تبليغاتX
یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی

جمع آوری اسناد حقیقت






صفحه ای از وصیت نامه مولانا بلخ  

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

و اینهم غزل از او...

من طربم طرب منم زهره زند نوای من
 عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود
 فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من

ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من

من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام 
ذره به ذره می زند دبدبه فنای من

آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد 
دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
 تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من

تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند 
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من

باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل 
نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من

ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو 
تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من

بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را 
بر کف پیر من بنه از جهت رضای من

گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش 
بال و پری گشادمش از صفت صفای من

پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد 
نیست در آن صفت که او گوید نکته های من

ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم 
راح بود عطای او روح بود سخای من

باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم 
مست میان کو منم ساقی من سقای من

از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام 
تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من

شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد
غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

بدایع صوری در شعر مولانا از محمدکاظم کاظمی  

بدایع صوری در شعر مولانا

چاپ شده در مجله سراج، ویژه مولانا جلال‌الدین

 محمدکاظم کاظمی

محمدکاظم کاظمی

شاعر و نویسنده افغانستانی فعلا مهاجر افغانستانی

تمهید

منظور ما از «بدایع صوری‌» در این نوشته‌، آن دسته از هنرمندیهاست که در حوزة صورت و ساختار ظاهری شعر، یعنی عناصر زبان‌، خیال و موسیقی خود را نشان می‌دهد و البته بحث در این هنرمندیها در شعر کسی همچون مولانا جلال‌الدین به هیچ وجه به معنی فروگذاشت ارزش معنوی و محتوایی این آثار نیست‌، که خود بحثی دیگر می‌طلبد و البته در جای خود اهمیت فراوان دارد.

سیری مختصر در وجوه صوری شعر کهن ما نشان می‌دهد که در این سنّت ادبی‌، غالباً تقلید بر ابتکار غلبه داشته است و تقلید بر نوآوری‌. شاعران ما در بستر این سنّت‌، بیشتر به رعایت قراردادها و هنجارها توجه داشته‌اند، تا خروج از این دایره و درافکندن طرحی تازه‌. ابتکارهایی هم که در کار بزرگان ما دیده می‌شود، غالباً در داخل همین دایره است و مقیّد به یک سلسله اصول ثابت بلاغی‌. به همین سبب هم شعر این شاعران غالباً مشابه است و اگر هم تمایزی از هم دارد، آن‌قدرها نیست که در نگاه اول به راحتی قابل تشخیص باشد.

ولی در این میان‌، ما فقط چند شاعر کاملاً متفاوت داریم که هر یک‌، نظام بلاغی خود را دارند و کمتر می‌توان آنها را با سنگ و معیار دیگر شاعران آن عصرها سنجید. از این میان‌، می‌توان ناصرخسرو، فردوسی و مولانا جلال‌الدین بلخی و البته با قدری تسامح‌، خاقانی شروانی را یاد کرد که هر یک‌، جهانی خاص خود دارند.

چنین است که ما این شاعران را صاحب سبک و طرزی بسیار خاص و ویژه می‌شماریم‌. البته همه می‌دانیم که تمایزهای سبکی در کار هر شاعری کمابیش دیده می‌شود و کمتر می‌توان شاعری مطلقاً بدون سبک یافت‌، ولی این تمایزها در کار بعضیها بارزتر است و در شعر بعضیها، کمرنگ‌تر. مثلاً حافظ و سعدی به عنوان شاعرانی طراز اول‌، آن‌مایه تمایز سبکی را ندارند که خاقانی شروانی دارد، هرچند اگر از جهات مختلف بنگریم‌، آنان را در مقامی برتر از خاقانی و اقران او خواهیم یافت‌.

اما سخن ما دربارة مولاناست که هم سبک و طرزی خاص دارد و هم پایه و مایه‌اش در حدّی است که او را از جوانب صوری و معنوی‌، از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌زبان ساخته است و این ادعایی است بدون اغراق و بزرگ‌نمایی‌هایی که در تجلیل از بزرگان رایج است‌.

باری‌، تا ویژگیهای خاص سخن مولانا را نشناسیم و یکی یکی طرح نکنیم‌، هرچه بگوییم کلّی‌گویی است و کلّی‌گویی بدترین شیوه‌ای است که در چنین مقامی می‌توان اختیار کرد و متأسفانه این‌، شیوه‌ای است رایج‌.

پس با این مقدمات‌، در این نوشته توجه خود را فقط به یک موضوع معطوف می‌کنیم‌، یعنی ویژگیهای بارز شعر مولانا، از جهات صوری‌، آن هم با تکیه بر دیوان شمس‌، چون می‌دانیم که در مثنوی‌، غلبه بر معنای شعر است و در دیوان شمس‌، صورت و معنا توازن بهتری دارند، هرچند مثنوی نیز خالی از بدایع صوری نمی‌تواند بود.

 عناصر و فضاهای تازه‌ در ادامه ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

گزيده‌اي از فيه ما فيه 

سخن سايه حقيقت است و فرع حقيقت: چون سايه جذب کرد، حقيقت به طريق اولی. سخن بهانه است. آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند. نه سخن، بلکه اگر صد هزار معجزه و بيان و کرامات ببيند، چون درو از آن نبی و يا ولی جزوی نباشد مناسب، سود ندارد. آن جزو است که او را در جوش و بيقرار می دارد. در که از کهربا اگر جزوی نباشد، هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسيت ميان ايشان خفی است؛ در نظر نمی آيد.
آدمی را خيال هر چيز با آن چيز می برد: خيال باغ به باغ می برد، و خيال دکان به دکان. اما درين خيالات تزوير پنهان است. نمی بينی که فلان جايگاه می روی، پشيمان می شوی و می گويی پنداشتم که خير باشد؛ آن خود نبود. پس اين خيالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خيالات از ميان برخيزد و حقايق روی نمايند بی چادر خيال، قيامت باشد. آنجا که حال چنين شود پشيمانی نماند. هر حقيقت که تو را جذب می کند چيز ديگر غير آن نباشد؛ همان حقيقت باشد که تو را جذب کرد: يوم تبلی السرائر. چه جای اين است که می گوييم؟ در حقيقت کشنده يکی است، اما متعدد می نمايد. نمی بينی که آدمی را صد چيز آرزوست گوناگون؟ می گويد: تتماج خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قليه خواهم، ميوه خواهم، خرما خواهم. اين اعداد می نمايد و به گفت می آورد، اما اصلش يکی است: اصلش گرسنگی است، و آن يکی است. نمی بينی چون از يک چيز سير شد، می گويد هيچ ازينها نمی بايد؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه يک بود. (ص 7)

آنه‌ ماري‌ شيمل‌؛ معرفي‌ كننده‌ مولانا به‌ غرب‌

زندگي‌ شيمل‌ در يك‌ نگاه‌
6-1- پروفسور آنه‌ ماري‌ برگيت‌ شيمل‌ ، در سال‌ 1922 ميلادي‌ (301 ش‌)، در شهر « ارفوت‌ » آلمان‌، در خانواده‌اي‌ پروتستان‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. تقدير چنان‌ بود كه‌ از ايام‌ نوجواني‌ علاقه‌ي‌ شديدي‌ به‌ فرهنگ‌ و زبانهاي‌ شرقي‌ (اسلامي‌) يافته‌ و با تعميق‌ و گسترش‌ علائقش‌ به‌ آن‌، تحصيل‌ دانشگاهي‌ خود را نيز در زمينه‌ي‌ زبان‌ و ادبيات‌ عربي‌ و علوم‌ اسلامي‌، در دانشگاه‌ برلين‌، قرار دهد. 

وي‌ در سال‌ 1941م‌، از رساله‌ي‌ تحصيلي‌ خود كه‌ تحت‌ عنوان‌ خليفه‌ و قاضي‌ در مصر اواخر قرون‌ وسطي‌» به‌ رشته‌ي‌ تحرير درآمده‌ بود، دفاع‌ كرده‌ و سپس‌ در سال‌ 1943 م‌، دوره‌ي‌ دكتري‌ فلسفه‌ي‌ خود را در رشته‌ي‌ شرق‌شناسي‌ به‌ اتمام‌ رسانيد و به‌ كار در وزارت‌ امور خارجه‌ي‌ آلمان‌ پرداخت‌. بعد از جنگ‌، در دانشگاه‌ «ماربورگ‌» به‌ تدريس‌ دروس‌ مختلفي‌ چون‌: زبان‌ و ادبيات‌ عربي‌ و معارف‌ اسلامي‌ و اسلام‌شناسي‌ و...پرداخت‌ (1946-1953م‌.). وي‌ در كنار فعاليتهاي‌ آموزشي‌ و پژوهشي‌ خود، موفق‌ شد دومين‌ دوره‌ي‌ تحصيل‌ عالي‌ خود را با اخذ مدرك‌ دكتري‌ در رشته‌ي‌ «تاريخ‌ اديان‌» به‌ پايان‌ برد.
سفرهاي‌ علمي‌ و مطالعاتي‌ پروفسور شيمل‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌ اروپايي‌ و شرقي‌، نتايج‌ پرباري‌ براي‌ او در بر داشت‌. به‌ ويژه‌ سفري‌ كه‌ در سال‌ 1952 م‌ به‌ تركيه‌ انجام‌ داد و ضمن‌ بررسي‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌ كتابخانه‌هاي‌ استانبول‌، از آرامگاه‌ مولانا ديدار كرد و با برخي‌ از روشنفكران‌ ترك‌ مراوداتي‌ برقرار كرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

انتشار ديوان شمس به انتخاب و گزينش شفيعی كدكنی 

انتشار ديوان شمس به انتخاب و گزينش شفيعی كدكنی

پس از ۳۵ سال کار تحقیقی و چندین سال کار فشرده دو ناشر، دیوان"غزلیات شمس تبریز"مولانا جلال‌الدین بلخی با مقدمه‌، گزینش و تفسیر دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در دو جلد و بیش از ۱۶۰۰ صفحه از سوی انتشارات سخن به بازار کتاب راه یافت.

در این دو جلد ۱۰۷۵ غزل و ۲۵۶ رباعی از دیوان شمس تبریز مولوی، گزینش و تفسیر و برخی تصحیح شده است.

یکصد و پنجاه صفحه ابتدایی کتاب به مقدمه آقای شفیعی کدکنی اختصاص دارد که همانند تمامی مقدمه‌هایی که بر تصحیح آثار گذشتگان زده است، حاوی اطلاعاتی کاربردی و خواندنی درباره شخصیت مولانا، زندگی و زمانه‌اش و تاثیرگذاران بر وی و عوالم روحی و بدعت‌ها و بدایعش، و شیوه تصحیح غزل‌ها و رباعی‌هاست.

اهل ادب و فرهنگ بیش از ۱۵ سال بود که خبر انتشار چنین اثری را با اشراف و خواستاری دکتر شفیعی کدکنی، می‌شنیدند، اما هر بار انتشار آن به تاخیر می‌افتاد. شفیعی به شکلی ظریف در مقدمه کتابش ضمن تمجید از محمد زهرایی،‌ مدیر انتشارات کارنامه نوشت"وسواس جمال شناسانه او بود که سالیان دراز تاخیر در کار نشر این کتاب را سبب آمد". کتاب یاد شده ۱۲ سال نزد انتشارات کارنامه بود و سه سال هم انتشارات سخن روی آن کار کرد تا در هیئت کنونی عرضه شد.

اکنون اما، کتاب انتشار یافته است و صورت و محتوای آن نشان می‌دهد، بعد از کاری که استاد بدیع الزمان فروزانفر از سال ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۷ در ده‌جلد انتشار داده بود، این اثر جدی‌ترین تلاش بر اثر سترگ مولانا است که هم اکنون آوازه‌ای جهانی یافته‌است.

شفیعی کدکنی در این دوجلد،‌ سعی‌کرده است، فهم غزلیات و رباعیات شمس برای خواننده امروزی را آسان کند. شیوه وی در این کار همانند آثار گذشته‌ای که تصحیح کرده و شرح داده ‌است، حل تمامی معضلات و مشکلات متن برای خواننده است، به نحوی که خواننده در کنار خواندن هر غزل با دریایی از اطلاعات لغوی، نحوی، عرفانی، حدیث و رجال، جغرافیایی و تاریخی روبرو می‌شود که تا پیش از این و در کتاب‌های مشابه مواجه نشده بود.

شفیعی البته پیش از این هم گزیده‌ای از دیوان کبیر شمس را در سال ۱۳۵۲ با همین اسلوب و شیوه انتشار داده بود که در تمامی این سال‌ها با اقبال علاقه‌مندان شمس ومولوی روبرو و بیش از چهل بار تجدید چاپ شد.

کتاب حاضر اما به تعبیری صورت گسترش یافته آن اثر است با این تفاوت که به گفته آقای شفیعی کدکنی در مقدمه کتاب"در حقیقت کتاب مستقل دیگری است که تمام ظرایف کتاب پیشین را دارد و بسیاری مزیت‌ها بر‌آن افزوده شده است: نخست‌آنکه حجم غزل‌های مولانا در‌آن تقریبا سه برابر شده است و درخشان‌ترین رباعی‌های دیوان شمس را نیز به همراه خود دارد. دیگر این که دامنه مقدمه و تعلیقات به گونه چشم گیری چندین برابر گسترش یافته‌است."

شفیعی چنان که خود گفته است، ‌اگر در تدوین کتاب نخست چند ماهی وقت صرف کرده بود، برای این کتاب حدود ۳۵ سال از عمر خویش را به تفاریق هزینه کرده و در هر گوشه‌ ادب و فرهنگ ایرانی و اسلامی، اگر نکته‌ای دیده که می‌توانسته است در فهم سخن مولانا یاری دهنده خواننده باشد، آن را در تفسیر و شرح غزل‌ها و رباعی‌ها ‌آورد و این را می‌توان از مقایسه چند تعلیقه با تعلیقه کتاب نخست به راحتی دریافت که چه میزان به کیفیت کار افزوده شده است.

فراتر از گزینش و شرح لغات

کار آقای شفیعی کدکنی در این اثر به گزینش و شرح لغات منحصر نشده است،‌ بلکه وی در برخی موارد به تصحیح متن هم پرداخته که با متن استادش ، فروزانفر تفاوت‌های اساسی یافته است و دلایل این تفاوت‌ها را هم در تعلیقه هر غزل و نیز در مقدمه‌های عالمانه توضیح داده و و حتی در بخشی از مقدمه نوشته است "ما نمی خواهیم در ساختار ‌آن کتاب (تصحیح استاد فروزانفر) به تشکیک بپردازیم. اگر قرار شود چنین نقدی عملا بر آن چاپ وارد شود، شاید ۲۵ درصد غزل‌ها حذف شود، زیرا به دلایل سبک شناسی و قراین نسخه شناسانه، این امر اجمالا مسلم است."

اما از قرار ارادت بیش از اندازه وی به استادش سبب شده است حتی برخی از غزل‌هایی که سروده مولانا نیست هم درمتن آورده شود. شفیعی خود در پاسخ به این پرسش که "وقتی شعری مسلما سروده شخص دیگری است چرا باید درین کتاب بیاید؟" توضیح می‌دهد: "آنچه بین الدَِِفتین چاپ استاد فروزانفر بوده است، در تعریف ما دیوان کبیر مولاناست و ما نمی‌خواهیم در ساختار آن کتاب به تشکیک بپردازیم."

اگر چه به نظر می‌رسد همین نکته آورده شده از سوی آقای شفیعی که ۲۵ درصد غزل‌های منتشره در تصحیح استاد فروزانفر، از آن مولانا نیست، خود تشکیکی ساختاری، ‌اما بسیار محققانه و محترمانه، شاگردی نامدار از استادش به شمار آید.

گزینش از میان برخی غزل‌های طولانی دیوان کبیر که گاه تا ۵۰ و ۶۰ و حتی ۹۰ بیت می‌رسد ، دیگر مزیت این کتاب است. شفیعی با اشاره به دلیل این گزینش که خود آن را نوعی جسارت و حتی فضولی نامیده، نوشته است "من با در نظر گرفتن معیارهایی، گاه از میان حدود ۴۰ بیت ده تا دوازده بیت را برگزیده‌ام" و البته منتقدان این نوع گزینش را این گونه خطاب قرار داده است "...کسانی که این کار را نپسندند، دیوان کبیر را کسی از ایشان نگرفته است و می‌توانند بدان کتاب مراجعه کنند."

وی دلیل این کار را هم توضیح داده است: "همگان، هر قدر شیفته مولانا و عوالم روحی او باشند، در همه احوال آمادگی التذاذ از آن غزل‌ها را ندارند، چرا که در دیوان کبیر غزل‌هایی هست که گاه حوصله‌ خواننده را به سر می‌آورد، اما در این کتاب هر نوع سلیقه‌ای که داشته باشید و هر صفحه کتاب را که بازکنید،‌ محال است با شعری برخورد کنید که شما را مجذوب نکند."

شیوه تفسیر

شیوه تفسیر شفیعی در این اثر دقیق و تاریخی است، همان شیوه‌ای که استادش (فروزانفر) در شرح مثنوی اختیار کرد. به تعبیر دقیق‌تر، وی تمام همت خویش را صرف کرده تا خواننده را در جغرافیا و حال و هوای فرهنگی شعر مولانا و فضای معرفتی عصر او قرار دهد و نشان دهد مولانا و معاصران او از یک کلمه یا اصطلاح چه فهمی داشته‌اند.

شفیعی در مقدمه کتابش ضمن تشریح شیوه تفسیرش از دیوان شمس تعریضی تند زده است به پژوهش‌های دانشگاهی درباره ادبیات کهن و‌ آنها را شارحانی خوانده که سنگ خود را در ترازو می‌نهند و از گزافه‌ هزینه می‌کنند:"به تعداد لحظه‌های بی‌شمار خوانندگان این غزل‌ها، ما می‌ توانیم معنی‌هایی برای هر مصرع فرض کنیم، یعنی بی‌نهایت. نه تنها برای این غزل‌ها، که برای "اتل متل توتوله/گاو حسن چه جوره" نیز می‌توانیم، با پارادایم‌های ابن عربی و هگل و مارکس و افلاطون، تا بی‌نهایت معنی بتراشیم"

بعد از انتشار مجموعه آثار منظوم عطار توسط شفیعی کدکنی، انتشار کتاب "غزلیات شمس تبریز" یک اتفاق در عرصه کتاب ایران است، به خصوص که مولانا و دیوان کبیرش در این سال‌ها اقبالی جهانی یافته‌اند و این کتاب می‌تواند وزن واعتبار این "آتش افروخته در بیشه اندیشه‌ها" را بیش از گذشته بیفزاید و نشان دهد.

از دیوان شمس چند تصحیح شناخته شده است که تاکنون، تصحیح دکتر بدیع‌الزمان فروزانفر که بر اساس ۹ نسخه از سوی انتشارات امیر کبیر زمان عبدالرحیم جعفری به بازار کتاب راه یافته بود، شاخص‌ترین تصحیح به شمار می‌رود و حتی مولوی‌شناسان صاحب‌نامی چون عبدالباقی گولپینارلی ترک‌تبار هم بر اعتبار این تصحیح و دقت و صحت آن در مقایسه با سایر تصحیحات صحه گذاشته‌اند.

اگر چه جهانیان مولوی را با نام رومی و ترکیه بیشتر می‌شناسند، اما آنانکه از این آبشخور عظیم مدام ارتزاق کرده و در عمق این اقیانوس معرفت مدام غواصی می‌کنند، مردمانی از دیار خود اویند. دیار ایران و خراسان بزرگ که پدر مولانا و فرزند ۱۴ ساله‌اش بعد از هجوم مغولان به جهت نداشتن امنیت مجبورشدند از این دیار کوچ کنند.

منبع این خبر سایت بی بی سی فارسی میباشد

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

آن فرخنده روز را بر تمام قدر گیران تبریک عرض میکنم  

شبهای قدر را بر همه عاشقان که قدری را در خویش تن می بیند مبارک باد میگویم از محبوب دوعالم خواستارن که تمام نیکان را قدر مند سازد. چه خوب است که دماغ تازه کنیم با جامی می از شراب خانه معرفت مولانا بلخ.

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مــستان را  
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را  
                            زبان سوسن از ســـاقی کرامت‌های مستان گفت   
                            شنید آن ســـرو از سوسن قیام آورد مســــتان را  
 زاول باغ در مجــــلس نثــــــــار آورد آنگه نقل   
 چو دید از لاله کوهی که جــــام آورد مستان را
 
                           ز گریه ابـــر نــــــیسانی دم ســرد زمستانی  
                          چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
  
   سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند   
   چو آمد نامـــه ساقی چه نام آورد مستان را 
                            درون مجــــمر دل‌ها سپند و عود می‌سوزد   
                            که سرمای فـــراق او زکام آورد مستان را  
       درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی  
      ز پنهان خــانه غیبی پیام آورد مستان را
  
                         چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر   
                         که ساقی هر چه دربـــاید تمام آورد مستان را
  
  که جـــان‌ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد   
  ببین کــــــــــز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را
  
                         ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت   
                         به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را
 

دیوان شمس

لطفا اشعاری از آیینه معرفت را بخانید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

 

 Beautiful blossom, tucked away in a corner of the Hazelnut Orchard.

بودن

راضیه رضایی (صنف یازدهم الف)

 لیسه عالی معرقت

از مكتب كه آمدم بيشتر از هرروز ديگر احساس خستگي مي‌كردم. حسي به من مي‌گفت: روز خوبي را سپري نكرده ام، نمي‌دانم. در باز بود؛ با قدم‌هاي آهسته پيش رفتم. اما مادر خانه نبود، درهم بسته بود. برگشتم و روي پله‌ها نشستم و دستم را پايه‌اي براي سرم كردم و منتظر مادر نشستم. نمي‌دانم چرا امروز اينگونه بودم: غمگين و خسته تر از هميشه. از روي بيكاري به گلدان‌هاي مقابلم روي پله‌ها زل زده‌بودم. باد ملايمي مي‌وزيد و گل‌ها را به جنبيدن وا مي‌داشت. «گل» چه واژه‌ي پاك و زيبايي است؛ تا به حال به اينكه چقدر گل‌ها خوبند، فكر نكرده بودم. كاش مي‌توانستم در يك گل خلاصه شوم تا حداقل تمام بودنم در همان گلدان و همان جذابيت كنار پله‌ها و تراوش شادابي آدم‌ها باقي مي‌ماند. اما نه! بعضي وقت‌ها گل‌ها هم مجبورند؛ مجبورند پژمرده شوند، بپوسند و شايد هم خوره‌هايي از درون آن‌ها را از پا دربياورد. در همين افكار بودم كه ديدم گلدان‌ پله‌ي بالايي يكي از شاخه هايش روي گلدان پايين‌تر افتاده است و آن يكي را هم خم كرده است. بيش از اينكه دلم براي گلدان پله‌ي بالايي بسوزد، ترحمم نسبت به گل ديگر بيشتر شد كه مجبور بود تمام وزن او را روي دوش خود بكشد و درعين حال خودش هم تازه باقي بماند. نزديك رفتم و ساقه را از روي گل ديگر برداشتم، ديدم كه ساقه پوسيده و گنديده شده است. براي لحظه‌اي حس تنفر از آن ساقه در درونم رخنه كرد. نمي‌دانم چرا، ولي احساس كردم ديگر بودنش با نبودنش يكي است، حتي اگر نباشد خيلي بهتر است. آن ساقه‌ي پوسيده با بودنش فرصت نفس كشيدن گل تازه و شاداب ديگري را گرفته بود و مفهوم حق را از او دريده بود. خيلي دلم مي‌خواست جرأت مي‌كردم و از ريشه اش بيرون مي‌كردم تا خاك را براي گل‌هاي ديگر آزاد كند. چرا وقتي فرصتي برايش باقي نمانده بود اين‌قدر تقلا مي‌كرد خود را بر ديگران تحميل كند؟ حق، حق او بود اگر او مي‌بايست زنده مي‌بود پس چرا رنج بودن او را گل ديگر تحمل مي‌كرد. بي‌اختيار به اين انديشه رفتم كه چقدر به سرنوشت آدم‌ها نزديك است كه مادر آمد و رشته‌ي افكارم را گسيخت. بلند شدم و شاخه را رها كردم و وارد خانه شدم. كنار پنجره دوباره چشمم به آن شاخه‌ي گل افتاد كه وزن گل ديگر را تحمل مي‌كرد. بي‌توجه به آن‌ها رفتم سراغ كاغذ و قلم و شروع كردم به نوشتن. مي‌خواستم شرح حال آن گل را بنويسم، اما فكر كردم كار احمقانه‌اي است؛ وقتي كه نتوانم برايش كاري كنم اينكه بنويسم از چه رنج مي‌برد براي او چه فايده دارد؟! آيا او مي‌داند كه كسي اينجا به فكر اوست؟ درصورتي كه هرلحظه پژمرده‌تر مي‌شود و واژه‌ي زيستن در او به مرگ مبدل مي‌شود. كاغذ را مچاله كردم و از پنجره به بيرون پرتاب نمودم و دوباره همان حس و حال گذشته به من دست داد، حسي شبيه آدم‌هايي كه در زندگي شان نتوانسته اند به ديگران كمك كنند، حتي به يك شاخه گل پاك و زيبا و باز احساس كردم خيلي غمگين و خسته ام. از خودم بدم آمد براي تمام بي دست و پايي ام، نمي‌دانم چقدر زمان طول كشيد تا توانستم تصميم بگيرم. آيا تصميم درستي گرفته بودم يا نه؟ اما خيلي سريع برخواستم و خود را به گل‌هاي كنار پله رساندم؛ نشستم تا يك گل را به بودنش برسانم اما ديدم كه كاغذ مچاله شده كار خود را كرده و ساقه‌ي پوسيده شده روي زمين افتاده بود. خوشحالي عجيبي در درونم شروع به شكوفتن كرد شاخه را برداشتم و از روي ديوار در دوردست‌ها پرتاب كردم...

فرداي آن روز وقتي از خواب برخواستم دويدم و رفتم به گلدان‌ها آب بدهم در نهايت ناباوري ديدم كه جوانه‌اي تازه روييده است خم شدم تا عطر گل‌ها را با تمام وجود استشمام كنم، گويي بوي زندگي مي‌داد هرچند پشت ديوار ساقه‌اي پژمرده و به نيستي گراييده بود...!!!

 سایت داستان های از اینه معرفت.

برای دیدن آنسایت پر گوهر (داستان ها) فشار دهید

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

مزرعه های بهسود سوختند...اش ش ش ش ما خابیم... 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

killing human for the sake of the animal welfare  

    منبع: سایت نما

بیانیه استاد معلیم عزیز رویش در مسجد صاحب الزمان(عج) کابل

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم (رعد/11)

بی تردید خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمی دهد تا آنها وضع خود را تغییر دهند .

  • ما به تغییری که مورد اشاره قرآن است ضرورت داریم. اما باید قبل از همه بپرسیم که تغییر در چه چیز؟ به تعبیر قرآن، تغییر در نفس. تغییر در نفس یعنی تغییر در همه آنچه متعلق به ما و خود ماست: تغییر در فکر، در باور، در رفتار، در سیاست، در روابط و خلاصه در همه چیز ما. شاید حرف هایی که من امروز با شما دارم نیز نشانه ای از همین تلاش برای تغییر و یا آرزوی تغییر باشد.

برای خواندن کل مطلب<< ادامه مطلب >>را فشار دهید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

هم زبان نا آشنا 

  

امروز هم گذشت. مدت زیادی بود که من نتوانستم چیزی بنویسم یا شاید نمیخواستم و یا شاید های دیگر که در زهنم نمی آید. در وا قع من چیزی نمینویسم هرچه است آنها را کسی دیگر گفته است و من مقلد آنها هستم. یا شاید آنها از زبان من میگفتند و یا من از زبان آنها. به هرحال هرچه که هست همین است از این دکان هرکسی چیزی می خرد و ما هم این سوداهارا بقول اینجائیها شاپینگ میکنیم تا دلمانرا آب نمک دهیم. 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

 

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

 

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

 

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

 

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

 

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

 

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

 

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

 

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

غزلیات از مولانای بلخ

تصویر از بازار بزرگ برمنگهام (بول رینگ)

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

 

 
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |