست ××× ما غلام خانههای روشنیم پیامی برای بلبل غزل خان وطنم کا بخاطر مشکلاتی چند! او مدتی قادر به نبشتن غزلی در وبسایتش نیست ان بلبل غزلخوان راحله یار است.او غزلی از آنسوی پرده مینا می آورد تا به به تشنه گان حیات رخسانه ای امیدرا ببخشد. امید وارم که گذری در آن حریم عشق داشته باشید تا مراد مان حاصل شود. با اشاره به نام او (راحله یار )به حریم عشق پیوند مییابد.
لعنت بر تمام مشکلات عالم که محبوبی را از يارش دور ميکند بله شايد آن دوری مارا بيتاب تر کند برای خواندن غزل های شرينت که در اين ايام برايمان در قلبت تحرير ميکنی.
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
باز هم از شمس الدین تبریزی ( مقام ال اسرار) .....آن خطاط٬
سه گونه خط نوشتی: ـــــ یکی او خواندی٬ لا غیر! ـــــ یکی را٬ هم او خواندی٬ هــــــــم غـــــــــیر! ـــــ یکی٬ نه او خواندی٬ نـــــــــه غیــــــــر او! ...آن خط سوم منم! ش.تبریزی٬ ش۵۶ چون گفتنی باشد٬ و همه عالم٬ از ریش من آویزد٬ که مگر نگویم...٬ اگر چه بعد از هزار سال باشد٬ این سخن٬ بدان کس برسد که من خواسته باشم! ش٬ت٬ ش۷۸
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
او هست
شب است میترسم که به صبح نرسد! چه باک است؟ دخترم شیر خواراست پسرم در خواب است ما همه خوابیم همه هست او هم هست شبی مقدسی است همه شبها مقدس است آن هم هست گفت چرا ترسم او با من هست اینها را نوشتم همه برای او هست ما همه مهمانیم او میزبان است او کیست؟ آنجا خالیست دردل است نور دارد نور نور نور.... شبی شبی شب... روزی روزی روز... خانه ها خالیست اما او در آن جاست او تنهاست گفتیم با او هستیم کی کیَ نی نیَ ... نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |
شمس الدین چه گونه انسانی بود؟ مطالبی چندی را در وبسایت خانه مولانا دیدم و بد نبود که پیوند دهم این خانه را با آن خانه.
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
(برای خوانش کامل این ابیات به ادامه مطلب در انتها مراچعه کنید.)
سخن شمس: آئينهي شخصيت او تزکر! روی هر جمله زیر اشاره کنید: خودپنهانگري و مردمآزمائي: دو شيوه دفاعي شمسنفی گرايی و نهيليسم
|
|